آب معدنى لاکچرى

  • خاتون ..
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷
  • ۱۶:۵۲
  • ۱۱ نظر

چقدر این کمپینى که على کریمى راه انداخته خوبه که امیدوارم نتیجه بخش هم باشه. این مسئله باعث شد که من باز یاد یکى از خاطرات شرم آورم بیوفتم. این خاطره مربوط به تقریبا سه سال پیش یعنى وقتى هست که همراه خواهرم تنها در تهران زندگى میکردیم. اون موقع ها تنها زمان هایى که من از خونه خارج میشدم فقط براى رفتن به کلاس هام و خرید هاى جزئى خونه از سر کوچه بود و خب عملا هیچ تفریحى نداشتم تا وقتى که مامان و بابام براى دیدن ما میومدند. دقیقا بعد از یک ماه بود که پدرم داشت به تهران میومد و من تصمیم گرفته بودم که حسابى از این فرصت به نفع خودم استفاده کنم و نقشه ها میریختم که بتونم ببرمش تا بعد از مدت ها کفش مورد علاقه ام رو بخرم و موفق هم شدم. وارد فروشگاه که میشدى یک جاى لاکچرى میدیدى که توش کلى پلنگ و خفن ریخته بود و در حال خرید براى عید بودند. از اون سرى جاهایى که اگر بخواى هم روت نمیشه چونه بزنى و تخفیف بگیرى! تا اونجایى که من کفشم رو انتخاب کردم و به مسئولش دادم تا برام بسته بندیشون کنه همه چیز آروم بود و من خیلى خوشبخت بودم اما..چشمتون روز بد نبینه.



 

حسن ختام

  • خاتون ..
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷
  • ۱۶:۲۲
  • ۱۶ نظر

هرچى به آخرین روزهاى اینجا بودنم نزدیک میشم، همه چیز زیباتر و دلچسبتر از قبل بنظر میرسه. انگار آدما و خیابونها و حتى کافه ها این دم آخر خوشکلیاشون یه جور دیگست، از اون جور خوشکلیایى که فقط اون هایى قراره ترکشون کنند میتونند درکش کنن. هرچند که تا بوده همین بوده، نمیدونم چه حکمتى هست که همیشه همه چیز دم رفتن و دم از دست دادن قشنگ و با ارزش بنظر میاد حتى باارزش تر از اونچه که قبلا بوده تا فقط بابت چیزى که دیگه متعلق به تو نیست رفتنت سخت تر بشه، تا بفهمى چقدر راحت از دستشون دادى و چقدر قراره حسرتش رو دلت بمونه. این روزها هم مسیرى که تقریبا دوسال هر روز طى میکردم، براى من یه جور دیگه اى خاص شده..طورى که دوست دارم تمام وقت همونجا وایستم و نگاهشون کنم و عکس بگیرم تا از یادم نره که یه موقعى این مسیر، مسیر خیلى از خنده ها و اشک ها و غم و خوشیه هاى من بوده.

+این شما و این هم فیلم برداریه فوق حرفه اى من (این قسمت مورد علاقه ى من در مسیرى هست که به سمت کالج میرم)

+اینجا با کیفیت بهتر ببینید



خاطرات آب دوغ خیارى

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۲۴ خرداد ۹۷
  • ۲۰:۴۱
  • ۱۳ نظر

پنج ماه پیش بود که بالاخره بعد از شیش ماه سختى و کلى فشار، نوبت به مصاحبه ى دانشگاه رسیده بود یعنى همون غول مرحله ى یکى مونده به آخر. چیزى بود که من براى رسیدن بهش شیش ماه خون دل خوردم. از انواع کتاب ها و امتحان ها گرفته تا استرس براى انتخاب دانشگاه که آیا با همه ى اینها بهت مصاحبه بدن یا نه. با اینکه تا جایى که در توانم بود براى مصاحبه خودم رو آماده کرده بودم اما میدونستم مصاحبه این دانشگاهى که میرم قطعا یک چیزى براى سوپرایز کردن من داره چون بر خلاف مصاحبه همه دانشگاه هایى هشت قسمت داشت، این دانشگاه مصاحبش به ده بخش یا درواقع ده تا station تقسیم میشد. سوال درمورد رزومه ى شخصى و مدارک تحصیلى یک چیز عادى بود که مربوط به دو یا سه قسمت همه ى مصاحبه ها بود اما قسمتى که من رو بیشتر از همه میترسوند قسمتى بود که بازیگر داشت. یه چالش بزرگ اونهم واسه منى که این اولین تجربه ام از مصاحبه بود.

مولاناى جان

  • خاتون ..
  • شنبه ۱۹ خرداد ۹۷
  • ۰۵:۱۷
  • ۹ نظر

تا آب شدم، سراب دیدم خود را
دریا گشتم، حباب دیدم خود را
آگاه شدم، غفلت خود را دیدم
بیدار شدم، به خواب دیدم خود را



تو مایه هاى "وقتى با من حرف میزنى دهنت رو ببند"

  • خاتون ..
  • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷
  • ۱۹:۳۱
  • ۱۶ نظر

از اون دسته آدمهایى هستم که یه ربع دعوا میکنم و تا سه ساعت و نیم بعدش به این فکر میکنم که چرا این حرف رو نزدم؟ چرا در جوابش این چیز رو یاد آورى نکردم؟ و در نهایت حسابى بابت جواب و حرف هاى از دست رفته غصه میخورم .در راستاى همین اتفاق بعد از بحث دیروز و این حسى که مجددا در من القا شد، امروز که دیدمش بهش گفتم ببین برات ناهار پختم، یه وقتى بیا غذاتو بگیر که من خونه نباشم و نبینمت :|

یک فنجون Death wish coffee لطفا

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۱۳ خرداد ۹۷
  • ۰۶:۲۸
  • ۹ نظر

بعضى وقت ها آدم تو زندگیش یک کارهایى رو میکنه که نباید، یه سرى حرف هایى میزنه که نباید، درگیر یک احساساتى میشه که نباید..همه اش نباید..نباید! همه ى این نباید هایى که میدونه از بیخ ایراد داره؛ میدونه اشتباهه اما حاضر به رها کردنش نیست حتى برعکس! سفت و محکم تو بغلش نگهش میداره، اینقدرى که با گوشت و خونش به همه ى امید هاى واهى زندگیش بدجورى وابسته میشه. این آدم چیزى براى از دست دادن نداره چون میدونه حتى اگر بزرگترین ضربه هاى زندگیش رو هم از این اتفاق ها بخوره و نابود بشه باز هم تهِ ته دلش خوشحاله که اونکارى رو کرده که اون لحظه دلش بهش خوش بود و حالش خوب. اینکار درست مثل تلخیه قهوه است که بعضى وقت ها تحملش برات سخت میشه اما بازم حاضر نیستى از اون تلخى بگذرى و رهاش کنى. نقل درست یا غلط بودن اینکار نیست، بحث اینکه چى میشه که یه آدم باید تقریبا همه ى روزاى خوب و خاطرات خوشش رو مدیون همون نباید هاى زندگیش باشه؟


+Death wish coffee قوى ترین قهوه ى جهان هست که سه برابر حد استاندارد کافئین داره. بسیار خوشمزست و استفادش بیشتر از یک حد کمى، میتونه خطر مرگ رو بدنبال داشته باشه.

درد آنجا عمیق است که به حاشا برسد

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۱۰ خرداد ۹۷
  • ۰۰:۳۳
  • ۱۲ نظر

دسته چمدان را چفت انگشتانم کرده بودم و منتظر، طورى خیره شده بودم به خط کشى هاى آسفالت که گویى پاسخ همه سوال هایم یک جایى میان آن خط هاى سفید نهفته بود .همه ى آن سوال هایى که روزى در جایى، گوشه اى از شلوغى این شهر گم شده بودند؛ هنگام متر کردن هاى شبانه ى خیابان ولیعصر و بوییدن بوى ناى خفگى که انگار در همه جاى این شهر خاکسترى ریخته بودند؛ از دستهاى بر دهان براى خفه کردن فریاد هاى خاموش عاشقى بگیر تا نگاه تند رهگذران عابر همیشه قاضى؛ گم شده در نگاه کودک دستفروش که صبح و شبش یکى و بساطش از ترس قلدر خیابان همیشه زیر پل پهن بود؛ حتى موقع دل کندن از خاطرات دفن شده در خانه کلنگى و متروک مادربزرگ بعد از مرگش؛ شاید هم وقتى که دست هایم را بین دست هاى سرد او گرفته بودم و سر به شانه اش تکیه زده بودم چشم دوخته به آن چشم ها، آن قفس کوچک اسارت از عزل تا ابد آدمى و در نهایت استیصال، غم دل میگفتم و او هى میخندید و میخندید و بعد آرام زیر گوشم زمزمه میکرد"این حرف ها را بیخیال. خوب میدانى که حتى اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدى باغ ارم سقر شدی باز هم بی تو بسر نمی‌شود که نمى شود.."





از اون نگاه ها

  • خاتون ..
  • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷
  • ۱۹:۵۵

دو سال و نیم پیش، دقیقا از روزى که تصمیم براى رفتن من گرفته شد تا وقتى که به اینجا اومدم خیلى سختى کشیدم و انواع استرس ها رو تحمل کردم اما غافل بودم از اینکه این تازه شروع سختى هام بوده. یک هفته ى اولى که اومدم حتى غذا هم نمیخوردم. هر روزى که میگذشت بیشتر دلم میخواست برگردم پیش پدر و مادرم. چه روز هایى که تموم مسیر رو با بغض به خونه مى اومدم و تمام شب رو بلند بلند گریه میکردم و به خودم میگفتم نه دیگه نمیتونم ادامه بدم. اعتماد بنفسم رو از دست داده بودم، حسابى بدقلق و بد اخلاق شده بودم و حتى با خواهرم هم به تندى رفتار میکردم و خودم رو بیشتر از اونیکه باید ضعیف و ناتوان میدیدم. کلا نمیتونم و نمیشه ورد زبونم شده بود اما چاره اى جز ادامه ى راه نداشتم .به سختى ادامه میدادم اما اون یاس از نگاه و افکار من جدا نمیشد. تا اینکه سال دوم تحصیلیه شروع شد..

همه ى ماریا ها

  • خاتون ..
  • دوشنبه ۷ خرداد ۹۷
  • ۱۳:۳۹

امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا می‌کرد.ماریا ...ماریا ...و بعد جلوی چشمان من مُرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم‌ سنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد. من معمولا پای افراد را نشانه می‌گیرم. سعی می‌کنم آن‌ها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند. اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینه‌اش خورد. حالا ماریای کوچکش چقدر باید منتظر او بماند. چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. ماریا حتی نمی‌داند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد. جنگ بدترین فکر بشر است. از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با هم بجنگند و حالا می‌بینم بله. گاهی مجبورند چون آن‌ها که دستور جنگ را می‌دهند زیر باران نیستند. میان گل‌ و لای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند. آن‌ها در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. سیگار می‌کشند و دستور می‌دهند. کاش اسلحه‌ام را به سمت رییسانی می‌گرفتم که در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. بچه‌هایشان در استخر شنا می‌کنند و آن ها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریا ها را امضا می‌کنند. راحت‌تر از نوشتن یک سلام.

#پستچى


تو که مهر علی من دلته، نفت ملی سی چنته؟

  • خاتون ..
  • شنبه ۵ خرداد ۹۷
  • ۱۶:۱۸
  • ۱۳ نظر

من معمولا درمورد یه سرى مسائل ترجیح میدم صحبت نکنم اما بعد از پست قبلیم تصمیم گرفتم این مطلب رو بنویسم صرفا جهت اطلاع خیلى هایى که نمیدونستد.این ماجرایى که من مینویسم کاملا حقیقت داره و با جستجوى اسم "سید جیکاک" میتونید همه چیز رو راجب ایشون بخونید.ماجرا از این جایى شروع میشه یک نظامیه انگلیسى به اسم جیکاک به عنوان جاسوس، قبل از ملى شدن صنعت نفت و براى جلوگیرى از این اتفاق در ایران مشغول به فعالیت میشه و براى اینکار بهترین مکان یعنى در میان ایل بختیارى و منطقه بویر احمد رو انتخاب میکنه.اینطور که گفته میشه جیکاک به مدت هفت سال به عنوان یک چوپون کر و لال بین این مردم زندگى میکنه تا خوب فرهنگ و زبان ایلیاتى رو یاد بگیره و بعد از اون هم به مسجد سلیمان که یک منطقه نفت خیز بود براى ادامه زندگیش میره...