دهم


  !! Christmas is here

۱ نظر

مجلس زنانه!

دلم یک مجلس زنانه میخواهد ...از همان هایى که زنان محل هاى بالایى و پایینى و اینورى و آنورى با چادر هاى گل گلى و رنگ و رو رفته اشان مى آیند ،چایى میخورند ،قلیان میکشند و مدام حرف میزنند .مجال فرو رفتن دود قلیان در ریه هاى نازنینشان نداده ،پشت سر عره و عوره و شمسى کوره چه صفحه هایى که نمى گذارند ...دلم میخواهد برم جایى و بنشینم در میان زنانى که سر تا پایم را جزء به جزء برنداز کرده وخرامان از اینکه چه موضوع جدیدو نابى !براى غیبت گیرشان آمده چادرهایشان را جلوى دهان آورده و پچ پچ ها را از سر بگیرند."این دختر را میبینى از وجنات و تک و پوز آویزانش معلوم است که به تازگى با یکى از همان الوات هاى خیابان گرد که مفتشان هم گران است بساط دوستى برهم زده و حالا که دیده کفگیرش به ته دیگ خورده و جناب نسناس را از دست داده آمده تا یکى از خانم ها ببیندش و اورا عروسِ خانه ى خان زاده اش  بخواند و به به و چه چه کند اما نمى داند که ما خودمان ختم روزگاریم این مظلوم نمایى ها دیریست براى ما کهنه شده!"...

ادامه مطلب ۳ نظر

نهم

پاییز براى من زیباترینه.همیشه بوده ..همیشه هم میمونه.

چیزیه که هیچ وقت دلم نمى خواد به پایان برسه..

مگه داریم نقاشى بهتر از تو خدایا!

 

 

۳ نظر

هشتم

شخصیت تو زمانى مشخص میشه که بى منت به کسى خوبى کنه که میدونى توانایى جبرانش رو نداره..

۳ نظر

بى بى!

‎من بى بى را دوست داشتم نه فقط خودش را آن چهارقد سفیدش که همیشه گوشه ى آن  گره اى داشت را هم دوست داشتم ،آن پیراهن  بلند گل گلى اش یا عینک ته استکانى اش که بندش به جاى آنکه پشت سرش بیوفتد همیشه خدا آویزان صورتش بود را هم دوست داشتم . اقا جان که از سرکار مى آمد خانه ،کلاه نمدى اش را گوشه ى پرده آویزان میکرد .به پشتى که مخصوص خودش بود تکیه میزد و درحالى که دستش را بر روى زانوى خمش بود، آن دست دیگرش را بر کف سر عرق کرده و موهاى کز خورده اش میکشید وبا آن خلق تنگش محال ممکن بود به احدى روى خوش نشان بدهد اما بى بى از آن هفت خط ها بود ،رگ خواب اقا جان را بهتر از هرکسى از بر شده بود.هنوز لب تر نکرده چاى دبش قند پهلوى  را توى نلبکى ریخته و فوت کرده و به دستش میداد ...‎روبه رویش مینشست و درحالى با آستین پیراهنش عرق هاى صورتش را میگرفت ، میگفت خدا خیرت بدهد مرد که نان حلال سر سفره مان را از صدقه سرى تو داریم اما خدا را خوش نمى آید با این کمر معیوبت اینقدر دولا و راست شوى فکر خودت نیستى فکر من را بکن تصدقت شوم...

ادامه مطلب ۵ نظر

هفتم

این روز ها خیلی به خودم و به زندگی و روز هایی که پشت سر گذاشته ام فکر میکنم.به اینکه چقدر تغییر کرده ام .من همیشه دختری بوده ام که همه چیز برایم فراهم بوده. فقط کافی بود که خواسته ام رو به زبون بیارم تا هر چیز هرطور که مطابق میلم بود رو در اختیار داشته باشم .برای من سختی های زندگی بی مفهوم بود، نباید و نمیشه ها بی معنی بود. همه چیز باید میشد همه چیز باید میبود چون من مادری داشتم که خواسته ام رو قبل از به زبان اوردن میدانست و پدری داشتم که همیشه پشتم به بودنش گرم بود و کسى که من را بد یا خوب دوست میداشت.ومن اینطوری بزرگ و بزرگتر شدم و وارد جامعه ای شدم که قشنگ ترین تصورات رو ازش داشتم. ولی همه چیز به اون خوبی وشیرینی وهم و خیالات من نبود.وقتی به قصد رسیدن به هر انچه که ارزو و تصمیم جنگیدن برایش رو داشتم ،راهی دیاری شدم که مایل ها با خانه و خانواده ام فاصله داشت تازه طعم تلخ دوری رو بی پناهی رو چشیدم و تازه فهمیدم چقدر کوچک و ناتوانم .فهمیدم چقدر این من بدون خانواده، پوچ و بی معنی بوده. با وجود اینکه به یمن بخت و اقبال بلندم همیشه کسی رو داشتم که در اوج بی تابی و نا امیدی خریدار غصه ها و حرف های گاه و بی گاهم بوده و مرا تحمل میکرده اما بار ها شکستم،بار ها از ضعیف بودنم خجالت کشیدم و بار به واژه پرنگ نمی توانم رسیدم و در خلوت خودم فریادش زدم.من دیگر پدری رانداشتم تا درست مثل به گردن گرفتن شکستن ظروف کریستال مورد علاقه مادرم اشتباهاتم را به گردن بگیرد ودیگر مادری نبود تا در ناراحتی هایم موهایم را نوازش کند و یاد اوری کند که او مهربان ترین و قویترین و زیباترین دختر روی زمین را دارد.زندگی برای من تعبیری شده بود از ترس و ناامیدی. اما کم کم شرایط تغییر کرد.کم کم من بودم که تغییر کردم .همه چیز به آن سیاهی و تباهی قبل به نظر نمی رسید.حالا سوی روشنی رو میدیم که فکر به آن به من ارامش میداد ،درست چیزی شبیه به امید.حالا دیگر طوری به شرایط جدیدم عادت کرده بودم که این شهر مثل شهر خودم و آن اتاق تازیکی و تنهاییم تبدیل به خانه شده بود.مردم مهربان تر به نظر میرسیدند حتی لبخند هایشان خیلی زیبا تر از قبل بود. من دیگر احساس ضعف و تنفر نسبت به خودم را نداشتم یا حداقل با آنچه که بودم کنار آمده بودم و برای بهتر شدن میجنگیدم.شاید بتوانم  بگویم من حالا کمی بزرگنر از آنچه بودم شده ام .شاید حالا بتوانم اسم خوبى برای این آرامش نسبی پیدا کنم و میدانم که این آغاز راه طولانی من است.

 

ترجمه  و  آهنگ

 

۲ نظر

فرداهاى نیامده!

به صندلى زوار در رفته تکیه زده بودمم گردنم را به عقب خم کرده و موهاى ریخته روى صورتم را مدام لاى انگشتانم میچرخاندم ومیپچاندم باز میکردم و دوباره میپیچاندم . راستى از کی موهایم آنقدر بلند شده بود؟ شیشه را پایین دادم نگاه آسمان کردم تاریک تر از همیشه، همه اش دود بود و چرک آنقدر که به سیاهى میزد که اگر رادیوى تاکسی روشن نبود و خانم گوینده با صداى کش دار و نازکش صبح دل انگیز! تهران را خدمت هم شهری هایش بخیر نمی گفت گمان میبردی حتما غروب است.از آن غروب هاى دلگیر،از آن غروب هاى جمعه ،از همان هایى که خاطره تلخش در یاد دل باخته گان فراق چشیده مانده..


                           

ادامه مطلب ۳ نظر

درمان شیرین!

‎سرطان بود .تک تک سلول هاى بدنم را فراگرفته بود.او کم کم شیره جانم را مى مکید .او داشت مرا میبلعید ،قورت میداد و متولد میشد. یک سرطان متولد میشد!سرطان تنهایى ،افسردگى ،سرطان حقارت...پیش کى را نمیدانم!از بابت چى بودنش را نمیدانم...ولى بود.من اما چیزى را درونم حس میکردم یک حس خوب..یک حس گرم ..درست به گرمى همان روزنه نورى که از سوارخ هاى دیوار خانه بى بى مى آمد و مى آمد و روى فرش دست بافت قدیمىش نقطه نورانى میشد. همان که تمام شیطنتم راجمع مى کردم،دنبالش میرفتم رویش میپریدم وسعى میکردم با دستانم بگیرمش...نور را بگیرم...وبین انگشتان مشت شده ام فقط گرمایش را میفهمیدم .انگشتانم را که آرام باز میکردم هیچ چیز نبود اما حال من خوب بود...من هنوز هم درونم دنبال نقطه نورانى میگردم که محکم بگیرم و بغلش کنم...من هنوز هم گرمایش را حس میکنم.نمیدانم اسمش چیست اما پیدایش میکنمم وبرایش یک اسم خوب میگذارم.میدانم...میدانم امده تا درمانم کند...خوبم کند...نمیدانم کجاست،اما عاقبت او را خواهم یافت..
+شاید این تویى که شیرین ترین درمان منى!

۵ نظر

ششم


در این دریا، چه می جویند ماهیهای سرگردان

مرا آزاد میخواهی؟ به تنگ خویش برگردان

مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی

اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان


#فاضل نظرى
۵ نظر

پنجم

دارم سعى میکنم یاد بگیرم آدم ها رو همانطورى که هستند دوست داشته باشم و بپذیرم .یاد بگیرم بابت رفتارشون آن ها رو قضاوت نکنم .تا وقتى از آینده خودم اطمینانى ندارم ،هیچوقت دلیل بدى هایشان رو قضاوت و دلیل خوبى هایشان رو سوال نکنم.خوبى که بدون بدى باشه مفهومى نداره،وقتى دروغى نباشه راستى معنایى نداره،حتى روز هم بدون شب بى معناست.اگر قرار باشه من و تو هم یکى باشیم،دیگه نه منى هست نه تویى!

+شاید یکى از بهترین موسیقى هاى بى کلامى که تا به حال شنیدم :





۳ نظر
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان