یکم

چند وقتیست که حالى  را در خودم احساس میکنم که بسیار به افسردگى شبیه است .حال بدى که خیلى زودتر از آنچه که انتظارش را داشتم مرا در برگرفته و به سختى هر روز ،هرساعت و هر لحظه گریبان گیر من است .این احساس را شاید مدیون وقوع اتفاق هایى هستم که هیچ گاه آن را براى خودم و زندگى خودم متصور نمیشدم و بسیار دور از تصور میپنداشتمشان.مدیون لحظه هایى که بدون توجه به احساساتم ،خودم را به شدت غرق در مشکلاتى کردم، غمخوار درد هایى شدم که کنار آمدن با آنها و هضمشان وراى جنبه و توان من بود.مدیون نگرانى و تلاش براى بهبود حال کسانى که حال بدم را هیچگاه خریدار نبوده و نیستند ..حالا خیلى کار ها برایم سخت و تبدیل به دغدغه هایى شدند که تصورش شاید مضحک به نظر بیاید. حتى درمورد کار هاى ساده و اوجب واجباتى مثل خندیدن .گاهى خسته میشوم از خندیدن به چیز هایى که برایم حتى ارزش فکر کردن به آن را ندارند، از چیز هایى که براى دیگران جالب است و براى من غیر قابل تحمل، از لبخند هاى زورکى و تصنعى که روى لب هایم خشک میشوند و فقط چند عضله صورتم را لحظه اى به درد مى آورند.گاهى دلم  براى شنیدن صدا و قهقهه هاى بلند خودم میگیرد و تنگ میشود..اطرافیانم را بسیار دوست دارم اما گاهى بعضى رفتارهایشان به شدت برایم تبدیل به انزجار میشود تا جایى که برخلاف گذشته و انتظار دیگران ، احساسم را نسبت به آن بدون توجه به عواقش به ندرت در دلم نگاه میدارم ..گاهى در مقابل سختى ها بسیار شکننده تر از آنچه که باید، میشوم و زمانى که ناراحتى تک تک سلول هایم فرا میگیرد تنهایى و فروخوردن آن را به هرکار دیگرى ترجیح میدهم و همین هم باعث شده تنهایى برایم معناى دلچسب ترى پیدا کند.حالا دیگر به واسطه اعتماد هاى بى جا این کلمه برایم رنگش را باخته و معنى و مفهومى ندارد.گاهى باوجود تلاشم، عصبانیتم به ناگاه و ناخواسته به طرز بدى نمود ظاهرى پیدا میکند .هرچند معمولا پشیمانى در پى داشته و این هم چیزى بوده که در گذشته از من بسیار بعید به نظر میرسید .اما بازهم دلایلى دارم که گاهى به آنها به عنوان تنها نقاط امیدى که شاید میشود نسبت به خودم احساسش کنم نگاه میکنم ..من هنوز همان آدمى هستم که طاقت حال بد کسى را ندارد طاقت گریه و آه حتى یک غریبه را ندارد، همان آدمى که با وجود ظاهر سنگ دل و ناراحتى اش از کسانى که دلش را شکسته اند،ناراحتى و غصه آنها را نمیتواند تحمل کنم ،هنوز هم همانى هستم که  گفتن حقیقت هایى که نگفتنش خودم آزار میداد،دلم را بیشتر آزرده میکند..من هنوز همانم ...هرچند این تتها بخشى از من است..منى که گاهى این من را نمیخواهد .اما من به روشنایى و تغییر امید دارم و میدانم همه چیز آنطور بد که به نظر میرسد نخواهد ماند...

 

 

۱ نظر
فریدا
۰۴ شهریور ۱۲:۲۳
از همه پستت همون خط آخر ...
"اما من به روشنایى و تغییر امید دارم و میدانم همه چیز آنطور بد که به نظر میرسد نخواهد ماند..."
این خط طناب نجاتته از این حال ... و من مطمینم که همین میشه ..
صبور و قوی باش دختری ... همونطور که تا حالا بودی ..
بخند ....

پاسخ :

امیدم به خداست..به اون و به تلاش و تحمل خودم.
چشم سعى میکنم.ممنونم..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان