اونى که همین نزدیکیست..!

  • خاتون ..
  • چهارشنبه ۲۱ آذر ۹۷
  • ۱۴:۴۰
  • ۴ نظر

من معتقدم خداى من همین نزدیکست..پیشمه..هواى من رو داره، هرلحظه و هرجا بغلم کرده و به شدت دوستم داره چون من دوستش دارم. حتى اگر دیگران اینطور فکر نکنند، حتى اگر باور نکنند..و من تنها به این عشق عمیق بین خودم و خودش هست که مومنم و تنها به بودنشه که هستم..!



Hello there!

  • خاتون ..
  • شنبه ۱۷ آذر ۹۷
  • ۱۶:۳۲



چشم ها

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۱۱ آذر ۹۷
  • ۰۰:۲۰
  • ۱۰ نظر

چشم ها گاهى میخندن..چشم ها گاهى حرف میزنند..!


فقط چون دوستش داشتم! (repost)

  • خاتون ..
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷
  • ۲۰:۵۸
  • ۷ نظر

در تصوراتم من دخترى هستم با همین شکل و شمایل که در دهه هاى اول هزار سیصد در محله ى کوى گلچینان یزد، جایى پسِ بازاچه هاى کوچیک سقف گنبدى، آب انبار و حسینیه ، در کوچه اى بن بست و منتهى به یک خانه باغ خشتى زندگى میکنم. خانه اى با ظاهرى نه چندان متمول اما باطنى که بطن یک زندگى درست و درمان بود. از در خانه که وارد میشدى و از هشتى که میگذشتى، میرسیدى به یک دالان تاریک و دراز که مشرف بود به انبارى و پنجره ى چوبى چهارگوشى که هیچ چیز دیگرى جز آن هویدا نبود. حاج آقا خوش نداشت پاى هر نامحرمى به راحتى به حیاط اندرونى باز بشود به همین دلیل هم معمارى خانه را طورى تعبیه کرده بود که ورود از سمت ضلع شمالیه خانه یعنى جایى که رفت آمد زیادى نبود، باشد. کمى آنطرف تر، باغچه نسبتا کوچکى جا داشت که پر بود از ریحان و شنبلیله و مدخل طاق انگورى بود که سایه بان بهارخواب هم میشد. مطبخ هم، یعنى جایى که تقریبا تمام هم و غم من در آن خلاصه میشد، درست در پشت اتاق نشیمن و نزدیکى حوضچه قرار داشت. 

No title

  • خاتون ..
  • دوشنبه ۲۸ آبان ۹۷
  • ۲۲:۳۳
  • ۴ نظر

جل الخالق!

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۲۷ آبان ۹۷
  • ۱۲:۲۰
  • ۸ نظر

این چند وقت که خط جدید گرفتم، تقریبا روزى دو نفر بهم زنگ میزدن و میگفتن این شماره ى دوستشون بوده که الان دسته منه و مثل اینکه طرف اصلا اینجا هم زندگى نمیکرده و این شماره فقط براى بیزینسش بوده! دیگه اینقدر این اتفاق تکرار شده بود که میدونستم اگر شماره ى ناشناسى بهم زنگ میزنه احتمالا بازم قراره همین جملات رو تکرار کنه و چون انگلیسى هم نمیتونستن خوب صحبت کنن و متوجه بشن، توضیح دادن اینکه من اخیرا این خط رو خریدم و اینکه این خط دیگه دست ایشون نیست یجورایى برام سخت بود پس ترجیح دادم کلا این شماره ها رو جواب ندم. دیروز که خیلى نگران خواهرم شده بودم و منتظر تماسش بودم، دیدم یه شماره ناشناس با کد انگلیس داره تماس میگیره. پیش خودم گفتم احتمالا خواهرم شارژ گوشیش تموم شده و داره از شماره ى دوستش زنگ میزنه و به همین خاطرم جواب دادم. همون اول که شروع کرد به صحبت کردن متوجه شدم که دوباره یه نفر اشتباه تماس گرفته اما این یکى فرقش این بود که لهجه اش کاملا انگلیسى بود و برام جالب بود یکى از اون سر دنیا زنگ زده و داره دوباره بهم میگه که خانم این شماره دوست منه! ولى در ادامه جالب ترم هم شد..پیش خودم گفتم یه بار براى همیشه توضیح بدم و اینم بره به بقیه اطلاع بده که این خط خیلى وقته که دست منه و منو خلاص کنه از شر این تماس ها. اما همین که این رو گفتم شروع کرد به حرف زدن. اول بهم گفت که لهجت به اونجایى ها نمیخوره، اینجا بودى قبلا؟ و کلى سوال هاى دیگه که من فقط از زیرشون در میرفتم و در تلاش بودم که زودتر به اون مکالمه ى بى دلیل پایان بدم و برم دنبال کارم که یکهو یه حرفى زد که از تعجب دهنم باز موند. شما فکر کن طرف تو انگلیس زندگى میکنه، از اون سر دنیا اشتباها به شما به عنوان شماره دوستش زنگ میزنه، شروع میکنه به تعریف کردن و شما لابه لاى تعریف هاش از اینکه لندن متولد و بزرگ شده و از خانواده اش، خیلى ناگهانى میفهمى که توى این کشور دندشت و توى اینجایى که از نظرت نقطه آخر دنیاس، یکى هست که توى همین دانشگاه تو درس خونده و خودش هم بچه ى یکى از استادات هست! با اینکه خودش هم وقتى این حرف ها رو میزنه خبر نداره که شما هم توى همون دانشگاه درس میخونى.. واکنشتون در اون لحظه چیه؟ نمیدونم چقدر این عجیبه و نمیدونم دقیقا دیشب چه اتفاقى افتاد ولى من الان همچنان هم بابت این قضیه شوکه هستم!

Still in my mind..!

  • خاتون ..
  • شنبه ۲۶ آبان ۹۷
  • ۰۳:۱۴



فى الواقع من عاشق بنفشم

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۱۳ آبان ۹۷
  • ۱۹:۴۳
  • ۲ نظر


چنین رقصم آرزوست..!

  • خاتون ..
  • شنبه ۱۲ آبان ۹۷
  • ۱۳:۴۶
  • ۵ نظر

یه کلیپ از یه دختر فلسطینى دیدم که تو یکى از خیابون هاى آلمان وقتى نوازنده ى دوره گرد آهنگ Amelie از Yann Tiersenرو شروع به زدن میکنه وایمیسته و نگاه میکنه. پدرش شروع میکنه به فیلمبردارى ازش و بهش میگه برقص. اولش دختر به دلیل ترس، خجالت یا هرچى امتناع میکنه اما همین که پدرش بهش میگه "یالا بچه،Do it..!"پاشو میکشه عقب، کفش هاشو در میاره و شروع میکنه به رقصیدن و خیلى فوق العاده میرقصه..اون دختر دقیقا منم. اون دختر دقیقا منم که از انجام کارى که دوست داشتم میترسیدم و احتیاج داشتم به یه چیزى از درونم تا به من جرات موندن تو راهم و تسلیم نشدن رو بده، بهم جرات رقصیدن رو بده. اونهم درست وقتى که ازم خواسته شد که زندگى در یک موقعیت عالى، بودن با آدم هاى فوق العاده در یک جاى فوق العاده و همه چیز هایى که شاید آرزوى خیلى هاى دیگه بود رو ازآن خودم کنم به این شرط که از چیزى که مدت ها خواسته و آرزوى خودم بود بگذرم. من نمیتونستم اینکار رو بکنم. من نمیتونستم عذاب نسبت به وجدان خودم و حسرت از اینکه چرا کارى که میخواستم رو نکردم در قبال رفاه این روزهام به جون بخرم. من از راهى که انتخاب کرده بودم میترسیدم اما یه صدایى، یه چیزى باعث شد که به خودم گفتم وقتشه بگذرى از هرچى تو مسیر آرزوهات نیست. از همه ى اون چیزى که از نظر دیگران خوشبختى محسوب میشد دل کندم. زندگى من درست یه فیلم شده بود یکى توش از اون دور دورها میگه " یالا بچه!Do it.." و من فقط منتظر شنیدن همین یک جمله بودم و بدون توجه به نگاه و فکر دیگران، چشمانم رو بستم، دستم رو آوردم بالا و شروع کردم به چرخیدن و رقصیدن و رقصیدن.. من نمیدونم آخر این سناریو چجورى به پایان برسه اما میرقصم تا..تا وقتى که نفس میکشم!

Dreamy winter

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
  • ۱۸:۵۸
  • ۹ نظر