میخواهم روزى را متصور شوم که سى سال از الانم گذشته . روزى که دیگه تارهاى سفید میان موهایم به وضوح بیشترى از جلوى پیشانى ام نمایان شده، چروک هاى ظریفى گوشه چشمانم نقش بسته، خط لبخندم عمیق تر و گونه هایم که پوستش نازک و منعطف تر شده .در گرگ میش غروب روز یکشنبه نشسته ام گوشه ى کافه، روى همان صندلى چوبى رنگ و رو رفته ى همیشگى، درست پشت شیشه و روبه خیابان شلوغ و سایه هاى رهگذرى که نقششان را روى سنگفرش ها و زیر نورِ چراغ هاى خیابانى میتوان دید .هر بار که دستگیره در فشرده و در باز میشود، بوى خاک نم خورده مشامم را پر میکند، باد خنک پاییزى به صورتم میخورد و همین باعث میشود که لبخند پهنى ناخودآگاه روى صورتم ظاهر شود..





 در حالى که هواى کافه را نفس میکشم، هوایى که آمیخته است از بوى تند قهوه و سیگار، فکر میکنم به روز هاى گذشته ام .روزهاى شیرین و تلخى که گذشت و این پنجاه و خورده سالى که حالا از همه اش چند ورق کاغذ و چند عکس یادگارى مانده..فکر میکنم به کودکى ام، کوچه هاى شهرم، به خانه قدیمیمان، حیاط خانه مادربزرگ، بوى مادرم و به تو.به تویى که چقدر جایت خالى است تا درست همینجا در کنار من بنشینى .خاطراتمان را با هم مرور کنیم، دزدکى نگاهم کنى و هراز گاهى دستم را در دستانت بفشارى و به رسم عاشقى مان قهوه ات را سرد بنوشى .همانطور که همیشه میگفتى دلم میخواهد وقتى اینجا مینشینیم، آنقدر برایم حرف بزنى و آنقدر محو نگاهت بشوم که دلم گرم و قهوه ام سرد بشود. دلم میخواهد برگردم به وقتى ده سالم بود، وقتى هنوز خانه مادربزرگى بود و روز هاى تابستانى که روى حصیر بر ایوان زیر طاق انگور مینشستیم. مادربزرگ از سماور کنار دستش برایمان چاى مى ریخت و تاکید میکرد که این چاى، چاى خود لاهیجان است، اصلِ اصل .پدربزرگ هندوانه را در حوض مى انداخت و براى بار هزارم برایمان از زمانى که موهایش پر پشت بود میگفت و خلوتى سرش که از بخت بد تنها چیزى بود که از جن (ژن) پدرى اش به ارث برده.دلم براى روز هایى تنگ شده که به عشق دوچرخه صورتىِ زنگ دار، خوب درس میخواندم و از مادرم وعده و وعید هاى فراوان میگرفتم.براى روز هایى که پدرم گناه ناکرده ى خودش و مسئولیت ظرف هاى شکانده ى مرا بر عهده میگرفت.وقت هایى که کترى خالى از آب را روى گاز میگذاشت و با صدا بلند مرا صدا میزد که چاى حاضر است .براى خواهرم و چشم غره هاى بعد از قهرمان.حالا اما من اینجا نشسته ام.جایى کیلومترها دور تر از خانه ام و تمام این خاطرات خوب زندگى ام که فقط در عرض چند ثانیه بر ذهنم میگذرد و مرا غرق در خودش و خطوط محو و قدیمى نگاشته شده در این دفترچرمى کوچکم میکند .در حالى که دلم سخت براى آن روزگار تنگ و گرفته است، پیش خودم میگویم چقدر راست میگفتند عمر آدم به سرعت چشم بر هم زدن میگذرد.دفتر پیش رویم را باز میکنم ورق میزنم تا برسم به یک صفحه ى جدید .روان نویسم را در دست میگیرم و در حالى که زیر لب آهنگ مارى هاپکین را زمزمه میکنم، با خط درشت بالاى صفحه مینویسم:


"فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت"


+به من بگو..یعنی سی سال بعد، تو دقیقا کجایی...؟