هفتم

این روز ها خیلی به خودم و به زندگی و روز هایی که پشت سر گذاشته ام فکر میکنم.به اینکه چقدر تغییر کرده ام .من همیشه دختری بوده ام که همه چیز برایم فراهم بوده. فقط کافی بود که خواسته ام رو به زبون بیارم تا هر چیز هرطور که مطابق میلم بود رو در اختیار داشته باشم .برای من سختی های زندگی بی مفهوم بود، نباید و نمیشه ها بی معنی بود. همه چیز باید میشد همه چیز باید میبود چون من مادری داشتم که خواسته ام رو قبل از به زبان اوردن میدانست و پدری داشتم که همیشه پشتم به بودنش گرم بود و کسى که من را بد یا خوب دوست میداشت.ومن اینطوری بزرگ و بزرگتر شدم و وارد جامعه ای شدم که قشنگ ترین تصورات رو ازش داشتم. ولی همه چیز به اون خوبی وشیرینی وهم و خیالات من نبود.وقتی به قصد رسیدن به هر انچه که ارزو و تصمیم جنگیدن برایش رو داشتم ،راهی دیاری شدم که مایل ها با خانه و خانواده ام فاصله داشت تازه طعم تلخ دوری رو بی پناهی رو چشیدم و تازه فهمیدم چقدر کوچک و ناتوانم .فهمیدم چقدر این من بدون خانواده، پوچ و بی معنی بوده. با وجود اینکه به یمن بخت و اقبال بلندم همیشه کسی رو داشتم که در اوج بی تابی و نا امیدی خریدار غصه ها و حرف های گاه و بی گاهم بوده و مرا تحمل میکرده اما بار ها شکستم،بار ها از ضعیف بودنم خجالت کشیدم و بار به واژه پرنگ نمی توانم رسیدم و در خلوت خودم فریادش زدم.من دیگر پدری رانداشتم تا درست مثل به گردن گرفتن شکستن ظروف کریستال مورد علاقه مادرم اشتباهاتم را به گردن بگیرد ودیگر مادری نبود تا در ناراحتی هایم موهایم را نوازش کند و یاد اوری کند که او مهربان ترین و قویترین و زیباترین دختر روی زمین را دارد.زندگی برای من تعبیری شده بود از ترس و ناامیدی. اما کم کم شرایط تغییر کرد.کم کم من بودم که تغییر کردم .همه چیز به آن سیاهی و تباهی قبل به نظر نمی رسید.حالا سوی روشنی رو میدیم که فکر به آن به من ارامش میداد ،درست چیزی شبیه به امید.حالا دیگر طوری به شرایط جدیدم عادت کرده بودم که این شهر مثل شهر خودم و آن اتاق تازیکی و تنهاییم تبدیل به خانه شده بود.مردم مهربان تر به نظر میرسیدند حتی لبخند هایشان خیلی زیبا تر از قبل بود. من دیگر احساس ضعف و تنفر نسبت به خودم را نداشتم یا حداقل با آنچه که بودم کنار آمده بودم و برای بهتر شدن میجنگیدم.شاید بتوانم  بگویم من حالا کمی بزرگنر از آنچه بودم شده ام .شاید حالا بتوانم اسم خوبى برای این آرامش نسبی پیدا کنم و میدانم که این آغاز راه طولانی من است.

 

ترجمه  و  آهنگ

 

۲ نظر
Unknown 96
۰۲ آبان ۰۶:۵۷
خیلی عالیه 
موفق باشید

پاسخ :

ممنونم:)
فریدا
۱۷ آبان ۱۰:۰۶
عزیزم...
چقدر خوشحالم از خوندن این پست ..
چه خووب تصویر کردی روزهایی که از سر گذروندی رو ..
تو پوست انداختی ... آبدیده شدی .. بزرگ شدی ..
و چی از این بهتر که توو این سن به این مرحله از رشد و بلوغ رسیدی ..
تو چند پله از همسن های خودت جلوتری ...
خوندن از خانواده ات ..مادر و پدر چقدر شیرین بود برام 
خدا حفظشون کنه برات .. نعمتن .. و تو الان خیلی خیلی بهتر قدر وجودشون رو میدونی...
موفق باشی عزیزم ... روزهای سخت گذروندی ولی نتیجه الان برات خییلی دلچسبه ..
جا افتادی دیگه ..
روزهای خووب برات میبینم ..روووشن ...
مراقب خودت باش دختری .. منتظر خبرای خوبترم ازت ..
میبوسمت از راه دور :)

پاسخ :

شما اینطورى فکر میکنید؟به من خیلى بیشتر از حدم لطف دارید!
روز هاى سخت تر در راهن ..اما زندگى همینه دیگه یا باید کنار اومد یا باید کنار کشید!
ممنونم..منم امیدوار شنیدن خبرای خوبم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان