بهم میگه خودتو نباز و کم نیار واسه هدفت و واسه آینده ات بجنگ و امیدوار باش. بهش میگم من توانایى لذت بردن از روزهاى حالم، از زندگى امروزم رو از دست دادم. چطور میتونم به امید فردایى باشم که اصلا نمیدونم قراره بهش برسم یا نه، اصلا نمیدونم که قراره در زندگى من فردایى وجود داشته یا نه؟من اسیرم..اسیر رویاها و کابوس هام، اسیر شاید ها و اى کاش ها، اسیر آدم ها و اتفاق هایى که نیومدن و نیوفتادن. آخه من این دنیا رو، این زندگیه لعنتى رو زیادى جدى گرفتم!نه فقط من بلکه هممون، حتى شماها!


+من عاشق این مرز بین آرامش و هیاهوى این شهرم.