تنها زندگى میکرد و فرزندى نداشت و از دار دنیا تنها خانه ى کلنگى داشت که آنهم خار چشم بچه هاى خواهرش شده بود که چشم بر چپاول آن دوخته و دندان براى مال ناچیزى تیز کرده بودند که پیرزن بیچاره حتى خوابش را هم نمیدید .کار شبانه روزى این زن شده بود برانداز کردن عابرین کوچه و بساطش چاى و نبات و کشمشى بود که به تبرک براش از مشهد میفرستادند .مینشست در خانه، عصایش رو به دیوار تکیه میداد، دست زیر چانه مینداخت و به دیوار روبه روییش خیره میشد.آنقدر منتظر میماند که کسى به تورش بخورد و گوشى گیر بیاورد و من باب کم شدن درد دل ، زخم کهنه تازه کند و از بخت سیاه و از درد هاى کشیده و نکشیده اش داستان ها سوزناک بگوید و نصایح مملو از فضل را به آن بخوراند.هرچند که دیگران از وراجى هاى بى حد و حصرش گاها به ستوه مى آمدند و طاقتشان طاق میشد اما من دوستش داشتم.من رو که میدید انگار دنیا رو به او داده باشند. اشاره میکرد بروم و روى پایش بنشینم تا براى صدمین یا نه هزارمین بار جزییات زندگى شگون بد و نحس خودش را برایم مرور کند. از کودکى ملال آور و نامادرى دیو صفت گرفته تا شوهر ناجوانمرد و خیر ندیده اى که بعد از دوسال آب پاکى را ریخته روى دستش و حتى کار با اعماله شاقه را به زندگى با او ترجیح داده .در نگاه هاى اول میگفتى شاید دلیل این کار، زیاد هم بى راه بنظر نمى آید.از وجناتش که بگویم صورت کشیده و بینى پهنى داشت که در فاصله ى کمى از لب هاى قیطانى اش جاى گرفته بود.گونه هاى تو رفته که پوست رویش چروک و لایه هاى آن به زیر هم خزیده بودند .چشمان تیله اى و کوچکی که در گودى زیر ابروها و پشت عینک شیشه گرد ته استکانى اش فرو رفته بودند و پیشانى بلندى که تقریبا نصف صورتش را گرفته بودند و پر بود از خطوط و شیار هاى عمیقى که روى آن نقش بسته بودند .روى هم رفته میشد فهمید که احتمالا در جوانى هم چهره اش آنچنان فریبا و دلربا که به مذاق هر کسى خوش بیاید، نبوده.با وجود قوزى که پشت کمرش جا خوش کرده بود و ظاهر فرتوتش ،بلندى قد و درشتیه هیکلش قابل کتمان نبود.با اینکه دست به خرجش خوب بود و حداقل ماهى یکبار روضه و مراسم ادعیه اش بر پا بود اما چنان اخلاق تند و زبان تلخى داشت که به ندرت همسایه ها رغبت دیدنش رو میکردند و اگر در مراسم حضور میافتند فقط از باب احترام و روا شدن حاجات اخروى و البته دنیویشان بود.خلاصه که آدمى نمانده بود که از دست او و کار هایش آسى نشده باشد. با این وجود مادربزرگم از معدود کسانى بودند که پیرزن را واقعا دوست داشت و به قول خودش آنقدر با پستى و بلندى هایى که در زندگى از گذشته تا به حال متحمل شده بود آشنا بود که به خوبى او را درک میکرد.میگفت "گول ظاهر زخمت و آن گره ى همیشگى غلط انداز بین ابروهایش را نخور،دلش مثل گنجشک کم طاقته .کافیه روزى بفهمه دل کسى با اون صاف نیست آن وقت خودش رو به آب و آتیش میکشه و آنقدر روزگار رو بر خودش تیره و تار میکنه تا دلش رو دوباره بدست بیاوره .اما به قدرى در زندگى از این و آن زخم زبان شنیده و از غم نداشتن یک فرزند و یک مونس رنج کشیده که دیگر حوصله آدمهاى غلط و بى راه را نمى کند .حالا تو اینها رو بشنو ولى درد دل تنها رو فقط تنها میفهمه.." خوبى اش این بود که من یکى همیشه مورد لطف و عنایتش بودم و جز خوبى از او چیزى به خاطر ندارم . وقتى مرا میدید کنارش مینشاند، خود به چهارچوب در تکیه میزد ،چند شکلات کوچک همراه با نخود و کشمش فراوان در دستم میگذاشت و برایم از دختر نداشته اش حرف ها میزد..از اینکه چقدر دختر داشتن خوبه ،میگفت که اگر بود اسمش را میگذاشتم لیلا..صدایش میکردم لیلاى مادر، مونس مادر، جانم به قربانت ، چشمم کف پات باشه...و بعد هم چشمانش را میبست و برایم از حفظ شعر هاى عاشقانه میگفت.حافظ میدانست،سعدى میخواند و با بیدل دهلوى هم الفت خاصى داشت و خلاصه که یک پا ادیب تمام عیار بود براى خودش.میخواند:


"نه با صحرا سری دارم نه باگلزار سودایی

به هر جا می روم از خویش می بالد تماشایی

به بیدردی در این محفل چه لازم متهم بودن.

گدازی، گریهای، اشکی، جنونی، نالهای، وایی"



"اشک یک لحظه به مژگان بار است

فرصت عمر همین مقدار است

زندگی عالم آسایش نیست

نفس آیینه این اسرار است"



"سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت"