یه کلیپ از یه دختر فلسطینى دیدم که تو یکى از خیابون هاى آلمان وقتى نوازنده ى دوره گرد آهنگ Amelie از Yann Tiersenرو شروع به زدن میکنه وایمیسته و نگاه میکنه. پدرش شروع میکنه به فیلمبردارى ازش و بهش میگه برقص. اولش دختر به دلیل ترس، خجالت یا هرچى امتناع میکنه اما همین که پدرش بهش میگه "یالا بچه،Do it..!"پاشو میکشه عقب، کفش هاشو در میاره و شروع میکنه به رقصیدن و خیلى فوق العاده میرقصه..اون دختر دقیقا منم. اون دختر دقیقا منم که از انجام کارى که دوست داشتم میترسیدم و احتیاج داشتم به یه چیزى از درونم تا به من جرات موندن تو راهم و تسلیم نشدن رو بده، بهم جرات رقصیدن رو بده. اونهم درست وقتى که ازم خواسته شد که زندگى در یک موقعیت عالى، بودن با آدم هاى فوق العاده در یک جاى فوق العاده و همه چیز هایى که شاید آرزوى خیلى هاى دیگه بود رو ازآن خودم کنم به این شرط که از چیزى که مدت ها خواسته و آرزوى خودم بود بگذرم. من نمیتونستم اینکار رو بکنم. من نمیتونستم عذاب نسبت به وجدان خودم و حسرت از اینکه چرا کارى که میخواستم رو نکردم در قبال رفاه این روزهام به جون بخرم. من از راهى که انتخاب کرده بودم میترسیدم اما یه صدایى، یه چیزى باعث شد که به خودم گفتم وقتشه بگذرى از هرچى تو مسیر آرزوهات نیست. از همه ى اون چیزى که از نظر دیگران خوشبختى محسوب میشد دل کندم. زندگى من درست یه فیلم شده بود یکى توش از اون دور دورها میگه " یالا بچه!Do it.." و من فقط منتظر شنیدن همین یک جمله بودم و بدون توجه به نگاه و فکر دیگران، چشمانم رو بستم، دستم رو آوردم بالا و شروع کردم به چرخیدن و رقصیدن و رقصیدن.. من نمیدونم آخر این سناریو چجورى به پایان برسه اما میرقصم تا..تا وقتى که نفس میکشم!