به صندلى زوار در رفته تکیه زده بودمم گردنم را به عقب خم کرده و موهاى ریخته روى صورتم را مدام لاى انگشتانم میچرخاندم ومیپچاندم باز میکردم و دوباره میپیچاندم . راستى از کی موهایم آنقدر بلند شده بود؟ شیشه را پایین دادم نگاه آسمان کردم تاریک تر از همیشه، همه اش دود بود و چرک آنقدر که به سیاهى میزد که اگر رادیوى تاکسی روشن نبود و خانم گوینده با صداى کش دار و نازکش صبح دل انگیز! تهران را خدمت هم شهری هایش بخیر نمی گفت گمان میبردی حتما غروب است.از آن غروب هاى دلگیر،از آن غروب هاى جمعه ،از همان هایى که خاطره تلخش در یاد دل باخته گان فراق چشیده مانده..


                           

همان روزى که وقتى دیدار تازه شد ،زبان به نکیر و منکر شیرین نکرده و از پستى روزگار و آدم هاى انسان نام ! فغان سر نداده،در تمامیت یک کلام شاید شبیه به خداحافظ رسم عاشقى را به جا آوردند! نمیدانم دقیقا کجا اما به گمانم زیر یک پل در شلوغی ترافیک بود که نگاه و حواسم به کلى پرتش شد... در فاصله دومترى من روى سکویى نشسته بود. تار و پود لباسش به قدری نازک شده بود که اگر ظاهر ژولیده اش را نمیدیدى با خودت میگفتى حتما لباس تنش از همان لباس هاى گرانقیمت و مارک دار خارجیست  واگر هم تاناکورا باشد باز هم از آن مرغوب هایش است چون بالاشهرى ها  و از آسمان افتاده ها به تن میکنندش دیگر ! با دستان بى رمق و فرتوتش مدام بر دایره ضربه مینواخت و میخواند هرچند خسته تر از آن بود که ناى مطربى داشته باشد اما صدایش گرم بود.بلند میخواند طورى که صدایش همه جا میپیچید از بین ادم ها پیاده  و عصا قورت داده ای که خودشان هم نمى دانستند دو قورت و نیم شان به مرحمت چه کسیست که هنوز هم سر دلشان باقى مانده و حتى عارشان مى آمد سرشان را میلیمترى خم کنند میگذشت، به دیوار ها میخورد و دوباره باز میگشت .اما دایره ى دستش ...چیزى رویش نوشته شده بود که فکر میکنم حق بود از جایم بلند میشدم، مى رفتم طرفش وادارش میکردم دایره به بغل با همان لبخندِ به پهناى صورتش ژستى بگیرد تا با ذوق نداشته ام عکس هایى بگیرم ناب و قابش کنم بر دیوارم .تا من هم قبل از آنکه دیر بشود فوت کوزه گرى اش را یاد بگیرم ، قبل از آنکه دیر بشود جمله  اش را به خود یاد آورى کنم که "شاید دیگر فردایى نیاید که بتوانى انتقام شاد نبودنت را از آن بگیرى"!

+نوشته قدیمى!