دسته چمدان را چفت انگشتانم کرده بودم و منتظر، طورى خیره شده بودم به خط کشى هاى آسفالت که گویى پاسخ همه سوال هایم یک جایى میان آن خط هاى سفید نهفته بود .همه ى آن سوال هایى که روزى در جایى، گوشه اى از شلوغى این شهر گم شده بودند؛ هنگام متر کردن هاى شبانه ى خیابان ولیعصر و بوییدن بوى ناى خفگى که انگار در همه جاى این شهر خاکسترى ریخته بودند؛ از دستهاى بر دهان براى خفه کردن فریاد هاى خاموش عاشقى بگیر تا نگاه تند رهگذران عابر همیشه قاضى؛ گم شده در نگاه کودک دستفروش که صبح و شبش یکى و بساطش از ترس قلدر خیابان همیشه زیر پل پهن بود؛ حتى موقع دل کندن از خاطرات دفن شده در خانه کلنگى و متروک مادربزرگ بعد از مرگش؛ شاید هم وقتى که دست هایم را بین دست هاى سرد او گرفته بودم و سر به شانه اش تکیه زده بودم چشم دوخته به آن چشم ها، آن قفس کوچک اسارت از عزل تا ابد آدمى و در نهایت استیصال، غم دل میگفتم و او هى میخندید و میخندید و بعد آرام زیر گوشم زمزمه میکرد"این حرف ها را بیخیال. خوب میدانى که حتى اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدى باغ ارم سقر شدی باز هم بی تو بسر نمی‌شود که نمى شود.."





 اما شد؛ خیلى زودتر از آنکه بتوان متصور شد حرمت ها رنگ باخت و نقطه ضعف ها قوت گرفت. دیگر فاصله یک کلمه نبود، دو دنیاى متفاوت با نقش هاى جدید و متفاوت بود طورى که حتى دیگر نقطه ى عطف این عاشقى هم بسان یک بازیه کودکانه ى احمقانه و از بیخ و بن اشتباه، بنظر میرسید. همه ى سوال ها حالا مثل کلاف بزرگى از نخ هاى در هم تنیده و پیچ خورده از این سمت ذهنم به آن سمت قل میخوردند و مغزم را به درد آورده بودند. آخر یک روز میرسد که من در این حجم از فکر خیال غرق و بلعیده میشوم و حتى یک نفر هم ککش نمیگزد تا به خود زحمت بدهد و بپرسد اصلا چه بر سرش آمد؟ دم رفتن من انگار همه چیز برایم بطور عجیبى، غریب شده بود. خانه، خانه نبود اصلا وطن دیگر وطن نبود. درختان چنار رنگ روى سابق را نداشتند. شمعدانى هایم گل نداده بودند. مرغ میناى همسایه که قفسش دم پنجره رو به خیابان آویزان بود، بر خلاف همیشه بدو بیراه هاى مرد همسایه به زن بیچاره اش را کله ى صبح نوشخوار نمیکرد. پیرمردِ کلاه نمدى به سر و نخ ریس محلمان که به عمو حاجى معروف بود و هرروز در گوشه ى ساختمان روبه رویى گلیم کهنه اى مى انداخت، مینشست و حتى در ظل گرماى ظهر هاى اویل مرداد دستکش میبافت، هم امروز نیامده بود. یعنى حالش خوب بود؟ پسر طبقه هفتمِ خانه روبه رویى خیابان را دیگر دید نمى زد و حتى گاریچیه سبزى فروش که تره بار نچندان تازه را به حساب اسم و رسم محله، به قیمت خون آقاش میفروخت هم انگار خواب مانده بود چون صداى نخراشیده اش که این موقع روز هفت محله را ورمیداشت و خواب ناشتا را به همه حرام میکرد، شنیده نمیشد. دست به شالم بردم تا طبق وسواس همیشه دسته موى پیچ خورده ى روى صورتم را کنار بزنم و مرتب کنم اما انگار یادم رفته بود که من همان شب گذشته تمامش را با قیچى کاغذبرى و به ناشیانه ترین وضع ممکن،کوتاهه کوتاه کرده بودم تا از در آینه دیدن خودم و موهایى که هنوز هم بوى دستان دیگرى را میدهد، حالم بد نشود. آدم یکبار که دل بکند، دیگر دلش گنده و دل کندن برایش مثل آب خوردن میشود. خواه نخواهى خوب یاد میگیرد که براى نگه داشتن هرچیزى نجنگد؛ میخواهد آن چیز موهاى بلندش باشد، یک آدم یا حتى یک خاطره و زندگى. در همین فکرها بودم که تاکسى جلوى پایم نگه داشت و راننده درشت هیکل پیاده شد تا چمدانم را جا به جا کند. اغراق نکنم استارت که زد ماشینش قد یک لوکومتیو قدیمى صدا داشت و حتم داشتم خودش هم دست کم از آن ندارد و قرار است تا خود فرودگاه مخم را بکار بگیرد که البته همانطور هم شد. ابتدا در مقابل این عادت معهود ممارست میکرد اما از جایى که دیگر نتوانست فضولى اش را غلاف کند ، شروع به پرسیدن سوال هاى از پیش تعیین شده اش مخصوص مسافرین عازم فرنگ کرد. تنها چیزى که من در آن لحظه میخواستم این بود که در سکوت و براى احتمالا آخرین بار از پنجره به بیرون خیره بشوم و شکل و رنگ خیابان ها و زندگى هاى کف این شهر دوست داشتنى پر از دردم را به خاطر بسپارم اما صداى آن راننده ى مزاحم مثل زنگ ممتد یک ساعت شماطه دار حسابى روى مخ و مانع بود."چرا از اینجا میخواى برى؟" فقط خدا میداند که چقدر جواب این سوال سخت بود و چقدر زخم هاى کهنه ریش میکرد.اصلا من چرا باید میرفتم؟ خسته تر از آن بودم که حتى به خودم مجال فکر به آنرا داده باشم. من فقط میخواستم بروم. مقصد مهم نبود؛ مهم رفتن بود.انگار توى این شهر بى در و پیکر تنها براى من جا تنگ بود؛ منى که حالا یک بازنده بودم و خیلى چیز ها را باخته بودم؛ احساسم را، خودم را، زندگیم را. دیگر قید همه چیز را زده بودم و حالا براى شمردن دلیل و منطق مسببش و چرتکه انداختن دیر بود. پس بهترین جوابى که مطمئن بودم به حد کافى قانع کننده است و دیگران منتظر شنیدنش هستند را تکرار کردم یعنى ادامه ى تحصیل. راننده هم که انگار خوشش آمده باشد و چون خیالش از اینکه حالا میداند این بحث داغ را به کجا بکشاند راحت شده بود، به نشانه تایید سرش را تکان داد."اره خانم کار خوب رو شما میکنید. این مملکت دیگه مملکت بشو نیست. برید و کیف دنیا رو ببرید و بر هم نگردید. شما از من بشنو و باور نکن ولى خانوم من میدونم آخرش هم غیر از من و یکسرى گنجشک روزیه بدبخت تر از خودم که خرج بخور و نمیر و یه لقمه نونشون رو هم باید از چنگال مفت خور هاى مال مردم خور بیرون بکشند و سفت و دو دستى اون رو بچسبند، کسى اینجا نمیمونه. حالا این خط و این نشون. راستى اونجایى که میرید نرخ چند درمیاد ؟". از همان دم فرودگاه که وارد میشوى انگار بوى غربت همه جایش پخش کرده باشند، حال آدم را بدجور میگیرد. این اشک ها و در آغوش کشیدن هاى قبل رفتن براى من تکرارى و خوب لمس شدنیست. راستى چقدر از نگاه هاى منتظر، دستان خالى، آرزوهاى قدیمى و دل هاى تنگ و شکسته پشت این گیت هاى خروج جا مى ماند؟ کى میدانست چه در دل این آدمهاى جامانده میگذرد؟این عاشفان جامانده از معشوق هاى عزم سفر کرده؛ کى میدانست پشت این دست تکان دادن و خداحافظى کردن ها چه خون دل ها و دل بریدن هاى سختى که نبوده؟ یکى میره، یکى از دست میره..اما نه این رفتن هایى که بازگشتى دارد، دیگر اسمش رفتن نیست. روى صندلى روبه روى شیشه، منتظر مینشینم و به آسمان نگاه میکنم. دلم گرفته درست مثل این آسمان کبود رنگ و پر از ابر هاى سیاه. کاش میتوانستم قبل از رفتن، او را قد تمام خوب بودنهایش در آغوش بگیرم و محکم بفشارم. کاش میتوانستم به او براى آخرین بار بگویم که قد تمام بد بودن ها و دوست نداشتن هایش، دوستش داشتم. کاش میتوانستم هیچى نگویم و فقط به چشمهایش خیره شوم. آدم وقتى کسى را نداشته باشد که او را بدرقه کند، که بگوید منتظرش میماند و دلتنگش میشود یعنى رسیده به ته خط. ته خط من هم همینجاست؛ همین فرودگاه امام خمینى؛ درست پشت  درهاى خروج و این صندلى هاى انتظار.." از مسافرین پرواز 874 هواپیمایى بریتیش ایر ویز به مقصد لندن، خواهشمند است جهت سوار شدن به هواپیما به گیت شماره هشت مراجعه کنند."


+من چقدر بگم این آهنگ رو دوست دارم که کم نگفته باشم..؟!