بى بى!

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۴ آبان ۹۶
  • ۲۰:۴۲
  • ۵ نظر

‎من بى بى را دوست داشتم نه فقط خودش را آن چهارقد سفیدش که همیشه گوشه ى آن  گره اى داشت را هم دوست داشتم ،آن پیراهن  بلند گل گلى اش یا عینک ته استکانى اش که بندش به جاى آنکه پشت سرش بیوفتد همیشه خدا آویزان صورتش بود را هم دوست داشتم . اقا جان که از سرکار مى آمد خانه ،کلاه نمدى اش را گوشه ى پرده آویزان میکرد .به پشتى که مخصوص خودش بود تکیه میزد و درحالى که دستش را بر روى زانوى خمش بود، آن دست دیگرش را بر کف سر عرق کرده و موهاى کز خورده اش میکشید وبا آن خلق تنگش محال ممکن بود به احدى روى خوش نشان بدهد اما بى بى از آن هفت خط ها بود ،رگ خواب اقا جان را بهتر از هرکسى از بر شده بود.هنوز لب تر نکرده چاى دبش قند پهلوى  را توى نلبکى ریخته و فوت کرده و به دستش میداد ...‎روبه رویش مینشست و درحالى با آستین پیراهنش عرق هاى صورتش را میگرفت ، میگفت خدا خیرت بدهد مرد که نان حلال سر سفره مان را از صدقه سرى تو داریم اما خدا را خوش نمى آید با این کمر معیوبت اینقدر دولا و راست شوى فکر خودت نیستى فکر من را بکن تصدقت شوم...

هفتم

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۲ آبان ۹۶
  • ۰۱:۴۸
  • ۲ نظر

این روز ها خیلی به خودم و به زندگی و روز هایی که پشت سر گذاشته ام فکر میکنم.به اینکه چقدر تغییر کرده ام .من همیشه دختری بوده ام که همه چیز برایم فراهم بوده. فقط کافی بود که خواسته ام رو به زبون بیارم تا هر چیز هرطور که مطابق میلم بود رو در اختیار داشته باشم .برای من سختی های زندگی بی مفهوم بود، نباید و نمیشه ها بی معنی بود. همه چیز باید میشد همه چیز باید میبود چون من مادری داشتم که خواسته ام رو قبل از به زبان اوردن میدانست و پدری داشتم که همیشه پشتم به بودنش گرم بود و کسى که من را بد یا خوب دوست میداشت.ومن اینطوری بزرگ و بزرگتر شدم و وارد جامعه ای شدم که قشنگ ترین تصورات رو ازش داشتم. ولی همه چیز به اون خوبی وشیرینی وهم و خیالات من نبود.وقتی به قصد رسیدن به هر انچه که ارزو و تصمیم جنگیدن برایش رو داشتم ،راهی دیاری شدم که مایل ها با خانه و خانواده ام فاصله داشت تازه طعم تلخ دوری رو بی پناهی رو چشیدم و تازه فهمیدم چقدر کوچک و ناتوانم .فهمیدم چقدر این من بدون خانواده، پوچ و بی معنی بوده. با وجود اینکه به یمن بخت و اقبال بلندم همیشه کسی رو داشتم که در اوج بی تابی و نا امیدی خریدار غصه ها و حرف های گاه و بی گاهم بوده و مرا تحمل میکرده اما بار ها شکستم،بار ها از ضعیف بودنم خجالت کشیدم و بار به واژه پرنگ نمی توانم رسیدم و در خلوت خودم فریادش زدم.من دیگر پدری رانداشتم تا درست مثل به گردن گرفتن شکستن ظروف کریستال مورد علاقه مادرم اشتباهاتم را به گردن بگیرد ودیگر مادری نبود تا در ناراحتی هایم موهایم را نوازش کند و یاد اوری کند که او مهربان ترین و قویترین و زیباترین دختر روی زمین را دارد.زندگی برای من تعبیری شده بود از ترس و ناامیدی. اما کم کم شرایط تغییر کرد.کم کم من بودم که تغییر کردم .همه چیز به آن سیاهی و تباهی قبل به نظر نمی رسید.حالا سوی روشنی رو میدیم که فکر به آن به من ارامش میداد ،درست چیزی شبیه به امید.حالا دیگر طوری به شرایط جدیدم عادت کرده بودم که این شهر مثل شهر خودم و آن اتاق تازیکی و تنهاییم تبدیل به خانه شده بود.مردم مهربان تر به نظر میرسیدند حتی لبخند هایشان خیلی زیبا تر از قبل بود. من دیگر احساس ضعف و تنفر نسبت به خودم را نداشتم یا حداقل با آنچه که بودم کنار آمده بودم و برای بهتر شدن میجنگیدم.شاید بتوانم  بگویم من حالا کمی بزرگنر از آنچه بودم شده ام .شاید حالا بتوانم اسم خوبى برای این آرامش نسبی پیدا کنم و میدانم که این آغاز راه طولانی من است.

 

ترجمه  و  آهنگ

 

فرداهاى نیامده!

  • خاتون ..
  • چهارشنبه ۱۲ مهر ۹۶
  • ۱۱:۵۱
  • ۳ نظر

به صندلى زوار در رفته تکیه زده بودمم گردنم را به عقب خم کرده و موهاى ریخته روى صورتم را مدام لاى انگشتانم میچرخاندم ومیپچاندم باز میکردم و دوباره میپیچاندم . راستى از کی موهایم آنقدر بلند شده بود؟ شیشه را پایین دادم نگاه آسمان کردم تاریک تر از همیشه، همه اش دود بود و چرک آنقدر که به سیاهى میزد که اگر رادیوى تاکسی روشن نبود و خانم گوینده با صداى کش دار و نازکش صبح دل انگیز! تهران را خدمت هم شهری هایش بخیر نمی گفت گمان میبردی حتما غروب است.از آن غروب هاى دلگیر،از آن غروب هاى جمعه ،از همان هایى که خاطره تلخش در یاد دل باخته گان فراق چشیده مانده..


                           

درمان شیرین!

  • خاتون ..
  • شنبه ۸ مهر ۹۶
  • ۲۳:۲۲
  • ۵ نظر

‎سرطان بود .تک تک سلول هاى بدنم را فراگرفته بود.او کم کم شیره جانم را مى مکید .او داشت مرا میبلعید ،قورت میداد و متولد میشد. یک سرطان متولد میشد!سرطان تنهایى ،افسردگى ،سرطان حقارت...پیش کى را نمیدانم!از بابت چى بودنش را نمیدانم...ولى بود.من اما چیزى را درونم حس میکردم یک حس خوب..یک حس گرم ..درست به گرمى همان روزنه نورى که از سوارخ هاى دیوار خانه بى بى مى آمد و مى آمد و روى فرش دست بافت قدیمىش نقطه نورانى میشد. همان که تمام شیطنتم راجمع مى کردم،دنبالش میرفتم رویش میپریدم وسعى میکردم با دستانم بگیرمش...نور را بگیرم...وبین انگشتان مشت شده ام فقط گرمایش را میفهمیدم .انگشتانم را که آرام باز میکردم هیچ چیز نبود اما حال من خوب بود...من هنوز هم درونم دنبال نقطه نورانى میگردم که محکم بگیرم و بغلش کنم...من هنوز هم گرمایش را حس میکنم.نمیدانم اسمش چیست اما پیدایش میکنمم وبرایش یک اسم خوب میگذارم.میدانم...میدانم امده تا درمانم کند...خوبم کند...نمیدانم کجاست،اما عاقبت او را خواهم یافت..
+شاید این تویى که شیرین ترین درمان منى!

ششم

  • خاتون ..
  • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶
  • ۲۳:۲۰
  • ۵ نظر


در این دریا، چه می جویند ماهیهای سرگردان

مرا آزاد میخواهی؟ به تنگ خویش برگردان

مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی

اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان


#فاضل نظرى

پنجم

  • خاتون ..
  • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶
  • ۱۴:۴۰
  • ۳ نظر

دارم سعى میکنم یاد بگیرم آدم ها رو همانطورى که هستند دوست داشته باشم و بپذیرم .یاد بگیرم بابت رفتارشون آن ها رو قضاوت نکنم .تا وقتى از آینده خودم اطمینانى ندارم ،هیچوقت دلیل بدى هایشان رو قضاوت و دلیل خوبى هایشان رو سوال نکنم.خوبى که بدون بدى باشه مفهومى نداره،وقتى دروغى نباشه راستى معنایى نداره،حتى روز هم بدون شب بى معناست.اگر قرار باشه من و تو هم یکى باشیم،دیگه نه منى هست نه تویى!

+شاید یکى از بهترین موسیقى هاى بى کلامى که تا به حال شنیدم :

 

 

 

 

 

عاشقانه چادر گل گلى!

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۹۶
  • ۱۴:۱۸
  • ۳ نظر

دو سالى بود که ننه بعد عمل کمر آقا جان  پایش را در یک کفش کرده بود که آش دوغى بپزد و بین همسایه هاى کوچه هاى بالایى و پایینى پخش کند تا هم نذرش را براى سلامتى آقا جان ادا کرده باشد و همسایه ها دلى از عزا در آورده باشند و هم خیرى پیش آمده و مصلحتى شده باشد بر صاف کردن کدورت بین آقا جلال بقال و آقاجان که بر سر قیمت گزاف یک گونى سیب زمینى پشندى پیش آمده بود. به امید آن که غائله ختم به خیر شود.حالا هم چند تن از رفقاى گرمابه گلستانش را خبر کرده بود که هم بساط دیگ و مخلفات کنند و هم دختران سرخاب سفیداب مالیده و ترگل ورگلشان را من باب روا شدن حاجات و بهم زدن دیگ بیاورند تا من هم از این ماجرا فیضى برده و فرصتى شده باشد تا بلکم آنهمه ناز و کرشمه دلم را نرم ساخته، بقول ننه سرم به سنگ خورده و مزه دهانم تغییر کند و یکدامشان را به همسرى انتخاب کنم ...



چهارم

  • خاتون ..
  • شنبه ۴ شهریور ۹۶
  • ۰۹:۵۲
  • ۴ نظر

در این بیمارستانى که هستم معمولا کسانى مراجعه مى کنند که وضع مالى چندان خوبى ندارند.امروز وارد اتاق که شدم دیدم خانم جوان حامله اى که از دو روز پیش بسترى شده بود ،مشغول گریه و نسبت دادن انواع فحش هاى رکیک و غیر رکیک به شوهرش بود.همونجا ایستاده و منتظر پزشک معالجش بودم .همین که من رو با روپوش سفید دید گفت من از راه دور آمدم و باید برگردم .کى مرخصم میکنید ؟هنوز جواب مناسبى نداده بودم که گفت خودم اضافه بودم براى زندگى ام که این مصیبت هم اضافه شد. حالا دیگه نمیدونم  چیکار کنم با این دوتا بچه ى توى شکمم .گفتم این حرف ها رو نزن.خدا بزرگه ،روزى رسونه .الان اینطور میگى ..روزى که کوچولوهات رو توى بغلت گرفتى و بوشون که کردى ،میفهمى حتى حاضر نیستى این هدیه هاى پاک و معصوم رو لحظه اى از خودت دور کنى..خار کف پاشون بره ،دنیات تیره و تار میشه.خیلى ها حاضرند تمام زندگیشون را بدهند تا کودکى رو در اغوش بگیرند که از پوست و گوشت خودشون و ماله خودشون باشه .

سوم

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۲۹ مرداد ۹۶
  • ۱۶:۳۳
  • ۲ نظر

تنها وقتى میفهمى به چه حد از خودشناسى رسیده اى که وقتى مى گویم انشالله همیشه یکى مثل خودت را درکنارت داشته باشى، لحظه اى احساس ترس تمام وجودت را بگیرد..

+خدایا شکرت که اینقدر خوبى.

تکدى گر کوچک!

  • خاتون ..
  • جمعه ۲۷ مرداد ۹۶
  • ۱۹:۵۲

روز بدی بودآنقدر بد که گمان میبرم خاطرش تا مدت ها در ذهنم ترد و دست نخورده بماند،هرازگاهى مثل دندان عقلى که مدت هاست پوسیده تیر بکشد و ذوق ذوق کند وچند دقیقه بعد،چند لحظه بعد فراموش شود .مثل همه خاطرهاى بد دیگر که باید سرجایشان باشنداما نیستند ینى باید درست درهر  لحظه و هر روز که از خواب بیدار میشوى ،هر روز که لقمه ى پیچیده شده مادرت را در دهان میچپانى،هر روز که در خیابان هاى شلوغ پشت چراغ قرمز فرصت خریدن یک فال از دخترک فال فروش را میکنى واز بابت لطفى که به او کردى تمام وجودت از خوشى له له میزند...