موقت2

خدایا! تو دقیقا کجاى زندگى آدمهات هستى؟!

اگر هستى پس چرا نیستى؟اگر هم که نیستى پس این زندگى چه معنایى جز پوچى میتونه داشته باشه؟


۳ نظر
خاتون ..

فرداهاى نیامده!

به صندلى زوار در رفته تکیه زده بودمم گردنم را به عقب خم کرده و موهاى ریخته روى صورتم را مدام لاى انگشتانم میچرخاندم ومیپچاندم باز میکردم و دوباره میپیچاندم . راستى از کی موهایم آنقدر بلند شده بود؟ شیشه را پایین دادم نگاه آسمان کردم تاریک تر از همیشه، همه اش دود بود و چرک آنقدر که به سیاهى میزد که اگر رادیوى تاکسی روشن نبود و خانم گوینده با صداى کش دار و نازکش صبح دل انگیز! تهران را خدمت هم شهری هایش بخیر نمی گفت گمان میبردی حتما غروب است.از آن غروب هاى دلگیر،از آن غروب هاى جمعه ،از همان هایى که خاطره تلخش در یاد دل باخته گان فراق چشیده مانده..


                           

۳ نظر
خاتون ..

درمان شیرین!

‎سرطان بود .تک تک سلول هاى بدنم را فراگرفته بود.او کم کم شیره جانم را مى مکید .او داشت مرا میبلعید ،قورت میداد و متولد میشد. یک سرطان متولد میشد!سرطان تنهایى ،افسردگى ،سرطان حقارت...پیش کى را نمیدانم!از بابت چى بودنش را نمیدانم...ولى بود.من اما چیزى را درونم حس میکردم یک حس خوب..یک حس گرم ..درست به گرمى همان روزنه نورى که از سوارخ هاى دیوار خانه بى بى مى آمد و مى آمد و روى فرش دست بافت قدیمىش نقطه نورانى میشد. همان که تمام شیطنتم راجمع مى کردم،دنبالش میرفتم رویش میپریدم وسعى میکردم با دستانم بگیرمش...نور را بگیرم...وبین انگشتان مشت شده ام فقط گرمایش را میفهمیدم .انگشتانم را که آرام باز میکردم هیچ چیز نبود اما حال من خوب بود...من هنوز هم درونم دنبال نقطه نورانى میگردم که محکم بگیرم و بغلش کنم...من هنوز هم گرمایش را حس میکنم.نمیدانم اسمش چیست اما پیدایش میکنمم وبرایش یک اسم خوب میگذارم.میدانم... میدانم امده تا درمانم کند ...خوبم کند ...نمیدانم کجاست،اما عاقبت او را خواهم یافت...

+شاید این تویى که شیرین ترین درمان منى!

۵ نظر
خاتون ..

ششم


در این دریا، چه می جویند ماهیهای سرگردان

مرا آزاد میخواهی؟ به تنگ خویش برگردان

مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی

اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان


#فاضل نظرى
۴ نظر
خاتون ..

پنجم

دارم سعى میکنم یاد بگیرم آدم ها رو همانطورى که هستند دوست داشته باشم و بپذیرم .یاد بگیرم بابت رفتارشون آن ها رو قضاوت نکنم .تا وقتى از آینده خودم اطمینانى ندارم ،هیچوقت دلیل بدى هایشان رو قضاوت و دلیل خوبى هایشان رو سوال نکنم.خوبى که بدون بدى باشه مفهومى نداره،وقتى دروغى نباشه راستى معنایى نداره،حتى روز هم بدون شب بى معناست.اگر قرار باشه من و تو هم یکى باشیم،دیگه نه منى هست نه تویى!

+شاید یکى از بهترین موسیقى هاى بى کلامى که تا به حال شنیدم :





۳ نظر
خاتون ..

عاشقانه چادر گل گلى!

دو سالى بود که ننه بعد عمل کمر آقا جان  پایش را در یک کفش کرده بود که آش دوغى بپزد و بین همسایه هاى کوچه هاى بالایى و پایینى پخش کند تا هم نذرش را براى سلامتى آقا جان ادا کرده باشد و همسایه ها دلى از عزا در آورده باشند و هم خیرى پیش آمده و مصلحتى شده باشد بر صاف کردن کدورت بین آقا جلال بقال و آقاجان که بر سر قیمت گزاف یک گونى سیب زمینى پشندى پیش آمده بود. به امید آن که غائله ختم به خیر شود.حالا هم چند تن از رفقاى گرمابه گلستانش را خبر کرده بود که هم بساط دیگ و مخلفات کنند و هم دختران سرخاب سفیداب مالیده و ترگل ورگلشان را من باب روا شدن حاجات و بهم زدن دیگ بیاورند تا من هم از این ماجرا فیضى برده و فرصتى شده باشد تا بلکم آنهمه ناز و کرشمه دلم را نرم ساخته، بقول ننه سرم به سنگ خورده و مزه دهانم تغییر کند و یکدامشان را به همسرى انتخاب کنم ...



۵ نظر
خاتون ..

چهارم

در این بیمارستانى که هستم معمولا کسانى مراجعه مى کنند که وضع مالى چندان خوبى ندارند.امروز وارد اتاق که شدم دیدم خانم جوان حامله اى که از دو روز پیش بسترى شده بود ،مشغول گریه و نسبت دادن انواع فحش هاى رکیک و غیر رکیک به شوهرش بود.همونجا ایستاده و منتظر پزشک معالجش بودم .همین که من رو با روپوش سفید دید گفت من از راه دور آمدم و باید برگردم .کى مرخصم میکنید ؟هنوز جواب مناسبى نداده بودم که گفت خودم اضافه بودم براى زندگى ام که این مصیبت هم اضافه شد. حالا دیگه نمیدونم  چیکار کنم با این دوتا بچه ى توى شکمم .گفتم این حرف ها رو نزن.خدا بزرگه ،روزى رسونه .الان اینطور میگى ..روزى که کوچولوهات رو توى بغلت گرفتى و بوشون که کردى ،میفهمى حتى حاضر نیستى این هدیه هاى پاک و معصوم رو لحظه اى از خودت دور کنى..خار کف پاشون بره ،دنیات تیره و تار میشه.خیلى ها حاضرند تمام زندگیشون را بدهند تا کودکى رو در اغوش بگیرند که از پوست و گوشت خودشون و ماله خودشون باشه .

۴ نظر
خاتون ..

سوم

تنها وقتى میفهمى به چه حد از خودشناسى رسیده اى که وقتى مى گویم انشالله همیشه یکى مثل خودت را درکنارت داشته باشى، لحظه اى احساس ترس تمام وجودت را بگیرد..

+خدایا شکرت که اینقدر خوبى.

۲ نظر
خاتون ..

تکدى گر کوچک!

روز بدی بودآنقدر بد که گمان میبرم خاطرش تا مدت ها در ذهنم ترد و دست نخورده بماند،هرازگاهى مثل دندان عقلى که مدت هاست پوسیده تیر بکشد و ذوق ذوق کند وچند دقیقه بعد،چند لحظه بعد فراموش شود .مثل همه خاطرهاى بد دیگر که باید سرجایشان باشنداما نیستند ینى باید درست درهر  لحظه و هر روز که از خواب بیدار میشوى ،هر روز که لقمه ى پیچیده شده مادرت را در دهان میچپانى،هر روز که در خیابان هاى شلوغ پشت چراغ قرمز فرصت خریدن یک فال از دخترک فال فروش را میکنى واز بابت لطفى که به او کردى تمام وجودت از خوشى له له میزند...



خاتون ..

دوم

باید حواسم را جمع کنم و یادم بماند که در کنار گفتن گلایه هایى که همیشه برایش داشتم و دارم ،بى انصافیست بابت همه چیز و همه کس که داشتنشان را مدیون او هستم شکرش نکنم..

نامه حراست متاسفانه درست نشد و من همچنان مجبورم به بیمارستان خصوصى اکتفا کنم اما ممنونم ازت ..از اینکه این فرصت را به من دادى تا شاید بتوانم حداقل یک چیزى را یاد بگیرم که اگر روزى جاى دیگرى از دنیا به آن روبه رو شدم یاد این روزها و تجربه هایش بیوفتم و زیر لب بگویم عجب روزهایى بود..و باز هم تورو شکر کنم .تو بخواهى همه چیز خوب پیش میرود.من میخواهم، تو هم بخواه...

۱ نظر
خاتون ..