چهاردهم

  • خاتون ..
  • جمعه ۲۲ دی ۹۶
  • ۲۳:۰۷
  • ۵ نظر

ایشون همخونه ی عزیز و جدید بنده هستند


سیزدهم

  • خاتون ..
  • چهارشنبه ۲۰ دی ۹۶
  • ۲۲:۱۳
  • ۵ نظر

اخیرا دچار حسى شده ام که بسیار رفتارهاى نژاد پرستانه و به اصطلاح racism از خودم بروز میدهم. علتش رو هنوز نمیدونم اما فکر میکنم مربوط به این چند روزى باشه که به ایران برگشته بودم.مثل امروز که مسئول برگزارى مراسم مخصوص خیریه هاى مختلف و جمع آورى کمک هاى مالى از طرف چند کالج و دانشگاه به من گفت پس کى میخواى شروع کنى"قرار بود من به نوبه ى خودم ترتیب درست کردن یک غذاى مخصوص کشورم رو بدم (قرمه سبزى!)که پول حاصل از فروشش به یک موسسه خیره تعلق میگیره علتش هم این هست که غذاها و دسر هاى ایرانى اینجا طرفدار هاى زیادى داره و خب فروشش خوبه ".قبلا براى این کار خیلى ذوق داشتم و فکر میکردم که این خودش میتونه یه بهانه براى ورود من به ادامه کارهاى از این قبیل باشه.

دوازدهم

  • خاتون ..
  • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶
  • ۱۱:۴۵
  • ۳ نظر

خیلى بده..خیلى سخته که میدونم تو یکى از مهم ترین اتفاقات زندگیم باید تنها باشم.کار هایى رو بکنم که قبلا نکرده ام.طورى که حتى فکر کردن بهش برام عجیب و غیر قابل باور.ولى من از پسش بر میام ،باید اینطور بشه.این رو میدونم که خیلى وقته خیلى ها منتظر نشدن ها و نتونستن هاى من هستند ولى پدرم خسته است از شنیدن خبر هاى نا خوب، مادرم نمیخواد ببینه دخترش کم آورده و قطعا طاقت نمیاره، حتى تو هم منتظرى .مگر نه؟!نمیخوام بذارم امیدشون ناامید بشه.نمیتونم بذارم .پس این نیز بگذرد!

منیژه!

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۵ دی ۹۶
  • ۲۰:۳۵
  • ۲ نظر

به پشتى لم داده بود و درحالى که قلیانش را چاق میکرد،چایش را دست نرگس خانم داد و تا شیرینش کن .رو کرد به منیژه "اصلا راه ندارد ننه من غریبم و زنجموره هاى بیخودى هم هیچ افاقه نمى کند .مگر شهر هرته دختر مثل دسته گلم را دست به دست یه آسمان جل تازه غب غب انداخته روانه درک کنم .پسرک ریغو مثل کره میماند دماغش را میگیرى جانش در میرود. آه ندارد با ناله سودا کند، آنوقت پیش مش على عارض میشوند یک دل نه صد دل عاشق منیژه حاج محمد شده اند!مگر آنکه نبینمش .کار میکنم کارستون .چنان حسابش را کف دستش بگذارم که دهانش را از اسمت آب بکشد و دیگر با آن زبان لال شده هى منیژه منیژه نکند .قباهتم خوب چیزیه "سیخ نبات را از استکان بیرون مى اندازد و چاى را توى نلبکى ریخته و با احتیاط هورت میکشد ..

یازدهم

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۵ دی ۹۶
  • ۱۲:۵۵
  • ۲ نظر

سعى نکن با نشون دادن اینکه خیلى بدبختى محبت بخرى و درواقع گدایى کنى ..در حالى که نیستى!!

تو فقط ضعیفى ..اونقدر خودت رو ضعیف میدونى که جار میزنى چیزى رو که نمیتونى حل کنى!

چیزى که اگر یک بار با خودت مرورش کنى میبینى حتى ارزش فکر کردن هم نداره چه برسه به بیان کردن..

همه توى زندگیشون ماجراهایى دارند که خیلى ها نمیدونند.

گاهى دیگران فقط ظاهر خوب اون زندگى و میبینند .آه میکشند و ته دلشون میگن : 

"عجب آدم خوشبختى!عجب زندگى خوبى!آخه تو دیگه غمت چیه ..

اینجوریه که میگن خدا به یکى همه چى میده به یکى هم هیچى نمیده ها!"

غافل از اینکه باطن زندگى همون آدم شده شبه باتلاقى که هرچى بیشتر دست و پا میزنه بیشتر فرو میره..

چیزى که وقتى فقط حتى جزئى از اون رو میفهمى با خودت میگى" عجب!بهش نمیخورد که!" و باورت نمیشه 

که این همونیه که تو به لبخند تلخ روى لبش،به بخت سفید و اقبال بلندش همیشه حسادت میکردى!

قضاوت نکن..قضاوت نکن اون سکوتى که پشتش کلى حرف نگفته و کلى زخم و درد کشیده است..

سکوتى که از رضایت نیست،فقط از خستگى و درماندگى..فقط!

دهم

  • خاتون ..
  • دوشنبه ۲۰ آذر ۹۶
  • ۲۳:۰۲
  • ۵ نظر


  !! Christmas is here

مجلس زنانه!

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۱۹ آذر ۹۶
  • ۲۳:۱۳
  • ۳ نظر

دلم یک مجلس زنانه میخواهد ...از همان هایى که زنان محل هاى بالایى و پایینى و اینورى و آنورى با چادر هاى گل گلى و رنگ و رو رفته اشان مى آیند ،چایى میخورند ،قلیان میکشند و مدام حرف میزنند .مجال فرو رفتن دود قلیان در ریه هاى نازنینشان نداده ،پشت سر عره و عوره و شمسى کوره چه صفحه هایى که نمى گذارند ...دلم میخواهد برم جایى و بنشینم در میان زنانى که سر تا پایم را جزء به جزء برنداز کرده وخرامان از اینکه چه موضوع جدیدو نابى !براى غیبت گیرشان آمده چادرهایشان را جلوى دهان آورده و پچ پچ ها را از سر بگیرند."این دختر را میبینى از وجنات و تک و پوز آویزانش معلوم است که به تازگى با یکى از همان الوات هاى خیابان گرد که مفتشان هم گران است بساط دوستى برهم زده و حالا که دیده کفگیرش به ته دیگ خورده و جناب نسناس را از دست داده آمده تا یکى از خانم ها ببیندش و اورا عروسِ خانه ى خان زاده اش  بخواند و به به و چه چه کند اما نمى داند که ما خودمان ختم روزگاریم این مظلوم نمایى ها دیریست براى ما کهنه شده!"...

نهم

  • خاتون ..
  • شنبه ۲۷ آبان ۹۶
  • ۲۱:۳۴
  • ۳ نظر

پاییز براى من زیباترینه.همیشه بوده ..همیشه هم میمونه.

چیزیه که هیچ وقت دلم نمى خواد به پایان برسه..

مگه داریم نقاشى بهتر از تو خدایا!

 

 

هشتم

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۲۱ آبان ۹۶
  • ۱۵:۳۹
  • ۳ نظر

شخصیت تو زمانى مشخص میشه که بى منت به کسى خوبى کنه که میدونى توانایى جبرانش رو نداره..

بى بى!

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۴ آبان ۹۶
  • ۲۰:۴۲
  • ۵ نظر

‎من بى بى را دوست داشتم نه فقط خودش را آن چهارقد سفیدش که همیشه گوشه ى آن  گره اى داشت را هم دوست داشتم ،آن پیراهن  بلند گل گلى اش یا عینک ته استکانى اش که بندش به جاى آنکه پشت سرش بیوفتد همیشه خدا آویزان صورتش بود را هم دوست داشتم . اقا جان که از سرکار مى آمد خانه ،کلاه نمدى اش را گوشه ى پرده آویزان میکرد .به پشتى که مخصوص خودش بود تکیه میزد و درحالى که دستش را بر روى زانوى خمش بود، آن دست دیگرش را بر کف سر عرق کرده و موهاى کز خورده اش میکشید وبا آن خلق تنگش محال ممکن بود به احدى روى خوش نشان بدهد اما بى بى از آن هفت خط ها بود ،رگ خواب اقا جان را بهتر از هرکسى از بر شده بود.هنوز لب تر نکرده چاى دبش قند پهلوى  را توى نلبکى ریخته و فوت کرده و به دستش میداد ...‎روبه رویش مینشست و درحالى با آستین پیراهنش عرق هاى صورتش را میگرفت ، میگفت خدا خیرت بدهد مرد که نان حلال سر سفره مان را از صدقه سرى تو داریم اما خدا را خوش نمى آید با این کمر معیوبت اینقدر دولا و راست شوى فکر خودت نیستى فکر من را بکن تصدقت شوم...