موقت26

  • خاتون ..

فکر میکنم دیگه تموم شد..همه چى تموم شد :)

موقت25

  • خاتون ..
  • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷
  • ۰۰:۵۰
  • ۱۰ نظر

به قدرى داغون بودم و اعصابم خورد بود که به هر نحوى میخواستم از خونه بزنم بیرون. با حال خیلى تباهى کیفم رو زدم زیر بغل و سوار ماشین شدم و رفتم به سمت باشگاه. در باشگاه پارک کردم ولى اصلا رمق پیاده شدن رو نداشتم. صداى آهنگ رو زیاد کردم، چشم هام رو بستم و تکیه دادم تا یکم حالم بهتر بشه اما نشد. دیدم اینجا موندنم فایده نداره پس پام رو گذاشتم رو پدال گاز و فقط رفتم. اینقدر رفتم که رسیدم به جایى که اصلا نمیشناختم..انگار تهِ ته شهر بود و من حتى نفهمیدم چجورى از اونجا سر درآورده بودم. یه گوشه ى خلوت پیدا کردم، احساس میکردم هر آن از شدت بغض خفه میشم، از فکر به اینکه چجورى همه چیزهایى رو که با چنگ و دندون بدست آورده بودم و محکم تو بغلم نگه داشته بودم و حالا خیلى راحت داشتم از دست میدادم، دیونه شده بودم و فقط به پهناى صورت اشک میریختم. اصلا نفهمیدم کى هوا تاریک شد و تو اون تاریکى همچنان عینک دودى من به چشمم بود. اما به هر حال از اینکه هنوز یه نفر بود که میتونستم یکم راحت حرف بزنم،گوش میداد بهم..من احساس بهترى داشتم و از اینکه فقط میتونستم باهاش حرف بزنم حالم خوب بود..میخندیدم اما ته صدام بغض بود و ته دلم آشوب. به عمرى که گذشت فکر میکردم، به چیز هایى که به سرم اومد و به چیز هاى سخت ترى که انتظارم رو میکشه.هنوز نباختم..نه! اما کاش این کابوس لعنتى تموم شه!


تکدى گر کوچک! ( تکرارى)

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۲۳ مرداد ۹۷
  • ۱۳:۵۵
  • ۲ نظر

‎روز بدی بود.آنقدر بد که گمان میبرم خاطرش تا مدت ها در ذهنم ترد و دست نخورده بماند،هرازگاهى مثل دندان عقلى که مدت هاست پوسیده تیر بکشد و ذوق ذوق کند وچند دقیقه بعد، چند لحظه بعد فراموش شود .مثل همه خاطرهاى بد دیگر که باید سرجایشان باشنداما نیستند. یعنى باید درست در هر لحظه و هر روز که از خواب بیدار میشوى، هر روز که لقمه ى پیچیده شده مادرت را در دهان میچپانى، هر روز که در خیابان هاى شلوغ پشت چراغ قرمز فرصت خریدن یک فال از دخترک فال فروش را میکنى و از بابت لطفى که به او کردى تمام وجودت از خوشى له له میزند..هرروز که بخاطر موفقیت هاى کوچکت شیرینى ها درشت و پرو پیمان میگیرى و از بابتش خدایى که تا قبل آن لحظه حتى نامش هم از ذهنت خطور نمیکرد شکر میکنىى، جلوى چشمانت باشند تا مدام پیچ تاب بخورند، تا آنها را دوباره از بالا و پایین و چپ و راست برنداز کنى، تا براى اندک لحظه اى در فکرت جا باز کنند و براى اندک لحظه اى چیزى وراى خواسته هاى کوچک که براى تمام عمردر ذهنت نقشه اش را ریختى ببینى. باید باشند اما نبودند، نیستند





خشم اژدها!

  • خاتون ..
  • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷
  • ۱۴:۰۴
  • ۱ نظر

میگن که آدم لجباز و خیلى یک دنده اى هستم. هنوز خیلیا نمیدونن که من اگر لجبازم، اگر بد اخلاقم، اگر بى توجهم، دلیلش خود اونها هستند! آدمى هستم که براى خوشحالیه خیلى ها، کارهایى میکنم که شاید خیلیا نکنن و از این بابت از خودم راضیم! اما اگر کسى ( نه اینکه از من بخواد) به من بگه فلان کار رو برام انجام بده، قطعا جوابم نه هست. فرقى هم نمیکنه اون فرد کى باشه چون من روى کلمات حساسم، من روى احترام بین کلمات حساسم. وقتى احساس کنم که این خواسته من یعنى چیزى که براى همه مردم جهان یک امر کاملا طبیعى و بدهیه، رعایت و بهش توجه نمیشه، قطعا پاسخم در مقابل خواستشون چیزى نیست که بخوان بشنوند..هرچند که از خاطر ناراحت شدنشون متاسفم اما رسم زندگى من تا بوده همین بوده!

ول کن جهان را!

  • خاتون ..
  • جمعه ۱۹ مرداد ۹۷
  • ۱۷:۰۲
  • ۵ نظر

در تصوراتم من دخترى هستم با همین شکل و شمایل که در دهه هاى اول هزار سیصد در محله ى کوى گلچینان یزد، جایى پسِ بازاچه هاى کوچیک سقف گنبدى، آب انبار و حسینیه، در کوچه اى بن بست و منتهى به یک خانه باغ خشتى زندگى میکنم. خانه اى با ظاهرى نه چندان متمول اما باطنى که بطن یک زندگى درست و درمان بود. از در خانه که وارد میشدى و از هشتى که میگذشتى، میرسیدى به یک دالان تاریک و دراز که مشرف بود به انبارى و پنجره ى چوبى چهارگوشى که هیچ چیز دیگرى جز آن هویدا نبود. حاج آقا خوش نداشت پاى هر نامحرمى به راحتى به حیاط اندرونى باز بشود به همین دلیل هم معمارى خانه را طورى تعبیه کرده بود که ورود از سمت ضلع شمالیه خانه یعنى جایى که رفت آمد زیادى نبود، باشد. کمى آنطرف تر، باغچه نسبتا کوچکى جا داشت که پر بود از ریحان و شنبلیله و مدخل طاق انگورى بود که سایه بان بهارخواب هم میشد. مطبخ هم، یعنى جایى که تقریبا تمام هم و غم من در آن خلاصه میشد، درست در پشت اتاق نشیمن و نزدیکى حوضچه قرار داشت...




خودخواسته یا چى؟!

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷
  • ۲۱:۵۰
  • ۵ نظر

بهش گفتم تحمل تنهایى که خود آدم بخواد خیلى راحت تر از تنهایى که به آدم تحمیل شده باشه.گفت تنهایى خود خواسته و غیر اون وجود نداره. وقتى بهش عادت کنى و یاد بگیرى که چطور از تنهاییت لذت ببرى دیگه فرقى نمیکنه که  خودت باعث اون تنهایى شده باشى یا شخص دیگه اى!

آخه حرفاهاى یه آدم چقدر میتونه خوب باشه..

+ عکس بى ربط.. ( شهر قبلى، خاطره هاى قدیمى)


بلا نسبت شما!

  • خاتون ..
  • شنبه ۱۳ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۰۸
  • ۵ نظر

این روزها بخاطر یکسرى از کار هاى عقب افتاده ام به قدرى درگیر سفر از این شهر به اون شهر بودم و از هواپیما پیاده و سوار شدم که دیگه صندلیم توى هواپیما تعیین شدست و میتونم وقتى میرم بلیطم رو بگیرم، با یک قیافه حق به جانب و در صورتى که دستم رو زیر چونه ام تکیه دادم بگم خانوم لطفا همون همیشگى!شبى بوده که فهمیدم 4 ساعت دیگه یعنى 6 صبح باید تو فرودگاه باشم و روزى بوده که ساعت 11.30 ظهر فهمیدم ساعت 1 پرواز دارم. به خودم قول میدادم یک هفته از خونه تکون نخورم و فرداش مجبور بودم برم سفر. شاید بخوام دقیق بگم، در یک ماه دو روز بیشتر مادرم رو ندیدم..همینقدر درگیر. اینا رو گفتم که بدونین مثلا خیلى بهم سخت میگذشته و تحت فشار بودم! حالا از این حرف ها بگذرم،میخوام یک ماجرا مربوط به همین سفر هام از نوع" خدا نصیب گرگ بیابون نکنه" براتون بگم. یک روز که بعد از دو هفته تونستم بلیط براى برگشت به خونه بگیرم، تصمیم گرفتم طى یک حرکت انتحارى و دور از چشم پدرم، حسابى خودم رو تحویل بگیرم. این هواپیما هاى ماهان که خیلى کوچولو و نقلى هستند، کلاس بیزینس و امثالهم ندارن و تو نهایت لطفى که میتونى در حق خودت بکنى اینکه صندلى هاى جلو که اسمشون صندلى VIP هست و از صندلى دوم یعنى بعد صندلى security هواپیما محسوب میشه رو واسه خودت رزو کنى. خوشحال بودم از اینکه تو اون هواپیما کوچیک و تنگ و فضاى خفه کننده، لاقل اطرافم کسى نیست. وارد هواپیما شدم، کیفى که همراه خودم به داخل کابین برده بودم و غیر 5کیلو وزن خودش 7 کیلو کتاب و لپ تاپ هم توش بود رو داخل باکس جا دادم و نشستم سر جام و در طول سفر خیلى هم راضى و خشنود بودم..

موقت 19

  • خاتون ..

قسمت غم انگیز ماجرا اونجاست که ما خواستیم که بشه اما انگار روزگار نمیخواد، نمیذاره که بشه.. و ما همیشه بى دفاع ترین بودیم در مقابلش!

دیده دریا کنم و صبر به صحرا افکنم..!

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۹ مرداد ۹۷
  • ۰۲:۰۹
  • ۸ نظر

خب من هنوزم فکر میکنم امیدى هست..

یعنى خدا هى میخواد بهم بگه بایستى شکیبایى کنى شکیبا!

حالا دیگه اینکه خوبان دقیقا کیا هستند رو فقط خودش میدونه :)



...

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷
  • ۰۱:۵۶
  • ۱۷ نظر

شیطون میگه ببندیم درشو بره پى کارش :))