این روزها بخاطر یکسرى از کار هاى عقب افتاده ام به قدرى درگیر سفر از این شهر به اون شهر بودم و از هواپیما پیاده و سوار شدم که دیگه صندلیم توى هواپیما تعیین شدست و میتونم وقتى میرم بلیطم رو بگیرم، با یک قیافه حق به جانب و در صورتى که دستم رو زیر چونه ام تکیه دادم بگم خانوم لطفا همون همیشگى!شبى بوده که فهمیدم 4 ساعت دیگه یعنى 6 صبح باید تو فرودگاه باشم و روزى بوده که ساعت 11.30 ظهر فهمیدم ساعت 1 پرواز دارم. به خودم قول میدادم یک هفته از خونه تکون نخورم و فرداش مجبور بودم برم سفر. شاید بخوام دقیق بگم، در یک ماه دو روز بیشتر مادرم رو ندیدم..همینقدر درگیر. اینا رو گفتم که بدونین مثلا خیلى بهم سخت میگذشته و تحت فشار بودم! حالا از این حرف ها بگذرم،میخوام یک ماجرا مربوط به همین سفر هام از نوع" خدا نصیب گرگ بیابون نکنه" براتون بگم. یک روز که بعد از دو هفته تونستم بلیط براى برگشت به خونه بگیرم، تصمیم گرفتم طى یک حرکت انتحارى و دور از چشم پدرم، حسابى خودم رو تحویل بگیرم. این هواپیما هاى ماهان که خیلى کوچولو و نقلى هستند، کلاس بیزینس و امثالهم ندارن و تو نهایت لطفى که میتونى در حق خودت بکنى اینکه صندلى هاى جلو که اسمشون صندلى VIP هست و از صندلى دوم یعنى بعد صندلى security هواپیما محسوب میشه رو واسه خودت رزو کنى. خوشحال بودم از اینکه تو اون هواپیما کوچیک و تنگ و فضاى خفه کننده، لاقل اطرافم کسى نیست. وارد هواپیما شدم، کیفى که همراه خودم به داخل کابین برده بودم و غیر 5کیلو وزن خودش 7 کیلو کتاب و لپ تاپ هم توش بود رو داخل باکس جا دادم و نشستم سر جام و در طول سفر خیلى هم راضى و خشنود بودم.. اما چشمتون روز بد نبینه، همین که هواپیما نشست و من بلند شدم تا وسایلم رو وردارم، دیدم یک مرد مسن که بیشتر به دونده ماراتن میخورد تا پیر مرد، مثل میگ میگ از صندلى ردیف شانزدهم خودش رو رسوند پشتم. چون سرعتش خیلى زیاد بود و توقف ناممکن، چنان ساکش کوبیده شد به ساق پام که پام لرزید و همونطورى که آویزون بودم، کیفم از دستم ول شد و محکم خورد روى سرم. جورى که اگر اون اصطکاک قبل از سقوط نبود الان از ده ناحیه ناقص بودم. از اونجایى که به قول یه عزیز، یه سرى از هموطن ها عادت به عذر خواهى ندارند و بالعکس سعى در استمرار کار اشتباه با وجود آگاهى از اشتباه بودنش دارند و این آقا هم جز اون دسته بود، در لحظه کارد میزدى خونم در نمى اومد! برگشتم گفتم اخه آقا وقتى هنوز پله هاى خروجى رو نیاوردن و در هواپیما باز نشده شما کجا میخواى برى؟ حتما انتظار دارى چون جلوتون هستم با بال نداشته ام این مسافت رو پرواز کنم؟ یا شاید اینکه خودتون بال پرواز دارین چون من که نمیتونم، شما اگر میتونى بفرما برو!یعنى واقعا رفتار این آدم یک حرکت فیلیپینى رو نمى طلبید؟ بعد از اینکه بار هام رو تحویل گرفتم، چون قصد سوپرایز خانواده از برگشت خودم رو داشتم، تماس نگرفتم و منتظر تاکسى شدم. از قضا فقط یک تاکسى مونده بود و من و همون آقاى دونده! همونجور که اخم کرده بودم، به اصرار آقاى راننده و چون چاره اى نداشتم سوار شدم. ولى انتقام چیزى بود که باید میگرفتم. چون میدونستم اون آقا هم عجله داره، رو به راننده گفتم من تاکسى دربست میخواستم، آدرس رو هم خوب بلد نیستم و خیلى هم عجله دارم و چون زودتر هم اومدم باید اول من رو برسونى. همین رو که گفتم آقاى دونده زبون باز کرد که مگه شما مال این شهر نیستى؟ چطور آدرس خونه رو نمیدونى؟! و من در حالتى که سعى در گرفتن زهر چشم با نگاهم داشتم گفتم والا تا وقتى به لطف شما کیف تو سرم نخورده بود شاید چیزى یادم میومد ولى الان دیگه نه! نزدیک خونه که شدم و به آخر سوال هاش که رسید اسم و فامیلم رو پرسید و خیلى ناگهانى گفت ععع تو دختر آقاى فلانى؟ من از خیلى وقت پیش پدرت رو میشناسم و یه مدت هم همکار بودیم ولى خیلى وقته که پدرت رو ندیدم، بهش سلام برسون و بگو مشتاق دیدار!! و من اون موقع فکر میکردم چرا همیشه اینجور مواقع من باید به افراد آشنا بر بخورم و پدر من از آشناى با همچین آدمى چى ممکنه کشیده باشه..

خلاصه که سعى کنیم مثل آقاى دونده نباشیم و هر جا لازم بود عذرخواهى کنیم، اینکار رو بکنیم. زشته.. عیبه!

+یک نکته هم مخصوص تنبل هاى مثل خودم: من همیشه عادت به نوشتن و تعریف کردن همراه با جزئیات رو دارم. اگر حس کردید خوندن مطلب هاى طولانیم براتون خسته کنندست میتونید دو خط ابتدایى و دو خط پایانى رو بخونید و باز هم به نتیجه مطلوب برسید D: