مرا از تو نگاهى کافیست!

 امروز بعد یک هفته او را میدید.امروز دوباره میتوانست وقتى از کنارش رد میشد براى صدم ثانیه اى گرماى تنش را با تمام وجود لمس کند .براى صدم ثانیه اى در آن چشم هاى تیله اى کهربایى رنگش خیره شود و عکس خودش را در زندانى که مدت ها بود درونش اسیر شده و رهایى نیافته بودببیند.میتوانست همانطور که جلوى چشمانش دور میشد همانجا بماند و عطر به جا مانده اش را آنقدر نفس بکشد که هیچ بوى دیگرى به مشامش خوش نیاید.همانطور که رو پله ها نشسته بود وبند کفش هایش را میبست وبا خودش به اینها فکر میکرد و ریز میخندید."کاش امروز آن پیراهن سفید با چهارخانه هاى آبى اش را بپوشد نمى داند چقدر به تنش خوب مینشیند با آن کفش هاى کتان سورمه اى رنگ نمى داند چقدر دوستشان دارم .کاش میتوانستم به او بگویم که وقتى این هارا میپوشد مثل جنلمن هاى واقعى میشود.به او بگویم ته ریش چقدر صورتش را مردانه تر میکند میتوانستم بگویم چقدر دلم براى صداى زمخت و کلفتش لک زده..."اما همان موقع بود که شیرینى لبخندش در لحظه شکراب و محو شد.پشت چشمانش داغ شد و پلکش میپرید انگار تازه یادش آمد.انگار خاطر آن جگر سوخته ى به سیخ کشیده که مدت ها بود در ذهنش ریشه دوانده بود دوباره روییدن گرفت .درست مثل بچه اى نازک نارنجى دستان سرد عرق کرده اش را در هم گره زد و در حالى که سعی در فرو خوردن بغض وصداى لرزانش با قورت دادن مداوم آب دهان داشت و با اخم هایش چشم هایش را ریز ترمیکند تا خیسی و قرمزى اش هویدا نشود،زیر لب گفت "خب حتما آن دختر بور قد بلند که آن روز دست به گردن هم پله هاى دانشگاه را یکى دوتا بالا پایین میرفتند و صداى قهقهشان همه جا سالن پیچیده بود اینها را به او گفته .با آن صداى نازک و زبان چربو قربان صدقه هاى کشکیه همراه با چاشنى وقاهتش به او گفته ."در حالى که انگشتانش را میان بند کیفش حلقه زد به نگون بختى خودش فکر میکرداز جایش بلند شد وبه طرف در رفت و در را محکم کوبید..روبه روى در دانشگاه ایستاد .باز هم زودتر از آنچه که باید رسیده بود .به ساعت مچى اش نگاه انداخت که طبق معمول خواب رفته بود.دو تق به صفحه اش زد و دوباره عقربه ها شروع به حرکت کردند "ساعت زوار در رفته من،میبینى چقدر من و تو شبیه همیم؟ هردومان مدت هاست که امتحانمان را پس داده ایم و آرد بیخته مان را در الک آویختیم. من در وفادارى به عشقى که دیریست جانم را به لبم رسانده و تو در وفا دارى به ساعت ها،دقیقه ها و ثانیه هایى روزگارى که همیشه سریع تر از تو گام به جلو بر میداشته اما حالا دیگر انگار جفتمان از کار افتاده ایم وته زورمان شده همین که نگذاریم دقیقه های اخرمان آنطورى که انتظار دارند تمام شود."روى نیمکت چوبى رنگ و رو رفته ى پارک که چند قدمى تا ورودى دانشگاه فاصله داشت نشست و با خودش حرف میزد"کاش من طور دیگرى بودم ،کاش ریخت دیگرى داشتم .طورى بودم که او دوست دارد. من لباس هایم مارک نیس.تیپم مثال داف هاو تو دل برو نیست.موهایم کوتاه و وز است،من صورتم گرد و لپ هایم گلى نیست،بینى ام هم خوش فرم و قلمى نیست،چشم هایم قدرى باریک و کوچک است که وقتى میخندم مثل یک خط صاف میشوند و حتى لب هایم...خب حق دارد دیگر.حتى یک نفر نیست که لاقل پس کله ام بزند و به سخره ام بگیرد که بخت برگشته اصلا تورا چه به این حرفها؟اصلا او در روى تو ماهى دیده که اینجور براى خودت بساط عشق وعاشقى به راه انداخته اى و خیال هاى باطل و رویاهاى عبث را در سرت پرورانده اى؟بلکه به تریش و قبایم بر مبخورد و فکرش را کمى از کله ام به در میکردم اما نه .خب همه چیز که در شکل و شمایل آدم خلاصه نمیشود لاقل در مورد من،اخلاق حسنه ام خیلى بیشتر از آن پاپتى هایست که این روزها اینقدر راحت در دلش جا باز کرده اند.کاش او مرا با همه نداشته هایم دوست میداشت."ناخن هایش را میجوید پایش را روى آن پایش انداخته وتکان میداد.از صداى جیر جیر چوب هاى نیمکت متوجه حضور کسى کنار خودش شد.چه بوى آشنایى سرش را بالا آورد .وقتی او را دید زبانش حتى قاصر بود از آنکه کلمه اى به لب بیاورد انگار چسبیده بود به ته حلقش و جدا هم نمیشد.او بود،خودش بود.خود آن دست نیافتنى که حالا فقط چند سانتى متر با او فاصله داشت .سرش را پایین انداخت و به دست هاى عرق کرده اش خیره شد و در حالى که در سکوت به صداى تپش هاى تند و بی نظم قلبش گوش میداد پیش خودش میگفت"باید همه چیز را به او بگویم .باید از همه درد هایى که این مدت در سینه ام رخنه کرده ،بگویم . بگویم چقدر دوستت دارم و از دوریت چقدر خون جگر خورده ام . از همه آن شب هایى که فال حافظ را به نیت تو باز و دلم را به آن نقل هایش از وصال خوش میکردم بگویم.از اینکه چقدر بخاطر این عشق کذایى و عزب ماندن خودم حرف و حدیث ها و زخم زبان هایى شنیده ام اما دلم لحظه اى نلرزید چون از تمام تو مرا یک التفات،یک نگاه کافى بود تا پر شوم،سیراب شوم از هرچه اسم و رسم عاشقیست. کاش میتوانستم زمان را متوقف کنم .میتوانستم صورت و گونه هایت را با انگشتانم لمس کنم .سرم را روى زانوانت بگذارم و اشک بریزم و با آن زبان بى زبانم تا خود شب برایت حرف بزنم ،دلبرى کنم و تصدقت شوم .دست هاى سرد قرمزت را میان دست هایم بگیرم ،مقابل دهانم بیاورم و آنقدر با نفس هاى گرمم در آن بدمم که دیگر رمقى برایم باقى نماند.."سرش بالا آورد تا دوباره نگاهش کند و براى یکبار هم که شده بی مهابا همه حرفهایش را بزند و به تمام خودخورى هایش پایان بدهد اما انگار دیر شده بود.انگار باز هم او مانده بود و خیال و آن نیمکت چوبى سرد...

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان