ول کن جهان را!

  • خاتون ..
  • جمعه ۱۹ مرداد ۹۷
  • ۱۷:۰۲
  • ۵ نظر

در تصوراتم من دخترى هستم با همین شکل و شمایل که در دهه هاى اول هزار سیصد در محله ى کوى گلچینان یزد، جایى پسِ بازاچه هاى کوچیک سقف گنبدى، آب انبار و حسینیه، در کوچه اى بن بست و منتهى به یک خانه باغ خشتى زندگى میکنم. خانه اى با ظاهرى نه چندان متمول اما باطنى که بطن یک زندگى درست و درمان بود. از در خانه که وارد میشدى و از هشتى که میگذشتى، میرسیدى به یک دالان تاریک و دراز که مشرف بود به انبارى و پنجره ى چوبى چهارگوشى که هیچ چیز دیگرى جز آن هویدا نبود. حاج آقا خوش نداشت پاى هر نامحرمى به راحتى به حیاط اندرونى باز بشود به همین دلیل هم معمارى خانه را طورى تعبیه کرده بود که ورود از سمت ضلع شمالیه خانه یعنى جایى که رفت آمد زیادى نبود، باشد. کمى آنطرف تر، باغچه نسبتا کوچکى جا داشت که پر بود از ریحان و شنبلیله و مدخل طاق انگورى بود که سایه بان بهارخواب هم میشد. مطبخ هم، یعنى جایى که تقریبا تمام هم و غم من در آن خلاصه میشد، درست در پشت اتاق نشیمن و نزدیکى حوضچه قرار داشت...




خودخواسته یا چى؟!

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷
  • ۲۱:۵۰
  • ۵ نظر

بهش گفتم تحمل تنهایى که خود آدم بخواد خیلى راحت تر از تنهایى که به آدم تحمیل شده باشه.گفت تنهایى خود خواسته و غیر اون وجود نداره. وقتى بهش عادت کنى و یاد بگیرى که چطور از تنهاییت لذت ببرى دیگه فرقى نمیکنه که  خودت باعث اون تنهایى شده باشى یا شخص دیگه اى!

آخه حرفاهاى یه آدم چقدر میتونه خوب باشه..

+ عکس بى ربط.. ( شهر قبلى، خاطره هاى قدیمى)


بلا نسبت شما!

  • خاتون ..
  • شنبه ۱۳ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۰۸
  • ۵ نظر

این روزها بخاطر یکسرى از کار هاى عقب افتاده ام به قدرى درگیر سفر از این شهر به اون شهر بودم و از هواپیما پیاده و سوار شدم که دیگه صندلیم توى هواپیما تعیین شدست و میتونم وقتى میرم بلیطم رو بگیرم، با یک قیافه حق به جانب و در صورتى که دستم رو زیر چونه ام تکیه دادم بگم خانوم لطفا همون همیشگى!شبى بوده که فهمیدم 4 ساعت دیگه یعنى 6 صبح باید تو فرودگاه باشم و روزى بوده که ساعت 11.30 ظهر فهمیدم ساعت 1 پرواز دارم. به خودم قول میدادم یک هفته از خونه تکون نخورم و فرداش مجبور بودم برم سفر. شاید بخوام دقیق بگم، در یک ماه دو روز بیشتر مادرم رو ندیدم..همینقدر درگیر. اینا رو گفتم که بدونین مثلا خیلى بهم سخت میگذشته و تحت فشار بودم! حالا از این حرف ها بگذرم،میخوام یک ماجرا مربوط به همین سفر هام از نوع" خدا نصیب گرگ بیابون نکنه" براتون بگم. یک روز که بعد از دو هفته تونستم بلیط براى برگشت به خونه بگیرم، تصمیم گرفتم طى یک حرکت انتحارى و دور از چشم پدرم، حسابى خودم رو تحویل بگیرم. این هواپیما هاى ماهان که خیلى کوچولو و نقلى هستند، کلاس بیزینس و امثالهم ندارن و تو نهایت لطفى که میتونى در حق خودت بکنى اینکه صندلى هاى جلو که اسمشون صندلى VIP هست و از صندلى دوم یعنى بعد صندلى security هواپیما محسوب میشه رو واسه خودت رزو کنى. خوشحال بودم از اینکه تو اون هواپیما کوچیک و تنگ و فضاى خفه کننده، لاقل اطرافم کسى نیست. وارد هواپیما شدم، کیفى که همراه خودم به داخل کابین برده بودم و غیر 5کیلو وزن خودش 7 کیلو کتاب و لپ تاپ هم توش بود رو داخل باکس جا دادم و نشستم سر جام و در طول سفر خیلى هم راضى و خشنود بودم..

دیده دریا کنم و صبر به صحرا افکنم..!

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۹ مرداد ۹۷
  • ۰۲:۰۹
  • ۸ نظر

خب من هنوزم فکر میکنم امیدى هست..

یعنى خدا هى میخواد بهم بگه بایستى شکیبایى کنى شکیبا!

حالا دیگه اینکه خوبان دقیقا کیا هستند رو فقط خودش میدونه :)



...

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷
  • ۰۱:۵۶
  • ۱۷ نظر

شیطون میگه ببندیم درشو بره پى کارش :))

سخت نگیریم که سخت نگذره!

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۲۶ تیر ۹۷
  • ۲۲:۲۱
  • ۵ نظر

دیشب تو یه تاکسى نشسته بودم و راننده داشت با تلفن صحبت میکرد که طبق توضیحات خودش مضمون مکالمه راجب آقاى نصاب آیفونى بود که دو سال پیش براى ساختمونى که ایشون مدیرش بودند آیفون نصب کرده بودند و بعد دوسال به این نتیجه رسیدند که در حساب کتابى که انجام شده ده هزار تومن کم دریافت کردند. راننده هم با این آقا تماس گرفته بودند و درحالى که دوبار هم نزدیک بود تصادف کنند، نزدیک به یک ساعت نه از روى لجبازى بلکه تلاش براى توضیح و توجیه اینکه ده تومنى در کار نبوده، در حال بحث با ایشون بودند:))

میخوام بگم که همه ما یه وقت هایى رو توى زندگیمون داریم که درست مثل این آقاى راننده برخورد میکنیم.یعنى چنان درگیر یه سرى مسائل میشیم و بقدرى وقت و انرژى برایش صرف میکنیم که اصلا ارزشش رو نداره و این وسط تنها چیزى که عایدمون میشه اینکه یه موقعى میبینیم اى دل قافل بخاطر همین مسئله کوچیک چه فرصت ها و چه وقت هاى باارزشى رو که از دست ندادیم که گاهى خیلى هاشون دیگه قابل جبران نیست..!

هزار تومن سبز رنگ!

  • خاتون ..
  • چهارشنبه ۲۰ تیر ۹۷
  • ۲۲:۲۲
  • ۱۵ نظر

تو این یک هفته اى که بابت امتحانم طهران بودم، تصمیم گرفتم اون مدت رو برم کتابخونه و چند ساعتى رو اونجا درس بخونم. همراه پدرم رفتیم به کتابخونه تا پروسه ثبت نام رو انجام بدیم و به آقاى کتابدار که مسئول کارت کتابخونه هم بود گفتم که آقا من میخوام در حد پنج روز از کتابخونه شما استفاده کنم که هنوز حرفم تموم نشده گفت باز هم باید همون مراحل ثبت نام طى بشه. داشتم فرم رو پر میکردم که پدرم از اون آقا پرسید که امکانش هست هر وقت کار دخترم تموم شد برایش تاکسى بگیرید بیاد خونه؟ اونم گفت که این مقصدى که میگید که خیلى نزدیکه و پشت همینجاست، احتیاج به تاکسى نداره! پدرمم جواب داد نه لطفا تاکسى بگیرید.



پیانو (رمز داده میشود)!

  • خاتون ..
  • شنبه ۱۶ تیر ۹۷
  • ۲۲:۵۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دردنامه!

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۱۲ تیر ۹۷
  • ۰۱:۴۳
  • ۱۴ نظر

اگر بخواهم لیستى از نقطه ضعف هایم بنویسم شاید وابستگى شدیدم به آدمها پررنگترین و مهم ترینش باشه. به شدت به آمهاى اطرافم وابسته هستم و شاید این چیزى هست که بابتش بیشترین ضربه ها رو خوردم .وقتى به آدمى و وجودش وابسته میشم تنها چیزى که از اون آدم میبینم خوبى ها و زیبایى هاشه و درعوض اشتباهات و رفتار هاى نابجاش برایم بقدرى کمرنگ جلوه میکنند که کاملا از چشمم مى افتند. آدم حتى وقتى که مدتى رو با گل توى گلدونش سپرى میکنه، دلبسته اش میشه، باهاش حرف میزنه، قربون صدقش میره، برایش میخونه و وقتى هم که ازش دوره نگرانش میشه که نکنه آب بهش کم برسه، نکنه نورش کافى نباشه و یا اینکه جایش مناسب نباشه. کاش میتونستم بفهمم چه دل گنده اى دارند این آدمهایى که راحت دل کندن و راحت فراموش کردن رو از بر هستند. من اما از اون دسته آدم هایى هستم که ساده باور میکنند، در عین رک بودن راحت قهر نمیکنند و تا بدى نبینند بدى رو باور نمیکنند. همون هایى که حاضرند در مقابل، تمام وقت و انرژى و حتى غرورشون رو براى آدم هاى مهم زندگیشون فدا کنند ولى امان از وقتى که این ویژگى بشه نقطه ضعف عیانشون و اسباب دم دستى براى آزار روح و روان و بهم ریختن زندگیشون! کارى که این روزها از مهارت هاى مثال زدنیه خیلى هاست. مبادا روزى برسه که این بدى ها به نتیجه برسه چون اون موقعست که ورق برمیگرده و همون آدمهاى دلنازک، میشوند کسانى که راحت میگذرند اما نه میبخشند و نه فراموش میکنند. کسانى که براى رسیدن به این مرحله باید مهر باطل بزرگى بر روى بسیارى از باورهاى خودشان بزنند و این فقط مرگ یک باور و خاطره نیست بلکه زوال خود اونهاست. اگر به این آدمها در زندگیتون برخوردید سعى کنید دلشون رو نشکنید چون شما شاید متوجه نشید اما خیلى چیزها ممکنه در درون اون آدم نابود بشه که دیگه هیچ وقت ترمیم و مثل سابق نشه.


+ببخشید که این چند وقت شرایط جورى نبود و نتونستم به وبلاگهاتون سر بزنم و خیلى ممنونم بابت اینکه این مدت اینقدر به من لطف داشتید و دارید.

خونه!

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷
  • ۱۳:۱۶
  • ۱۰ نظر

میگن خونه ى آدم جایى هست که دلش خوش باشه..

خوشحالم که دارم برمیگردم به خونه!