تکدى گر کوچک!

هرروز که بخاطر موفقیت هاى کوچکت شیرینى ها درشت و پرو پیمان میگیرى و از بابتش خدایى که تا قبل آن لحظه حتى نامش هم از ذهنت خطور نمیکرد شکر میکنىى،جلوى چشمانت باشند تا مدام پیچ تاب بخورند ،تا آنها را دوباره از بالا و پایین و چپ و راست برنداز کنى،تا براى اندک لحظه اى در فکرت جا باز کنند و براى اندک لحظه اى چیزى وراى خواسته هاى کوچک که براى تمام عمردر ذهنت نقشه اش را ریختى ببینى .باید باشند اما نبودند،نیستند!پلاستیک میوه ها را روى زمین گذاشتم .دستم را بردم داخل جیبم تا سوییچ را دربیاورم .گرماى انگشتانش بر روى دستم مرا متوجه او ساخت .صورت لاغرى و چشم هاى بیش از حد درشتى داشت موهایش نا مرتب بود لباس هایش متناسب با شیوه تکدى گریش تعبیه شده بودند. انگشتان پایش که از دمپایى بیرون زده بود به داخل جمع و دستش نحیفش را به گوشه مانتویم مشت کرده بود و در همین حال نگاهش را به مقدار پول باقى مانده اى که از بین انگشتان گره خورده ام دیده میشد دوخته بود چشمانش دو دو میزد .با صداى ضعیفى که به سختى شنیده میشد و در حالى که گوشه لبش را آرام گاز میگرفت و با سر به دستم اشاره میکرد گفت "براى مدرسه باید کتاب بخرم اگر نخرم نمیتوانم درس بخوانم من پول ندارم کتاب بخرم "من من کنان حرف هایش را میزد و بعد از هر دوسه کلمه اى آب دهانش را قورت میداد،سرش مدام میجنبید و هرازگاهى زیرچشمى پشت سرم را دنبال میکرد.آنسوى خیابان مرد میانسال و تکیده اى که قیافه اش انگ الوات هاى از اسب افتاده ى زمان خودش بود پشت به تیر آهن گوشه خیابان چنباتمه زده بود و درحالى که دست بر ریش بلندش میکشید مارا میپایید تا ببنید دست پرورده اش چگونه حق استاد را ادا میکند و معصومیت نابش را براى تلکه کردن محبت دیگران بکار میگیرد و الحق باید بگویم که هنرنمایى هاى این استاد کار کشته دستمریزاد هم داشت !آنقدر نگاهش و صدایش مظلوم بود که دل سنگ را هم آب میکرد چه برسد به من!دیدم دادن مشق زندگى به کودکى که هنوز هزار برایش معنا نشده و دواى بى کتابى اش را فقط در همان اسکناس آبى میبیند ،مثل ریش به سبیل پیوند زدن است !چون اکنون نه او گوش شنوا دارد و نه من زبان ناطق براى ادا کردن حرف هایى که وراى درک جفتمان است!دستم را بردم داخل پلاستیک و سیب کوچیکى دراوردم واسکانس را پشتش پنهان کردم..آن را در دستش گذاشتم،سرم را خم کردم  "به او بگو فقط سیب را به من داد آن پول بماند براى خودت اما یادت باشد تو نباید .."دستم را در پلاستیک میوه هاحلقه زدم و در را بستم.آن پول بى ارزش تر از آن بود که درد او را دوا کند یا آینده نه چندان نحسش را درخشان، فقط این را باور داشتم که همان چندر غاز بى ارزش به خوشحالى از ته دل و آن لبخند شیرین معصومانه اش مى ارزید.نمى ارزید ؟!مى ارزید!خلاصه اینکه آنچه خدا خواست نه آن شد آنچه دلم خواست همان شد ...!

#قدیمى

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان