قدم هاتو محکم بردار دختر!

فردا تو زندگى من اتفاق مهمى رقم میخوره..مصاحبه اى که روزى آرزوشو داشتم.اینقدر برایم با ارزش بوده و هست که تقریبا تمام اطرافیانم از این موضوع با خبرند و منتظر شنیدن خبر هاى خوب و بد من هستند.میدونم اونطور که باید تلاش نکردم و اینکه همچنان خیلى مطلب جدید هست که چیز زیادى ازش نمیدونم خودش دلیلى هست که نتونم پاى دعاى دیگران رو وسط بکشم و واسطه کنمشون بین خودم و خداى خودم تا شاید افاقه کنه و معجزه اى بشه .همون رابطه ى حرکت و برکت!به هر حال هیچ اتفاقى نمى افته مگر خودش بخواد.استرس زیادى رو این مدت متحمل شدم اما خب که چى؟ استرس و نگرانى فراوان تنها چیزى که براى من به ارمغان آورد آسیبى بود که به جسم و روحم زد..باعث شد فکر کنم حقیر و ضعیفم .ناتوانا از اراده کردن و داشتن خواسته هام..اما الان دارم سعى میکنم بیخیال باشم و بر اصل و مبناى هر چه پیش آید خوش آید ،جلو برم..اگر شد و اگر تونستم، برنامه هاى زیادى دارم که خود خدا مطلعه و میدونه آدم بد قولى نیستم .اگر هم که نشد درسته که غصه میخورم، اعتماد به نفسم رو از دست میدم وضعیف میشم اما باز هم راضى ام به رضاى خودش چون میدونم تو یه مرحله دیگه اى از زندگیم جبرانش میکنه!

با این وجود قطعا من فردا میجنگم براى چیزى که میخوام .چون میخوام چیزى بدست بیارم که دوست دارم..نه اینکه سعى کنم چیزى که مجبور به داشتنش هستم رو دوست داشته باشم 

  • نظرات [ ۵ ]
    • خاتون ..
    • پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶

    هفدهم

    +تو میتونى..دووم بیار.

    -ولى احساس میکنم شبیه کاهو شدم :|



  • نظرات [ ۶ ]
    • خاتون ..
    • پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶

    زندگى با اعمال شاقه!

    هفده یا هجده سالش بود...دماغش را به سختى بالا میکشید اما فیس و اداهایش زیاد بود.از وقتى با دختر بطول خانوم میپلکید و با هم آش و کاسه یکى  شده بودند رفتارش از بیخ عوض شده بود حالا دیگر دوستانش او را لیلى خطاب میکردند.از وجناتش که بخواهم بگویم مانتو هایش دیگر دکمه نداشت ، آرایش هایش هفت قلم شده بود. همیشه ماتیک قرمزى را در جیب مانتویش داشت که گاهاً ناشیانه آن را بر روى لب هاى باریکش میکشید. موهایش را زیتونى کرده بود و از زیر شال نازکش بیرون مى انداخت،ناخون هایش را لاک جیغ میزد، آدامس را با دهن باز میجوید، طورى قهقهه میزد که به دقت میتوانستى تعداد دندان هاى عقل سبز شده اش را بشمارى .موقع راه رفتن پاهایش را به زحمت بلند میکردو کفش هاى ده سانتى اش مدام را بر روى زمین کشیده میشد.دیگر برایش عادى شده بود که همه چشم چران هاى محل او را با انگشت نشان دهند و پشت سرش یه ریز پچ پچ کنند. کم پیش مى آمد که با اهل خانه هم کلام شود اگر هم میشد تهش حتم به یقیبن به دعوا و گیس کشى ختم میشد...

  • نظرات [ ۱ ]
    • خاتون ..
    • پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶

    شانزدهم

    A bird always thinking about migrating 

    ...Never worries about its nest being destroyed


    • خاتون ..
    • چهارشنبه ۴ بهمن ۹۶

    پانزدهم

    روز هاى تعطیل که میشه ،نبود مادرم رو کنار خودم بیشتر حس میکنم و خلاش بیشتر از قبل فشار روحى رو به من تحمیل میکنه .سعى میکنم خودم رو سرگرم کنم به کارهایى که باید انجام بدم یا هرکارى که کمتر بشه گذر زمان رو حس کرد.اما گاهى اوغات که نمیتونم باهاش حرف بزنم یا اینکه خودم رو از اون حس دلتنگى خونه دور کنم یک گوشه میشینم و زانو هام رو بغل میگیرم و به این فکر میکنم که چقدر بقیه که کنار خونواده هاشون هستند خوشبختند اینکه چقدر دورى از خانواده سخته..به اینکه نکنه اشتباه کردم .نکنه اونقدرى ارزش داشته هام از خواسته هام بیشتر بود که راه رو غلط اومدم.اما بعدش فکر به اینکه من اینجام تا خوشبخت تر باشم و مادرم از این خوشبخت تر شدن من خوشحال تر باشه،میتونه من رو تاحدودى تسکین بدهو خب این براى من کافیه!چند شب پیش که این آهنگ رو دوباره بعد مدت ها شنیدم .یاد مادربزرگ خدا بیامرزم و مادرم که از من هزاران کیلومتر دوره، افتادم..

    +حرف از مادربزرگ شد..میشه درک کرد که چقدر سخت میتونه باشه ولى دلژین عزیز ،خانوم دکتر مهربون امیدوارم هرچى صلاح هست براى مادربزرگ عزیزت پیش بیاد و شرایط دوباره همانطور که دوست دارى سر و سامان بگیره و آرامش به تو و خونوادت برگرده..




  • نظرات [ ۲ ]
    • خاتون ..
    • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

    چهاردهم

    ایشون همخونه ی عزیز و جدید بنده هستند


  • نظرات [ ۵ ]
    • خاتون ..
    • جمعه ۲۲ دی ۹۶

    سیزدهم

    اخیرا دچار حسى شده ام که بسیار رفتارهاى نژاد پرستانه و به اصطلاح racism از خودم بروز میدهم. علتش رو هنوز نمیدونم اما فکر میکنم مربوط به این چند روزى باشه که به ایران برگشته بودم.مثل امروز که مسئول برگزارى مراسم مخصوص خیریه هاى مختلف و جمع آورى کمک هاى مالى از طرف چند کالج و دانشگاه به من گفت پس کى میخواى شروع کنى"قرار بود من به نوبه ى خودم ترتیب درست کردن یک غذاى مخصوص کشورم رو بدم (قرمه سبزى!)که پول حاصل از فروشش به یک موسسه خیره تعلق میگیره علتش هم این هست که غذاها و دسر هاى ایرانى اینجا طرفدار هاى زیادى داره و خب فروشش خوبه ".قبلا براى این کار خیلى ذوق داشتم و فکر میکردم که این خودش میتونه یه بهانه براى ورود من به ادامه کارهاى از این قبیل باشه.

  • نظرات [ ۵ ]
    • خاتون ..
    • چهارشنبه ۲۰ دی ۹۶

    دوازدهم

    خیلى بده..خیلى سخته که میدونم تو یکى از مهم ترین اتفاقات زندگیم باید تنها باشم.کار هایى رو بکنم که قبلا نکرده ام.طورى که حتى فکر کردن بهش برام عجیب و غیر قابل باور.ولى من از پسش بر میام ،باید اینطور بشه.این رو میدونم که خیلى وقته خیلى ها منتظر نشدن ها و نتونستن هاى من هستند ولى پدرم خسته است از شنیدن خبر هاى نا خوب، مادرم نمیخواد ببینه دخترش کم آورده و قطعا طاقت نمیاره، حتى تو هم منتظرى .مگر نه؟!نمیخوام بذارم امیدشون ناامید بشه.نمیتونم بذارم .پس این نیز بگذرد!

  • نظرات [ ۳ ]
    • خاتون ..
    • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶

    منیژه!

    به پشتى لم داده بود و درحالى که قلیانش را چاق میکرد،چایش را دست نرگس خانم داد و تا شیرینش کن .رو کرد به منیژه "اصلا راه ندارد ننه من غریبم و زنجموره هاى بیخودى هم هیچ افاقه نمى کند .مگر شهر هرته دختر مثل دسته گلم را دست به دست یه آسمان جل تازه غب غب انداخته روانه درک کنم .پسرک ریغو مثل کره میماند دماغش را میگیرى جانش در میرود. آه ندارد با ناله سودا کند، آنوقت پیش مش على عارض میشوند یک دل نه صد دل عاشق منیژه حاج محمد شده اند!مگر آنکه نبینمش .کار میکنم کارستون .چنان حسابش را کف دستش بگذارم که دهانش را از اسمت آب بکشد و دیگر با آن زبان لال شده هى منیژه منیژه نکند .قباهتم خوب چیزیه "سیخ نبات را از استکان بیرون مى اندازد و چاى را توى نلبکى ریخته و با احتیاط هورت میکشد ...

  • نظرات [ ۲ ]
    • خاتون ..
    • سه شنبه ۵ دی ۹۶

    یازدهم

    سعى نکن با نشون دادن اینکه خیلى بدبختى محبت بخرى و درواقع گدایى کنى ..در حالى که نیستى!!

    تو فقط ضعیفى ..اونقدر خودت رو ضعیف میدونى که جار میزنى چیزى رو که نمیتونى حل کنى!

    چیزى که اگر یک بار با خودت مرورش کنى میبینى حتى ارزش فکر کردن هم نداره چه برسه به بیان کردن..

    همه توى زندگیشون ماجراهایى دارند که خیلى ها نمیدونند.

    گاهى دیگران فقط ظاهر خوب اون زندگى و میبینند .آه میکشند و ته دلشون میگن : 

    "عجب آدم خوشبختى!عجب زندگى خوبى!آخه تو دیگه غمت چیه ..

    اینجوریه که میگن خدا به یکى همه چى میده به یکى هم هیچى نمیده ها!"

    غافل از اینکه باطن زندگى همون آدم شده شبه باتلاقى که هرچى بیشتر دست و پا میزنه بیشتر فرو میره..

    چیزى که وقتى فقط حتى جزئى از اون رو میفهمى با خودت میگى" عجب!بهش نمیخورد که!" و باورت نمیشه 

    که این همونیه که تو به لبخند تلخ روى لبش،به بخت سفید و اقبال بلندش همیشه حسادت میکردى!

    قضاوت نکن..قضاوت نکن اون سکوتى که پشتش کلى حرف نگفته و کلى زخم و درد کشیده است..

    سکوتى که از رضایت نیست،فقط از خستگى و درماندگى..فقط!

  • نظرات [ ۲ ]
    • خاتون ..
    • سه شنبه ۵ دی ۹۶