گفت خدا روزى رسونه اما نه براى ما .واسه کسایى که نفسشون از جاى گرم در میاد .اونایى که حسابشون دودوتا چهارتا نیست، که وقتى اسم بچه میاد دلشون قنج میره و نفسشون بند میاد از فکر به خرید سیسمونى ، بودنش و همه لحظه هاى قشنگ زندگى.فکر کردى من جگر گوشه هام رو دوست ندارم؟دوستشون دارم که به اومدنشون،به حال خودشون و خودم گریه میکنم.به اینکه وقتى بزرگ بشن قراره یکى مثل من باشند و بابت وجودشون هر روز من رو نفرین کنند.اونى که از قشنگى هاى داشتن بچه حرف میزنه ،اونیه که ته جیبش خالى نیست .آخر برج که میشه و نوبته بدهى هاش که میرسه وقتى کارت میکشه استرس دیدن جمله موجودى کافى نیست رو نداره.از ذوق خرید لباس و کفش براى بچش تمام مغازه ها رو زیر و رو میکنه و بهترین هاش رو سوا میکنه نه اینکه از حالا چشم به لباس هاى نوزادى بچه هاى جاریش دوخته باشه،وقتى میره پوشک بخره به مارک و خوشکلیش نگاه میکنه نه قیمتش.اونیه که بچش که ناخوش بشه دلشوره خرج دوا درمونش رو نداره.وقتى نگاه بچش میکنه سرش بالاست و بهش افتخار میکنه ،ازش خجالت نمیکشه.خب حق داره دلش خوشه .غمش چى باشه؟اما دنیاى امثال من همش دلشورست،نگرانیه.اینقدر رنگاش قشنگ نیست سفید سیاهه ،از هر سوراخش که نگاه کنى بوى گند بدبختى میاد.زندگى ماها بالا و پایین نداره همش پایینه، توفیق نیست همش اجباره.اجبارى که هیچوقت تمومى نداره.حالا قراره این خوشبختى رو با دونفر دیگه هم سهیم بشیم.اصلا خودم کردم که لعنت بر خودم باد!