هفده یا هجده سالش بود...دماغش را به سختى بالا میکشید اما فیس و اداهایش زیاد بود.از وقتى با دختر بطول خانوم میپلکید و با هم آش و کاسه یکى  شده بودند رفتارش از بیخ عوض شده بود حالا دیگر دوستانش او را لیلى خطاب میکردند.از وجناتش که بخواهم بگویم مانتو هایش دیگر دکمه نداشت ، آرایش هایش هفت قلم شده بود. همیشه ماتیک قرمزى را در جیب مانتویش داشت که گاهاً ناشیانه آن را بر روى لب هاى باریکش میکشید. موهایش را زیتونى کرده بود و از زیر شال نازکش بیرون مى انداخت،ناخون هایش را لاک جیغ میزد، آدامس را با دهن باز میجوید، طورى قهقهه میزد که به دقت میتوانستى تعداد دندان هاى عقل سبز شده اش را بشمارى .موقع راه رفتن پاهایش را به زحمت بلند میکردو کفش هاى ده سانتى اش مدام را بر روى زمین کشیده میشد.دیگر برایش عادى شده بود که همه چشم چران هاى محل او را با انگشت نشان دهند و پشت سرش یه ریز پچ پچ کنند. کم پیش مى آمد که با اهل خانه هم کلام شود اگر هم میشد تهش حتم به یقیبن به دعوا و گیس کشى ختم میشد...به قول مادرش سرش را میگرفتند تهش را میگرفتند باز هم تمام روز  ماس ماسک دستش بود و با آن دوستان چل و بیعارش مشغول بافتن اراجیف....از میان سبزى پاک کردن هاى زن هاى همسایه میشد فهمید که لیلا آخر شوهر نمیکند و ور دل ننه بابایش میماند آن وقت است که باید بخاطر این دختر پدربیامرز چه زخم زبان ها و نیش و کنایه هایى  که از این و آن بشنوند. که خب البته بیراه هم نیست دخترى که سر و گوشش یک سر میجنبد و هنوز دستش نمى رود دکمه اى کوک بزند، چاى درست کردنش به مکافات است و فرق چاى دبش لب دوز را از چاى پخته نمى داند را چه به شوهر کردن.اصلا مگر مردم پسرشان را از سر راه آورده اند که بخواهند دستى دستى سیاه بختش کنند.خدا خیر ندهد این دختر بطول خانم را که همه ى آتش ها از گور او بلند میشود این فیس ها را او به لیلا یاد داده وگرنه لیلا را چه به این اطوار ها...دیگر  در آن محل زبانى نبود که این حرف ها را نگفته باشد و گوشى نبود که آنها را نشنیده...روزگار را بدجور به کام دختره بیچاره زهرمار کرده بودند.پایش که به دانشگاه رسید خیلى چیزها عوض شد میگفتند با خان زاده اى بالاشهرنشین که براى دیگر دختر هاى هم دوره ایش آش دهان سوزى بود،دمخور شده و دختر مارموز، طورى با زبان چرب و نرمش قاپش را دزدیده  که همین امروز فرداست بیاید و عقدش کند.لیلا هم مثل همان بالاشهر نشین ها بیرون مى آمد.لباس هایش همه مارک بود و گران قیمت...لوازم آرایشش دیگر از آن جنس هاى بنجل دوهزارى زن دستفروشى که هر هفته سرخیابان بساط میکرد نبود و هرکدام براى خودشان برند مخصوصى داشتند. عینکى با دسته هاى کائوچویى به چشم میزد که از نوک دماغش جم نمیخورد و موقع حرف زدن میبایست کمى سرش راخم و از بالاى عینکش نگاه طرف میکرد که خب کلاس هم داشت دیگر!با اینکه هنوز پسر لب تر نکرده بود و دهان شیرین، مادر لیلا چپ راست اورا داماد خود میخواند قربان صدقه دختر نازنینش میرفت که چه شوهرى که به تور زده و چه نانى که برایشان در روغن مالیده...حالا دیگر  سرش به تنش مى ارزید و حتى اهل محل هم اگر موقع صدا زدن لیلى خانوم، خانومش را جا مى انداختند باید دهانشان را آب میکشیدند و به نکیر و منکر حساب پس میدادند.آنقدر همه چیز بر وفق مراد میگذشت که تصورش را هم نمیشد نمیکرد. تا اینکه زد و کاشف به عمل آمد که پسره ى آب زیرکاه ،تو زرد از آب درآمده .زیر سرش بلند بوده و غیر از لیلا  باچند دختر دیگر میپلکیده .دوباره پچ پچ ها از سرگرفته شد و  سبزى پاک کن ها کیفشان کوک بود که موضوع نابى براى بحث داغ غیبت گیرشان کرده .اما اینبار لیلى یا همان لیلاى خودمان دیگر دختر سابق نبود...آرایش نمیکرد و ناخن هایش را از ته کوتاه کرده میکرد و لباس هاى گران قیمت به تن نداشت حتى همان لباس هاى تاناکورایى را بلند تر و گشاد تر میپوشید که کریح تر به نظر بیاید...آسمان را هم به زمین میدوختى لبخندى بز لبش سبز نمیشد.میگفتند افسرده شده دلش غمبرک برداشته و هیجوره دوا ندارد. اصلا تقصیر خودش است که لقمه بزرگ تر از دهان براى خود گرفته ،از اولش هم معلوم بود که اینکار ها عرضه میخواهد که او نداشت و ندارد حالا هم حق است که پاى لرز خربزه ى خورده اش بنشیند و بسوزد..با وجود تمام آن حرف ها ، لیلا حتى ککش هم نمى گزید. اصلا انگار حرف ها را شنیده نشنیده را از همان گوش به در میکرد.اگر چه عشقش پوشالى از آب درآمد و سرش از این بابت بى کلاه ماند اما اصل مطلب درست و حسابى دستش آمد.اینکه بلاهاى به سر آمده اش فقط مربوط به خودش نبود ،زندگیش فقط مال خودش نبود!زندگیش مال بطول خانوم و شمسى خانم هم بود. حتى مال زن آقا تقى بقال که هر روز روى چهارپایه دم دکان لم میداد و دختر هاى محل را ورانداز میکرد هم بود.مال بى بى نیره و شوهر خاله زنکش هم بود .اصلا مال همه کسانى زندگى لیلا برایشان از نان شب مهم تر بود هم بود!

# قدیمى!