عاشقانه چادر گل گلى!

هرچند با اینکه نم پس نمیدادم خوب میدانست دل من جاى دیگریست و به قول معروف گلویم پیش کسی گیر بود که شاید از نظرش خیلى لقمه بزرگتر از دهان بود .در واقع از نظرش میان هم محلى هایمان یک تافته اى جدا بافته بودند و همین هم باعث شده بود که  حتى کمى خودش را بخاطرش به تک و تا نمى انداخت اما من بازهم به هیچ صراطى مستقیم نمیشدم و حرفم یکى بود.زین بابت موقع انجام مراسمات پر و پیمان پخت آش و غیبت هایشان پشت سر از همه جا بیخبران ، تعصب کرده و در اتاق روى همان تشک و متکایى که از شب قبل پهن بود دراز به دراز افتاده بودم که ننه چادر به کمر وارد شد،نگاهى به من انداخت و غرلند کنان زیر لب گفت :"مرده شورت را ببرند.خیر ندیده لنگه همان آقاش براى حرف آدم تره هم خورد نمى کند و فقط آدم را جلوى بقیه سکه یه پول میکند".لگدى زد و کمى صدایش را بالا برد:"خوبیت ندارد جلوى همسایه ها.لااقل به آن هیکل قناست تکانى بده و آش ها را بین همسایه ها پخش کن .بجنب ، شال و کلاه کن تا اوقاتم را بیش از این تلخ نکردى".ناگهان مثل آنکه فنرم در رفته باشد از جایم پریدم و با نیش تا بناگوش کشیده شده گردن کج کردم و گفتم :"ننه اسائه حاضر میشم، کت بسته در خدمتتم ننه ،اصلا خودم غلام حلقه بگوشتم ننه ، ننه تو فقط امر کن".در حالى که هاج و واج نگاهم میکرد،لبش را گاز گرفت و گفت :"خدا آخر عاقبتت را به خیر کند، فقط او میداند باز  چه خوابى در سرت دارى ".جستى پریدم .فرصت دوش گرفتن هم نبود چون هر لحظه بعید نبود که ننه فرصت را مغتنم شمرده، دیگر قواى کمکیش را اعزام کند بر این امر خیر. پس فورى پیرهن پلوخورى چهارخانه ام که به قول ننه تنها لباسى بود که میشد پیدا کرد که به تنم زار نمى زد را به تن و شلوار کتان خط اتو دار را به پا کردم .کمى ژل به دست مالیده و موهاى آشفته ام را به طرفى کج کردم که سفیدى موهایم را بیشتر بپوشاند. دستى به ابرو ها کشیدم و کفش ها را از کارتن داخل کمد بیرون آوردم و جلوى در جفت کردم .سلام علیک بلندى کردم ، سینى را زیر بغلم زدم و جلدى به طرف ننه که مشغول تزیین کاسه ها بود دویدم .گفتم :" ننه زود باش.کاسه ها رو بده ببرم که سر ظهره و هوا بدجور گرمه .همسایه ها هم بندگان خدا بوى آشت به مشامشان رسیده، دلشان را براى ناهار نذرى صابون زده اند.برگشت به سمتم . از بالا به پایین ورندازم کرد، سگرمه هایش در هم رفت و سرش را نزدیکم آورد و گفت :"لجبازى هستى که دومى ندارد.از خر شیطان پایین بیا چون این قبرى که بالاش گریه میکنى مرده توش نیست ننه".بعد رویش رو ازم گرفت و با صداى بلندتر ادامه داد : "از ته کوچه شروع کن تا سر کوچه حواست را جمع کن همسایه اى از قلم نیوفتد واز هول تعارف ها یک کاسه ات نشه دو کاسه که بعدا بقیه پشت سرمان صفحه میگذارند".من که در عالم دیگرى سیر میکردم فورى پر ملات ترین کاسه را در سینى گذاشتم و به سمت در رفتم. همانطور که حواسم به سنگ ریزه هاى جلوى پایم و کاسه داخل سینى بود به این فکر میکردم که خدا کند خودش بیاید پاى در و کاسه را از دستم بگیرد نه آن باباى سیبیل از بنا گوش در رفته اش .به اینکه اگر خودش آمد باید حواسم را جمع بگیرم و حالت چشم هایش را خوب دنبال کنم که سر از حرف دلش در بیاورم و بفهمم با این من یک لاقبا چند چند است. اره چشم هایش راست میگویند.به دم در که رسیدم به خودم گفتم :"ببین فلونى توبه گرگ مرگه با سر به گریبان گرفتن در مقصودت افاقه اى نمیشه.باید کار را یه سره و به هر نحوى که شده راز دل پیش دلدار رسوا کنى و روح خسته را هرچه زودتر از این ورطه تاریک فراق خلاصش کنى ".پس انگشتم را بر روى زنگ در فشار دادم  و دست به موهایم کشیدم .صداى دمپایى هایى که به طرف در مى آمد را که شنیدم سینى را جلو آوردم، آب دهانم را قورت دادم و سرم را بالا گرفتم.خود دلبر بود با آن چشم هاى تیله اى مشکى  و لپ هاى گل انداخته و لب هاى قیتونى و موهاى به رنگ زاغ که از بیخ گوشش تا گودى کمر بافته شده بود و از زیر چادر گل گلى اش هویدا بود. همین که چشمم به چشم هاى نازنینش افتاد زبانم چسبید به ته حلق . قدرت سلام علیک گفتن هم نداشتم و تکلمم را طورى از دست دادم که انگار مادر زادى لال به دنیا آمده بودم .دستانم طورى به لرزش افتاده بود که اگر کمى دیرتر کاسه را از روى سینى میگرفت حتم به یقین آبرویم میریخت .کاسه را که برداشت لبخند دل کشى زد و فورى مادرش را صدا زد تا مرا بدرقه کند.مادرش چادر به سر کشیده را به دندان گرفت و درحالى که تلفن در دستش بود به سمت در آمد تعارف خشکى زد و بعد از تشکر ،فورى به داخل منزل برگشت .همانطور که منتظر دلبر بودم تا کاسه را برگداند و یک بار دیگر چشمم به جمالش روشن شود ، در حیاط نیمه باز بود و صداى ضعیف خنده ها و صحبت هاى مادرش را میشنیدم .مِن باب تفحص کمى گوش هایم را تیز کردم تا دقیق تر بشنوم"حاج خانوم شما مراحمین .بخدا که ما خودمون هم دلمون راضیه .اصلا کى از شما بهتر.ولى خب خودتون که بهتر میدانید حالا که نزدیک ماه محرم است بهترست این مراسم ها را کمى به تعویق بیندازیم که شگون داشته باشد".همین را که شنیدم به عقب قدم برداشتم  .نگاهم به زمین خشک شد و پاهایم سست شده بود .انگار آب یخى بروى سرم ریختند و ذهنم به ناگاه از همه آن توهمات تهى گشت .بى آنکه منتظر شوم راه آمده را پیش گرفتم و برگشتم به طرف خانه.وارد حیاط که شدم سینى را گوشه دیوار تکیه دادم و لبه حوضچه نشستم .ننه نگاهى کرد و گفت :"چى شد چرا نشستى ؟کلى کار روى سرم ریخته.اصلا تو که کیفت تا چند دیقه پیش کوک بود چرا حالا رنگ به رخسار ندارى؟"آبى به صورتم زدم و درحالى که به بخت سیاهم لعنت میفرستادم گفتم :"ننه حالم خوش نیس .گمان کنم چاییدم .هنوز درست و حسابى پاییز نشده اما چه هوا سرد شده دم ظهرى ننه .میبینى؟"
۳ نظر
dokhtari mamooli
۱۶ شهریور ۱۹:۲۹
چه خوب بود...

پاسخ :

نظر لطفته..
فریدا
۱۹ شهریور ۱۰:۳۸
ای جانم ...
دلم تنگ شده بود برای قلمت :)
زیبا بود و دلچسب ..مخصوصا با این عکس دلبر ...

پاسخ :

نوشته هاى من همیشه مورد مهربونى و لطف شما بوده...ممنونم واقعا.


sam
۲۷ مهر ۲۱:۲۱
متوجه نشدم .. شما خودتون خانمید بعد خودتون رو بجای یه پسر تصور کردین و این متن رو نوشتین !!

پاسخ :

بله دقیقا!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان