۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

ششم

  • خاتون ..
  • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶
  • ۲۳:۲۰
  • ۵ نظر


در این دریا، چه می جویند ماهیهای سرگردان

مرا آزاد میخواهی؟ به تنگ خویش برگردان

مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی

اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان


#فاضل نظرى

پنجم

  • خاتون ..
  • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶
  • ۱۴:۴۰
  • ۳ نظر

دارم سعى میکنم یاد بگیرم آدم ها رو همانطورى که هستند دوست داشته باشم و بپذیرم .یاد بگیرم بابت رفتارشون آن ها رو قضاوت نکنم .تا وقتى از آینده خودم اطمینانى ندارم ،هیچوقت دلیل بدى هایشان رو قضاوت و دلیل خوبى هایشان رو سوال نکنم.خوبى که بدون بدى باشه مفهومى نداره،وقتى دروغى نباشه راستى معنایى نداره،حتى روز هم بدون شب بى معناست.اگر قرار باشه من و تو هم یکى باشیم،دیگه نه منى هست نه تویى!

+شاید یکى از بهترین موسیقى هاى بى کلامى که تا به حال شنیدم :

 

 

 

 

 

عاشقانه چادر گل گلى!

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۹۶
  • ۱۴:۱۸
  • ۳ نظر

دو سالى بود که ننه بعد عمل کمر آقا جان  پایش را در یک کفش کرده بود که آش دوغى بپزد و بین همسایه هاى کوچه هاى بالایى و پایینى پخش کند تا هم نذرش را براى سلامتى آقا جان ادا کرده باشد و همسایه ها دلى از عزا در آورده باشند و هم خیرى پیش آمده و مصلحتى شده باشد بر صاف کردن کدورت بین آقا جلال بقال و آقاجان که بر سر قیمت گزاف یک گونى سیب زمینى پشندى پیش آمده بود. به امید آن که غائله ختم به خیر شود.حالا هم چند تن از رفقاى گرمابه گلستانش را خبر کرده بود که هم بساط دیگ و مخلفات کنند و هم دختران سرخاب سفیداب مالیده و ترگل ورگلشان را من باب روا شدن حاجات و بهم زدن دیگ بیاورند تا من هم از این ماجرا فیضى برده و فرصتى شده باشد تا بلکم آنهمه ناز و کرشمه دلم را نرم ساخته، بقول ننه سرم به سنگ خورده و مزه دهانم تغییر کند و یکدامشان را به همسرى انتخاب کنم ...



چهارم

  • خاتون ..
  • شنبه ۴ شهریور ۹۶
  • ۰۹:۵۲
  • ۴ نظر

در این بیمارستانى که هستم معمولا کسانى مراجعه مى کنند که وضع مالى چندان خوبى ندارند.امروز وارد اتاق که شدم دیدم خانم جوان حامله اى که از دو روز پیش بسترى شده بود ،مشغول گریه و نسبت دادن انواع فحش هاى رکیک و غیر رکیک به شوهرش بود.همونجا ایستاده و منتظر پزشک معالجش بودم .همین که من رو با روپوش سفید دید گفت من از راه دور آمدم و باید برگردم .کى مرخصم میکنید ؟هنوز جواب مناسبى نداده بودم که گفت خودم اضافه بودم براى زندگى ام که این مصیبت هم اضافه شد. حالا دیگه نمیدونم  چیکار کنم با این دوتا بچه ى توى شکمم .گفتم این حرف ها رو نزن.خدا بزرگه ،روزى رسونه .الان اینطور میگى ..روزى که کوچولوهات رو توى بغلت گرفتى و بوشون که کردى ،میفهمى حتى حاضر نیستى این هدیه هاى پاک و معصوم رو لحظه اى از خودت دور کنى..خار کف پاشون بره ،دنیات تیره و تار میشه.خیلى ها حاضرند تمام زندگیشون را بدهند تا کودکى رو در اغوش بگیرند که از پوست و گوشت خودشون و ماله خودشون باشه .