۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

سوم

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۲۹ مرداد ۹۶
  • ۱۶:۳۳
  • ۲ نظر

تنها وقتى میفهمى به چه حد از خودشناسى رسیده اى که وقتى مى گویم انشالله همیشه یکى مثل خودت را درکنارت داشته باشى، لحظه اى احساس ترس تمام وجودت را بگیرد..

+خدایا شکرت که اینقدر خوبى.

تکدى گر کوچک!

  • خاتون ..
  • جمعه ۲۷ مرداد ۹۶
  • ۱۹:۵۲

روز بدی بودآنقدر بد که گمان میبرم خاطرش تا مدت ها در ذهنم ترد و دست نخورده بماند،هرازگاهى مثل دندان عقلى که مدت هاست پوسیده تیر بکشد و ذوق ذوق کند وچند دقیقه بعد،چند لحظه بعد فراموش شود .مثل همه خاطرهاى بد دیگر که باید سرجایشان باشنداما نیستند ینى باید درست درهر  لحظه و هر روز که از خواب بیدار میشوى ،هر روز که لقمه ى پیچیده شده مادرت را در دهان میچپانى،هر روز که در خیابان هاى شلوغ پشت چراغ قرمز فرصت خریدن یک فال از دخترک فال فروش را میکنى واز بابت لطفى که به او کردى تمام وجودت از خوشى له له میزند...



دوم

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۲۴ مرداد ۹۶
  • ۰۱:۲۸
  • ۱ نظر

باید حواسم را جمع کنم و یادم بماند که در کنار گفتن گلایه هایى که همیشه برایش داشتم و دارم ،بى انصافیست بابت همه چیز و همه کس که داشتنشان را مدیون او هستم شکرش نکنم..

نامه حراست متاسفانه درست نشد و من همچنان مجبورم به بیمارستان خصوصى اکتفا کنم اما ممنونم ازت ..از اینکه این فرصت را به من دادى تا شاید بتوانم حداقل یک چیزى را یاد بگیرم که اگر روزى جاى دیگرى از دنیا به آن روبه رو شدم یاد این روزها و تجربه هایش بیوفتم و زیر لب بگویم عجب روزهایى بود..و باز هم تورو شکر کنم .تو بخواهى همه چیز خوب پیش میرود.من میخواهم، تو هم بخواه...

ما خواستیم و نشد!

  • خاتون ..
  • شنبه ۲۱ مرداد ۹۶
  • ۰۸:۴۹

صندلی چوبى رو از پشت میز کشاند مقابل تخت .لباس هایش رو تکاند و به یک باره از فرت خستگى روى آن ولو شد .غیر از صداى جیر جیر ممتد صندلى که تا چند ثانیه ادامه داشت و صداى نفس هاى یک درمیان همراه با ناله خفیف، چیزى شنیده نمیشد.همانطور که سرش را به صندلى تکیه داد بود و چشمانش را بسته بود دستش را دراز کرد کیسه دوا ها رو از گوشه تخت ورداشت و نزدیک صورتش آورد  زیر چشمى نگاهشان کرد ودندان هایش را بهم سایید. با صداى گرفته و خش دارش گفت:"این لعنتیا.. خود خدا میداند که اخر خرج این دارو دواها کمرم را میشکند."کیسه را گوشه اى پرت کرد از جایش بلند شد و به طرف پنجره رفت کمى پرده را کنار زد و درحالى که  به دختر دامن قرمز گل فروش چهارراه چشم دوخته بود ادامه داد ...



یکم

  • خاتون ..
  • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶
  • ۱۹:۰۲
  • ۱ نظر

چند وقتیست که حالى  را در خودم احساس میکنم که بسیار به افسردگى شبیه است .حال بدى که خیلى زودتر از آنچه که انتظارش را داشتم مرا در برگرفته و به سختى هر روز ،هرساعت و هر لحظه گریبان گیر من است .این احساس را شاید مدیون وقوع اتفاق هایى هستم که هیچ گاه آن را براى خودم و زندگى خودم متصور نمیشدم و بسیار دور از تصور میپنداشتمشان.مدیون لحظه هایى که بدون توجه به احساساتم ،خودم را به شدت غرق در مشکلاتى کردم، غمخوار درد هایى شدم که کنار آمدن با آنها و هضمشان وراى جنبه و توان من بود.مدیون نگرانى و تلاش براى بهبود حال کسانى که حال بدم را هیچگاه خریدار نبوده و نیستند ..حالا خیلى کار ها برایم سخت و تبدیل به دغدغه هایى شدند که تصورش شاید مضحک به نظر بیاید. حتى درمورد کار هاى ساده و اوجب واجباتى مثل خندیدن .گاهى خسته میشوم از خندیدن به چیز هایى که برایم حتى ارزش فکر کردن به آن را ندارند، از چیز هایى که براى دیگران جالب است و براى من غیر قابل تحمل، از لبخند هاى زورکى و تصنعى که روى لب هایم خشک میشوند و فقط چند عضله صورتم را لحظه اى به درد مى آورند.گاهى دلم  براى شنیدن صدا و قهقهه هاى بلند خودم میگیرد و تنگ میشود..اطرافیانم را بسیار دوست دارم اما گاهى بعضى رفتارهایشان به شدت برایم تبدیل به انزجار میشود تا جایى که برخلاف گذشته و انتظار دیگران ، احساسم را نسبت به آن بدون توجه به عواقش به ندرت در دلم نگاه میدارم ..گاهى در مقابل سختى ها بسیار شکننده تر از آنچه که باید، میشوم و زمانى که ناراحتى تک تک سلول هایم فرا میگیرد تنهایى و فروخوردن آن را به هرکار دیگرى ترجیح میدهم و همین هم باعث شده تنهایى برایم معناى دلچسب ترى پیدا کند.حالا دیگر به واسطه اعتماد هاى بى جا این کلمه برایم رنگش را باخته و معنى و مفهومى ندارد.گاهى باوجود تلاشم، عصبانیتم به ناگاه و ناخواسته به طرز بدى نمود ظاهرى پیدا میکند .هرچند معمولا پشیمانى در پى داشته و این هم چیزى بوده که در گذشته از من بسیار بعید به نظر میرسید .اما بازهم دلایلى دارم که گاهى به آنها به عنوان تنها نقاط امیدى که شاید میشود نسبت به خودم احساسش کنم نگاه میکنم ..من هنوز همان آدمى هستم که طاقت حال بد کسى را ندارد طاقت گریه و آه حتى یک غریبه را ندارد، همان آدمى که با وجود ظاهر سنگ دل و ناراحتى اش از کسانى که دلش را شکسته اند،ناراحتى و غصه آنها را نمیتواند تحمل کنم ،هنوز هم همانى هستم که  گفتن حقیقت هایى که نگفتنش خودم آزار میداد،دلم را بیشتر آزرده میکند..من هنوز همانم ...هرچند این تتها بخشى از من است..منى که گاهى این من را نمیخواهد .اما من به روشنایى و تغییر امید دارم و میدانم همه چیز آنطور بد که به نظر میرسد نخواهد ماند...