ما خواستیم و نشد!

"بچه که بودم مرا با کریح ترین لباس هایم میپوشاندى .روى ترگ دوچرخه ات مینشاندی و پیش طلبکارهایت میرفتیم .تاقیافه زار مرا ببینند و بلکم از خر شیطان پایین بیایند. تو راه برگشت هم مدام در گوشم میخواندى که آدم باید دستش تو جیب خودش باشه آقا و نوکر خودش باشه .خدم و حشمى داشته باشه که جلویش کمرشان خم و زبان به کلام باز نکرده حرفش را بخوانند."سرش را تکان داد پوزخندى زد . سیگار را از پشت گوشش برداشت و گوشه لب ش گذاشت و در جیب کتش به دنبال کبریت میگشت ."یادت هست؟بزرگ تر که شدم هروقت صدایم میکردى یه اقا به اول اسمم میبستى و میگفتى این پسرم با بقیه بچه هایم زمین تا آسمون فرق دارد. اصلا تیپ و راه رفتنش به آقاها میخورد نه ما.حتم دارم روزى سرى در سرها در مى آورد ،آنوقت است که میتوانیم راحت سرمان را بالا بگیریم و تو عرش ها سیر کنیم که پسرمان براى خودش کسى شده..سفره مان که نون نداشت ، آبگوشتمان که گوشت نداشت،سعى داشتى شرمت را پشت سگرمه هاى در هم رفته ات پنهان کنى  و رو به ننه میکردى و میگفتى میبینى زن این بساطیست که دولت براى ما تدارک دیده.خودت که خوب میدانى درست است که خدا دهان باز را بى روزى نمیگذارد اما اصلا انگار خیر و برکت از همه چى رفته .آدم هرچقدر هم جان بکند باز هم با این حقوق بخور و نمیرى که شهردارى دستمان میدهد به سختى میتوان شکم این پنج تا بچه را سیر کرد.آنوقت براى کم کردن روى باجناق طاست حبه اى سیر مطابق نسخه پیچی شوفر ممد اقا براى علاج کچلی روى تکه نان خشکى اگر بود میمالیدى و اگرنه به اکراه درسته قورتش میدادى .رو به من میکردى میگفتى پسرم وضع مرا خوب بخاطر بسپار و یادت باشد تو که بزرگ شدی دست و بالت که باز شد باید سفره اى پهن کنى از این سر خانه به آن سر خانه غذاهایت یک قلم نه هفت قلم باشد ،آبگوشتت گوشت داشته باشد، صله رحم کنى و فک و فامیل  اللخصوص آن شوهر خاله قناست را براى تناول آن دعوت کنى ."ساکت شد..هنوز هم نگاهش پى دختر گل فروش بود و او را میپایید اخم هایش در هم رفت .فروختن  گل به یک راننده که اینهمه صحبت  ندارد.آخرین پک سیگارش را زد و آن  را با گوشه میز خاموش کرد و دوباره روی صندلى نشست..صورتش را نزدیک به جسم نیمه جان پدرش برد سرش را به طرف خودش چرخانید و دستهاى خود را دو طرف آن قفل کرد." آقا جان خوب نگاهم کن .بعد از آنهمه سگ دو زدن براى لقمه حلال که ازش دم میزدى حالا چى عایدم شده جز این خانه اجاره اى که امروز فرداست صاحبخانه حکم تخلیه به دستم بدهد و یه پدر علیل مریض که هربار وارد این خانه میشوم باید گوش هایم را تیز کنم تامطمن شوم نفس میکشد یا نه.بن موهایم سفید شده ولی هنوز هم باید از کله صبح تا بوق سگ در آن رستوران فکستنى جان بکنم و جلوى شکم پرستان از همه جا بیخبر براى اندک انعامى گردن کج کنم.خدا میداند که براى اخذ همان یه مدرک که الان نمیدانم تو کدام دخمه اى دارد خاک میخورد،من باب علم چه دود چراغ هایى که خوردم و چه شب هایى که تا صبح بى خواب سر کردم .عاقبت هم هرجا بند شدم یک ماه نگذشته عذرم را خواستند و با زبان بى زبانى متذکر شدند پول و پله خان زاده ها به مدرک نه چندان با ارزش من میچربد.خب راس هم میگفتند..اره اقا جان میدانى من هم  از بى کفنیست که زنده ام.خب همیشه همه چیز آنطور که میخواهى پیش نمى رود و از فضا هم این زندگى با من ،لاکردار و لامروت تر از این حرف ها بود.انگار که در گوشم مدام میخواند دندان روى جگر بگذارى حل میشود رفع میشود اندکى دیگر ..اندکى دیگر.و اخر هم که حتى به من مجال این را نداد که بدبختى و ندارى ام را گردن این و آن بانداخته و خودم را تبرئه کنم و اینگونه مرا از پاى در اورد.اره اقا جان من هم مثل تو هستم .ما هر دومان خواستیم اما نشد..انگار هیچوقت نمیشود...

#قدیمى


About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان