۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

به دست خویش کردم اینچنین بى دست و پا خود را..

  • خاتون ..
  • دوشنبه ۳۰ بهمن ۹۶
  • ۲۳:۳۶

وقتى توى زندگیت آدم هایى باشند که خیلى دوستشون دارى، بابت حس و رابطه نزدیکت ناخودآگاه توقعت ازشون میره بالا،میشن یک خوب بى اشتباه.اینقدر از خوبى و درستیشون براى خودت آجر روى آجر میذارى و دیوار میچینى که دیگه نمیتونى عیب ها و بدى هاشون رو اون پشت ببینى .اینقدر چشمت از خوبى هاشون سیر و گوشت از حرف هاشون پر میشه که غیر از اون توى ذهنت نمى گنجه و دلت نمیخواد غیر از اون رو باور داشته باشى.اون موقعست که احساس و دلت میشه نازکترین و شکننده ترین و حتى یک اتفاق کوچیک میشه یک پتک که محکم به اون دیوار کوبیده میشه و میتونه در لحظه نابود کنه تمام فکر هاى قشنگت رو .شاید در حقیقت اون آدم ها نقش زیادى در روح و احساس لطمه دیده ات نداشته باشند ،شاید دوباره سعى کنى آجر هاى ریخته رو روى هم بچینى و دیوار رویاییت رو ترمیم کنى اما اینبار حواست هست که یادت نره پشت این دیوار قشنگ چیز هایى میتونه باشه که هیچ وقت انتظارشون رو نمى کشى..

مراقب پشت دیوارهاتون باشید!

 

قدم هاتو محکم بردار دختر!

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶
  • ۱۶:۴۴
  • ۵ نظر

فردا تو زندگى من اتفاق مهمى رقم میخوره..مصاحبه اى که روزى آرزوشو داشتم.اینقدر برایم با ارزش بوده و هست که تقریبا تمام اطرافیانم از این موضوع با خبرند و منتظر شنیدن خبر هاى خوب و بد من هستند.میدونم اونطور که باید تلاش نکردم و اینکه همچنان خیلى مطلب جدید هست که چیز زیادى ازش نمیدونم خودش دلیلى هست که نتونم پاى دعاى دیگران رو وسط بکشم و واسطه کنمشون بین خودم و خداى خودم تا شاید افاقه کنه و معجزه اى بشه .همون رابطه ى حرکت و برکت!به هر حال هیچ اتفاقى نمى افته مگر خودش بخواد.استرس زیادى رو این مدت متحمل شدم اما خب که چى؟ استرس و نگرانى فراوان تنها چیزى که براى من به ارمغان آورد آسیبى بود که به جسم و روحم زد..باعث شد فکر کنم حقیر و ضعیفم .ناتوانا از اراده کردن و داشتن خواسته هام..اما الان دارم سعى میکنم بیخیال باشم و بر اصل و مبناى هر چه پیش آید خوش آید ،جلو برم..اگر شد و اگر تونستم، برنامه هاى زیادى دارم که خود خدا مطلعه و میدونه آدم بد قولى نیستم .اگر هم که نشد درسته که غصه میخورم، اعتماد به نفسم رو از دست میدم وضعیف میشم اما باز هم راضى ام به رضاى خودش چون میدونم تو یه مرحله دیگه اى از زندگیم جبرانش میکنه!

با این وجود قطعا من فردا میجنگم براى چیزى که میخوام .چون میخوام چیزى بدست بیارم که دوست دارم..نه اینکه سعى کنم چیزى که مجبور به داشتنش هستم رو دوست داشته باشم 

هفدهم

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶
  • ۲۳:۱۳
  • ۶ نظر

+تو میتونى..دووم بیار.

-ولى احساس میکنم شبیه کاهو شدم :|



زندگى با اعمال شاقه!

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶
  • ۱۲:۳۷
  • ۱ نظر

هفده یا هجده سالش بود...دماغش را به سختى بالا میکشید اما فیس و اداهایش زیاد بود.از وقتى با دختر بطول خانوم میپلکید و با هم آش و کاسه یکى  شده بودند رفتارش از بیخ عوض شده بود حالا دیگر دوستانش او را لیلى خطاب میکردند.از وجناتش که بخواهم بگویم مانتو هایش دیگر دکمه نداشت ، آرایش هایش هفت قلم شده بود. همیشه ماتیک قرمزى را در جیب مانتویش داشت که گاهاً ناشیانه آن را بر روى لب هاى باریکش میکشید. موهایش را زیتونى کرده بود و از زیر شال نازکش بیرون مى انداخت،ناخون هایش را لاک جیغ میزد، آدامس را با دهن باز میجوید، طورى قهقهه میزد که به دقت میتوانستى تعداد دندان هاى عقل سبز شده اش را بشمارى .موقع راه رفتن پاهایش را به زحمت بلند میکردو کفش هاى ده سانتى اش مدام را بر روى زمین کشیده میشد.دیگر برایش عادى شده بود که همه چشم چران هاى محل او را با انگشت نشان دهند و پشت سرش یه ریز پچ پچ کنند. کم پیش مى آمد که با اهل خانه هم کلام شود اگر هم میشد تهش حتم به یقیبن به دعوا و گیس کشى ختم میشد...

شانزدهم

  • خاتون ..
  • چهارشنبه ۴ بهمن ۹۶
  • ۰۲:۴۷

A bird always thinking about migrating 

...Never worries about its nest being destroyed


پانزدهم

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶
  • ۱۸:۴۹
  • ۲ نظر

روز هاى تعطیل که میشه ،نبود مادرم رو کنار خودم بیشتر حس میکنم و خلاش بیشتر از قبل فشار روحى رو به من تحمیل میکنه .سعى میکنم خودم رو سرگرم کنم به کارهایى که باید انجام بدم یا هرکارى که کمتر بشه گذر زمان رو حس کرد.اما گاهى اوغات که نمیتونم باهاش حرف بزنم یا اینکه خودم رو از اون حس دلتنگى خونه دور کنم یک گوشه میشینم و زانو هام رو بغل میگیرم و به این فکر میکنم که چقدر بقیه که کنار خونواده هاشون هستند خوشبختند اینکه چقدر دورى از خانواده سخته..به اینکه نکنه اشتباه کردم .نکنه اونقدرى ارزش داشته هام از خواسته هام بیشتر بود که راه رو غلط اومدم.اما بعدش فکر به اینکه من اینجام تا خوشبخت تر باشم و مادرم از این خوشبخت تر شدن من خوشحال تر باشه،میتونه من رو تاحدودى تسکین بدهو خب این براى من کافیه!چند شب پیش که این آهنگ رو دوباره بعد مدت ها شنیدم .یاد مادربزرگ خدا بیامرزم و مادرم که از من هزاران کیلومتر دوره، افتادم..

+حرف از مادربزرگ شد..میشه درک کرد که چقدر سخت میتونه باشه ولى دلژین عزیز ،خانوم دکتر مهربون امیدوارم هرچى صلاح هست براى مادربزرگ عزیزت پیش بیاد و شرایط دوباره همانطور که دوست دارى سر و سامان بگیره و آرامش به تو و خونوادت برگرده..