فردا تو زندگى من اتفاق مهمى رقم میخوره..مصاحبه اى که روزى آرزوشو داشتم.اینقدر برایم با ارزش بوده و هست که تقریبا تمام اطرافیانم از این موضوع با خبرند و منتظر شنیدن خبر هاى خوب و بد من هستند.میدونم اونطور که باید تلاش نکردم و اینکه همچنان خیلى مطلب جدید هست که چیز زیادى ازش نمیدونم خودش دلیلى هست که نتونم پاى دعاى دیگران رو وسط بکشم و واسطه کنمشون بین خودم و خداى خودم تا شاید افاقه کنه و معجزه اى بشه .همون رابطه ى حرکت و برکت!به هر حال هیچ اتفاقى نمى افته مگر خودش بخواد.استرس زیادى رو این مدت متحمل شدم اما خب که چى؟ استرس و نگرانى فراوان تنها چیزى که براى من به ارمغان آورد آسیبى بود که به جسم و روحم زد..باعث شد فکر کنم حقیر و ضعیفم .ناتوانا از اراده کردن و داشتن خواسته هام..اما الان دارم سعى میکنم بیخیال باشم و بر اصل و مبناى هر چه پیش آید خوش آید ،جلو برم..اگر شد و اگر تونستم، برنامه هاى زیادى دارم که خود خدا مطلعه و میدونه آدم بد قولى نیستم .اگر هم که نشد درسته که غصه میخورم، اعتماد به نفسم رو از دست میدم وضعیف میشم اما باز هم راضى ام به رضاى خودش چون میدونم تو یه مرحله دیگه اى از زندگیم جبرانش میکنه!

با این وجود قطعا من فردا میجنگم براى چیزى که میخوام .چون میخوام چیزى بدست بیارم که دوست دارم..نه اینکه سعى کنم چیزى که مجبور به داشتنش هستم رو دوست داشته باشم