قربانت بروم ننه!

‎مادرش لبش را گاز میگیرد و یه استغفرالله تحویلش میدهد و بدون اینکه سرش بالا بیاورد دانه اى از تسبیح ورمیدارد ،سر نخ را با زبانش خیس میکند و سعى میکند از سوراخ تسبیح داخل کند."ننه میگم من نبودم زیاد بى قرارى نکنى وسفره دلت رو پیش هرکس و ناکسى باز نکنى .اصلا زن آقا حمید اینجور وقتا دواى دردته ننه .صداش کنى از هفت محله آنور تر جلدى خودش را میرساند پیشت ...نکند تا دیدار تازه کردى روى ازش بگردانى ،زخم کهنه را باز کنى و نیش زبان بزنى و یادش بیاورى که بى بى نیر براى محمدم سر و دست میشکاند که یک بار هم شده از دور گیس گلابتونش را برانداز کند بلکه چشمش را بگیرد و به خیر ختم شود آنوقت من که پسره دسته گلم را به غلامى به خانه ات آوردم ، دختر شیر پاک خورده ى از خدا بى خبرت عشوه الکى آمد و بیخودى اوقاتمان را زهرمار کرد .البته حالا هم خدا خوب مزدش را داده که باید بیخ گیست بماند هر عید سبزه گره بزند که بلکم بختش باز شود .ننه خب خدا رو خوش نمیاد زن بیچاره را بجزانى.هرچى باشد از تنهایى خلاصت میکند زغالت میگرداند قلیانت چاق میکند و از عره و عوره و شمسى کوره برایت نقل قول میکند و آنقدر شیرین زبانى میکند تا حالت بیاید سر جایش .ننه زبانم چسبید به ته حلقم یکى از آن چاى هاى قند پهلویت به ما نمیدهى؟ فردا اگر عازم باشم دیگر خدامیداند کى میتوانم این چاى دیشلمه را از دستت بخورم "دو سر نخ را بهم گره میزند و تسبیح گره زده را میبوسد. بغض میکند ،کاسه ملامین را ورداشته و دست به زانو گرفته بلند میشود و پیراهنش را میتکاند و به سمت سماور میرود ."ننه راستى دیگه لازم نیس هر روز چادر چاقچور کنى و زنبیل به دست بروى بقالى حاجى. به حاجى سپرده ام مقدارى سبزى خوردن و کره و شیر محلى قبل از آنکه به آب ببندد کنار بگذارد و بدهد صادق که با پیت نفت و حلب روغن برایت بیاورد در خانه و خودش گوشه حیاط جا بدهد.نگران دخل و خرج هم نباش مقدارى دستى به پسر حاجى داده بودم که حالا حاجى آن را با حسابمان صاف میکند.ننه میگم داداش صادق را یادت هست ؟یادت هست که چقدر مادرش از دستش کفرى و ذله شده بود و مدام آه و نفرینش میکرد که پسر ولنگارش عرق خور شده و هرز رفته  و از دین و ایمان دست شسته و به جاى تسبیح زنجیر میگرداند و با الوات ها میپلکد؟امروز اسمش را در لیست دیدم گمانم باهم اعزام شویم .عظمت خدا رو شکر .میبینی ننه؟حتم دارم اجرى هم باشد اون پیش خدا از من یکی مقرب تر است ."مادرش دستانش را بالا میبرد و یه الهى شکر میگویید و به استکان چاى اشاره میکند و میگویید تا از دهان نیوفتاده بخور.محمد میخندد وبا یه چشم کش دار و یه قربانت بروم ننه چاى را سرمیکشد.

#قدیمى

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان