در تصوراتم من دخترى هستم با همین شکل و شمایل که در دهه هاى اول هزار سیصد در محله ى کوى گلچینان یزد، جایى پسِ بازاچه هاى کوچیک سقف گنبدى، آب انبار و حسینیه، در کوچه اى بن بست و منتهى به یک خانه باغ خشتى زندگى میکنم. خانه اى با ظاهرى نه چندان متمول اما باطنى که بطن یک زندگى درست و درمان بود. از در خانه که وارد میشدى و از هشتى که میگذشتى، میرسیدى به یک دالان تاریک و دراز که مشرف بود به انبارى و پنجره ى چوبى چهارگوشى که هیچ چیز دیگرى جز آن هویدا نبود. حاج آقا خوش نداشت پاى هر نامحرمى به راحتى به حیاط اندرونى باز بشود به همین دلیل هم معمارى خانه را طورى تعبیه کرده بود که ورود از سمت ضلع شمالیه خانه یعنى جایى که رفت آمد زیادى نبود، باشد. کمى آنطرف تر، باغچه نسبتا کوچکى جا داشت که پر بود از ریحان و شنبلیله و مدخل طاق انگورى بود که سایه بان بهارخواب هم میشد. مطبخ هم، یعنى جایى که تقریبا تمام هم و غم من در آن خلاصه میشد، درست در پشت اتاق نشیمن و نزدیکى حوضچه قرار داشت...




اتاق تالار درواقع زینت خانه به حساب مى آمد که چون ارسى هاى پنج در آن هم رو به حوضچه و بادگیر ها باز میشد، حال و هواى تابستانى خوبى داشت. حاج آقا با وسواس خاصى سپرده بود دیوارهایش را گچ برى و منبت کارى کنند و داخلش را هم با پشتى هاى دستباف و فرش لچک ترنج بچینند چون مقید بود از آنجایى که مهمان روى چشم صاحبخانه جاى دارد، روا نیست حبیب خدا در کپر و کلوخ و بر روى گلیم نا راحت بنشیند. هرچند گوشه ى دنجى که براى خودمان تدارک دیده بود یعنى همان بهار خواب هم کم از آنجا نداشت. میگفت نورچشمى که من باشم، عزیز کرده و تافته جدا بافتست پس بایستى خوب هوایش رو داشت تا خدا قهرش نیاد. کم پیش مى آمد زبان به گفتن چنین تمجید هایى شیرین کند. رسم عاشقى اش با همه زمین تا آسمان فرق داشت، به هیچ صراطى نم پس نمیداد و باطن و حرف دلش رو عیان نمیگفت. اگر هم میپرسیدى، میگفت عزیز باید به دل عزیز باشد نه فقط زبان و چشم. چرب زبانى و چشم چراندن که دیگر بلد بودن نمیخواهد. اما نمیدانست یک جانم که میگفت، یک جان از تن من در میرفت. نمیدانست گفتن چایى بده گلویى تازه کنیمش براى من به مثل یک جمله اى سرتاسر پر از قربان صدقه بود که اگر چایش را دستش میدادم قبلش آن را حسابى با عشق ذره ذره ى وجودم هم میزدم و میدادم. او هم طریق خودش را داشت. امکان نداشت از بیرون با دست و بال خالى پا به خانه بگذارد و برایم سوغاتى نیاورد. از میوه نوبرانه، گل سر و سنجاق سینه ى دستفروش محل بگیر تا چادر چاقچور اعلا و چارقد از جنس حریر ابریشمى و یا تافته که برایش از رشت میفرستادند. اگر هم خیلى کیفش کوک بود برایم قلم، دوات و کاغذ میگرفت تا بنویسم و نقاشى بکشم و اگر هم که شمایل خودش را میکشیدم که دیگر نور على نور بود و گل از گلش میشکفت. میکشیدم، خوب هم میکشیدم. از گودى زیر گلو تا قوس چانه، از برجستگى گونه ها تا فرورفتگى زیر چشمش. مو به موى صورتش را از بر بودم، حتى میدانستم چند تار پشت خط ریشش سفید شده یا چند چروک گوشه ى زیر چشم چپش جا خوش کرده. اما چشمانش..امان از آن چشم ها که سخت ترین و جانکاه ترین قسمت نگاریدن تصویر بود. هرچه بیشتر حواسم را پى چشمانش میگرفتم بیشتر از کشیدنش عاجز میشدم. درست مثل دالان تاریکى بود که هرچه بیشتر درونش فرو میرفتم، بیشتر غرق میشدم، بیشتر میفهمیدم این مدفن اسرار هیچ انتهایى ندارد و بیشتر دستهایم از کش و قوس دادن قلم در فرم چشمهایش ناتوان میشد. بعضى روزها که حوصله اش میکشید، مینشست کنارم، قلیان چاق میکرد و خوب به حرف هایم گوش میداد. من هم شربت بیدمشک گوارایى بیخ دستش میگذاشتم و همین که میدیدم به من توجه میکند، وراجى میکردم و از سیر تا پیاز همه چیز را برایش میگفتم. حرف بند تنبونى یا حسابى هم فرق نمیکرد همین که به من توجه میکرد، همین که نگاهش به من بود مهرى بود تا زبانم براى ساعت ها از حرف با او بند نیاید. خوب میدانستم براى او، من و عشق بى حد و حصرم کافیست تا بداند میتوانم زمین و زمان را برایش بهم بدوزم و براى من هم از دار دنیا همان یک گوشه خلوتگاه که روزها بشینم و انتظارش را بکشم، براى دیدن لبخندش ناشیانه چهره اش را بکشم، آبگوشت بار کنم، ریحان برایش از باغچه بچینم ، شمعندانى هاى دور حوضچه را آب بدهم و بر و روى حیاط اندرونى را آب جارو که وقتى مى آید همه چیز تر و تازه باشند، کافى بود.همان چیزى که به آن میگفتم زندگى، همان چیزى که اسمش را گذاشته بودیم خوشبختى..


+متمول: ثروتمند

هشتى: قسمت هلالى شکل در خانه یا بعد از در و قبل از دالان