پنج ماه پیش بود که بالاخره بعد از شیش ماه سختى و کلى فشار، نوبت به مصاحبه ى دانشگاه رسیده بود یعنى همون غول مرحله ى یکى مونده به آخر. چیزى بود که من براى رسیدن بهش شیش ماه خون دل خوردم. از انواع کتاب ها و امتحان ها گرفته تا استرس براى انتخاب دانشگاه که آیا با همه ى اینها بهت مصاحبه بدن یا نه. با اینکه تا جایى که در توانم بود براى مصاحبه خودم رو آماده کرده بودم اما میدونستم مصاحبه این دانشگاهى که میرم قطعا یک چیزى براى سوپرایز کردن من داره چون بر خلاف مصاحبه همه دانشگاه هایى هشت قسمت داشت، این دانشگاه مصاحبش به ده بخش یا درواقع ده تا station تقسیم میشد. سوال درمورد رزومه ى شخصى و مدارک تحصیلى یک چیز عادى بود که مربوط به دو یا سه قسمت همه ى مصاحبه ها بود اما قسمتى که من رو بیشتر از همه میترسوند قسمتى بود که بازیگر داشت. یه چالش بزرگ اونهم واسه منى که این اولین تجربه ام از مصاحبه بود. این قسمت ها به این نحو بودن که یک نفر خیلى طبیعى نقش بیمار یا همراه بیمار و یا همکار خودتون رو بازى میکرد و طبق اون دستورى که به شما داده شده بود، برخورد هاى شما به عنوان senior doctor، Junior doctor و یا medical student برسى میشد. پیش اومده که اون فردى که نقش بیمار رو بازى میکنه بقدرى در نقشش فرو بره و فردى که در نقش دانشجوى پزشکى هست بقدرى بد واکنش نشون بده که فرد بیمار سرش داد بزنه یا حتى بزنه تو گوشش! من هم با ایمان به اینکه از هرچى بترسى همون سرت میاد، حسابى خودم رو واسه اون چک احتمالى آماده کرده بودم و به انواع متد هاى مدیتیشن براى مقابله با اون حس بدِ بعد اون لحظه و بچه ننه بازى در نیاوردن پناه بردم. اینقدر دلشوره و استرس داشتم که تصمیم گرفته بودم هرجورى بود هتل داخل خود دانشگاه رو رزرو کنم که وقتى روز قبل از مصاحبه میرم اونجا محیط دانشگاه رو خوب ببینم و یکم ترسم بریزه که البته بعدش فهمیدم که اون مدت هتل دانشگاه پذیرش نمیداد. خلاصه روز قبل از مصاحبه لباس مخصوص مصاحبه رو زدم زیر بغل و چمدون به دست با هزار جور دعا و نذر و نیاز به همراه خواهرم و یکى از دوستانم براى اون سفر دو روزه راهى شهر مربوطه شدیم. همینکه توى قطار نشستم نمیدونم چرا اما یک جورى همه چیز برام گل و بلبل شد، احساس آرامش میکردم و به نحوى بیخیال شده بودم که انگار اصلا برام مهم نبود که فرداش مصاحبه اى داشتم که عاقبتش میشد نتیجه ى همه زحمات اون چند وقته ام. با وجود اینکه هتلى که رفته بودیم تقریبا ده دقیقه با دانشگاه فاصله داشت و مصاحبه ى من ساعت نه صبح شروع میشد، ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدم و صبحونه نخورده شروع کردم به لباس پوشیدن و آماده شدن و بیدار کردن بقیه که مثلا من امروز مصاحبه دارم و شماها هنوز خوابید! یک جورى هممون هول بودیم که واسه اون مسیر ده دقیقه اى از صد نفر سوال کردیم و گم شدیم و آخر سر هم یه تاکسى پیدا کردیم و پریدم توش. نمیدونم راننده تاکسى دقیقا کجایى بود اما همین که رادیو رو روشن کرد و صداى قرآن رو شنیدم، اون رو به فال نیک گرفتم و بابت اون حال خوب ازش تشکر کردم. مصاحبه راس ساعت نه شروع شد و با اینکه تقریبا همه رقیب هاى من کسایى بودن که یک پله از من جلوتر بودن چون درواقع انگلیسى بودن، خیالم خیلى راحت بود و توى اون لحظه اصلا دیگه هیچ چیز برام مهم نبود. برخلاف چیزى که فکر میکردم که معمولا قسمت هاى اول مصاحبه بیشتر براى آشنایى مصاحبه شونده با شرایط مصاحبه آغاز میشه، مصاحبه ى من از همون ابتدا سخت شروع شد. از برخورد و سر و کله زدن با مصاحبه کننده ترنس سکشوال و سوال درمورد مسائله عجیب غریب اخلاقى گرفته تا بازى در نقش هایى که دقیقا مربوط به موقعیت هایى بودند که برخورد باهاشون تا اون موقع برام خیلى سخت و البته کاملا خاص و جدید بود. اولى برخورد با یک بیمار همو سکشوال، اونهم نه در نقش یک دانشجوى پزشکى یا حتى یک پزشک و دومى هم در مقابل دختر پونزده ساله اى که درمورد آگاهیش نسبت به روش هاى صحیح و دور از خطر مقاربت جنسى به مشکل خورده بود! در برخورد باهاش چون زیر سن قانونى بود و اصرار به این داشت که خانواده اش در جریان نباشند، خیلى مسائل دیگه باید در نظر گرفته میشد که شرایط رو حسابى پیچیده کرده بود. با این وجود توى همون قسمت هاى اول جورى با بیمار راحت بودم که ترسم به کلى ریخت و حتى کلى با هم خندیدیم. هرچى بیشتر از مصاحبه میگذشت، با وجود اون کرم هاى منفى درونم که تا اون موقع باعث ترسم شد بود، هر بار خیالم راحتر میشد و خونسرد تر وارد اتاق ها میشدم و به خودم میگفتم امروز رو حسابى بچسب که انگار روز توِ خاتون. نمیدونستم چقدر خوب از پسش بر اومده بودم و چقدر موفق بودم چون تعداد مصاحبه شونده ها خیلى زیاد بود و چون همشون با یک زمینه ى عالى و آماده اومده بودند انتظار هرچیزى رو میشد داشت اما همین که مصاحبه تموم شد طورى که انگار خلاص شده بودم با نیش باز اومدم بیرون و اولین جمله اى که به خواهرم گفتم این بود که اول بریم یکم بگردیم و بعد من رو ببر یک رستوران ایرانى تا بعد شیش ماه دلى از عزا در بیاریم! با اینکه تا وقتى نتایج اومد کلى صبر کردم، نگرانى کشیدم و البته بعد از اون مصاحبه دانشگاه دیگه اى هم رفتم اما هیچ کدوم قد اون مصاحبه ام که از اول صبح خوب شروع شد، نبود و بهم نچسبید. من بابت این تجربه ى خودم و مواجه شدن با ترسم با وجود سختى هاش خیلى خوشحالم و خلاصه مثل همیشه میگم آدم تا وقتى مجبور نشه با ترسش روبه رو شه نمیفهمه چقدر در مقابلش میتونه قوى باشه و حتى چقدر میتونه دوستش داشته باشه..

+بچه ها راستى واسه کسایى که از من راجب مهاجرت سوال میکنند، من تازگى با پیج این خانوم آشنا شدم که هراز گاهى با افراد موفق در آمریکا و جاهاى دیگه لایو میذاره و درمورد خوندن رشته هاى مختلف و شرایط مهاجرت صحبت میکنند که فکر میکنم به دردتون بخوره. درمورد امدن به اینجا هم اگر سوالى داشتید میتونید از من بپرسید، من سعى میکنم تا جایى که اطلاعاتش رو داشته باشم پاسختون رو بدم.