روز هاى تعطیل که میشه ،نبود مادرم رو کنار خودم بیشتر حس میکنم و خلاش بیشتر از قبل فشار روحى رو به من تحمیل میکنه .سعى میکنم خودم رو سرگرم کنم به کارهایى که باید انجام بدم یا هرکارى که کمتر بشه گذر زمان رو حس کرد.اما گاهى اوغات که نمیتونم باهاش حرف بزنم یا اینکه خودم رو از اون حس دلتنگى خونه دور کنم یک گوشه میشینم و زانو هام رو بغل میگیرم و به این فکر میکنم که چقدر بقیه که کنار خونواده هاشون هستند خوشبختند اینکه چقدر دورى از خانواده سخته..به اینکه نکنه اشتباه کردم .نکنه اونقدرى ارزش داشته هام از خواسته هام بیشتر بود که راه رو غلط اومدم.اما بعدش فکر به اینکه من اینجام تا خوشبخت تر باشم و مادرم از این خوشبخت تر شدن من خوشحال تر باشه،میتونه من رو تاحدودى تسکین بدهو خب این براى من کافیه!چند شب پیش که این آهنگ رو دوباره بعد مدت ها شنیدم .یاد مادربزرگ خدا بیامرزم و مادرم که از من هزاران کیلومتر دوره، افتادم..

+حرف از مادربزرگ شد..میشه درک کرد که چقدر سخت میتونه باشه ولى دلژین عزیز ،خانوم دکتر مهربون امیدوارم هرچى صلاح هست براى مادربزرگ عزیزت پیش بیاد و شرایط دوباره همانطور که دوست دارى سر و سامان بگیره و آرامش به تو و خونوادت برگرده..