پالتو کرم رنگ اش را پوشید .چانه مقنعه اش را تنظیم کرد و موهاى کوتاه پریشانش را با گیره کوچکى از روی صورتش جمع کرد و شال گردن را دور گردنش پیچید. رژ قرمز رنگى را ناشیانه و ناهموار روى لب هاى باریکش کشید و با دستش کمى آینه غبار گرفته را پاک کرد تا بعد از مدت ها دوباره خودش را درست و حسابی برانداز کند.امروز باید لباس هاى همگون ترى به تن و کفش هاى شیک ترى را به پا میکرد،بیشتر آرایش میکرد و به خودش میرسید،بیشتر لبخند میزد و قدم هایش را اهسته و با ناز وعشوه بیشترى بر میداشت.اخر امروز با بقیه روز ها فرق داشت...