امشب بدون برنامه ى قبلى و بعد از 5 یا 6 سال به یک پارکى که برایم بسیار نوستالژیک بود رفتم .شلوغ بود، خیلى شلوغ!شرایط معیشتیه این مردم خوب نیست اما از هر فرصتى براى شاد گذروندن روزهاشون استفاده میکنن و این خیلى امیدوار کنندست. روى نیمکت رو به زمین بازیه بچه ها نشستم و مدام صداى خنده ها و جیغ هاشون توى گوشم بود. خانواده ها هم هر کدوم گوشه اى فرش انداخته بودن و هرکى به کارى مشغول بود. با دیدنشون به این فکر کردم آخرین بارى که مثل اونها خوش گذرونده بودم کى بوده؟ خیلى وقت ها خیلى ها رو میبینم که وقتى میخوان درمورد من حرف بزنن یه خوشبحالت اول جمله میچسبونن و به ظاهر زندگى من غبطه میخورند در حالى که از حالم با خبر نیستند. همه ى اون آدمهایى که امشب دیدم قطعا گیر و گرفتارى در زندگیشون دارن، خیلى هاشون ممکنه وضع مالى خوبى نداشته باشند، عزیزِ بیمارى داشته باشند، اجاره خونه یا شاید قسط عقب افتاده اى اما حال دلشون خوبه. آدم تا دلش آروم و قرص نباشه که حالش خوب نمیشه و یک حال خوش این مدلى کم کم داره براى من به آرزو تبدیل میشه. من آخر این هفته ایران رو به مقصد امارات ترک میکنم. نمیدونم بعد اون چه اتفاقى میوفته اما دارم به تهِ ته این خط فکر میکنم و از الان خودم رو براى مواجه شدن باهاش آماده میکنم.این رفت من قطعا بازگشت داره اما انگار حالا خیلى چیزها داره تغییر میکنه.با اینکه دانشگاه پشیمون شده و تا 8 اکتبر بهم مهلت داده، دیگه برام فرقى نمیکنه چون وضعیت داره جورى پیش میره که تا همین هفته پیش حتى احتمالش رو نمیدادم. باید خودم رو براى اتفاقاى جدیدترى آماده کنم. ته این راه هم هرچى باشه میپذیرمش اگر همه ى همه اش! به آرامش خودم و به حال خوبى که سهمم هست ختم بشه. باید از دستش بدى تا بفهمى آرامش چه واژه مقدسیه.. همین!

+ یه وقت هاییم تو زندگى هست که مهم نیست چى تو فکرت بگذره، مهم اینکه چى تو دلت میگذره!