‎در چهارچوب در نشسته بود و با وسواس خاصى گرد خاک مانده جلوى پوتین هایش را پاک میکرد و واکسشان میزد  زیر چشمى مادرش را میپایید که کنار لاحاف و متکاها نشسته بود و دانه تسبیحى را که درون کاسه ملامین ریخته بود دانه به دانه نخ میکرد و صلوات میفرستاد . هرازگاهى چاى را استکان به نلبکى کرده و قند را در آن میخیساند میگذاشت گوشه دهانش و آرام هورت میکشید.پوتین ها را جفت کرد، از جایش بلند شد و دست هایش را با شلوارش پاک کرد و روبه روى مادرش چهارزانو زد .گوشه پیراهنش را کشید و با لبخند کشیده شده تا بنا گوشش گفت "ننه امروز خوب مثل دختراى سرخاب سفیداب مالیده  ترگل ورگل شده اى ها.زلف پریشان میکنى لباس پلوخورى ات را میپوشى .چشمم روشن باشه  نکنه باز مش قربون پایش از گلیمش دراز تر رفته؟"