۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

فرداهاى نیامده!

  • خاتون ..
  • چهارشنبه ۱۲ مهر ۹۶
  • ۱۱:۵۱
  • ۳ نظر

به صندلى زوار در رفته تکیه زده بودمم گردنم را به عقب خم کرده و موهاى ریخته روى صورتم را مدام لاى انگشتانم میچرخاندم ومیپچاندم باز میکردم و دوباره میپیچاندم . راستى از کی موهایم آنقدر بلند شده بود؟ شیشه را پایین دادم نگاه آسمان کردم تاریک تر از همیشه، همه اش دود بود و چرک آنقدر که به سیاهى میزد که اگر رادیوى تاکسی روشن نبود و خانم گوینده با صداى کش دار و نازکش صبح دل انگیز! تهران را خدمت هم شهری هایش بخیر نمی گفت گمان میبردی حتما غروب است.از آن غروب هاى دلگیر،از آن غروب هاى جمعه ،از همان هایى که خاطره تلخش در یاد دل باخته گان فراق چشیده مانده..


                           

درمان شیرین!

  • خاتون ..
  • شنبه ۸ مهر ۹۶
  • ۲۳:۲۲
  • ۵ نظر

‎سرطان بود .تک تک سلول هاى بدنم را فراگرفته بود.او کم کم شیره جانم را مى مکید .او داشت مرا میبلعید ،قورت میداد و متولد میشد. یک سرطان متولد میشد!سرطان تنهایى ،افسردگى ،سرطان حقارت...پیش کى را نمیدانم!از بابت چى بودنش را نمیدانم...ولى بود.من اما چیزى را درونم حس میکردم یک حس خوب..یک حس گرم ..درست به گرمى همان روزنه نورى که از سوارخ هاى دیوار خانه بى بى مى آمد و مى آمد و روى فرش دست بافت قدیمىش نقطه نورانى میشد. همان که تمام شیطنتم راجمع مى کردم،دنبالش میرفتم رویش میپریدم وسعى میکردم با دستانم بگیرمش...نور را بگیرم...وبین انگشتان مشت شده ام فقط گرمایش را میفهمیدم .انگشتانم را که آرام باز میکردم هیچ چیز نبود اما حال من خوب بود...من هنوز هم درونم دنبال نقطه نورانى میگردم که محکم بگیرم و بغلش کنم...من هنوز هم گرمایش را حس میکنم.نمیدانم اسمش چیست اما پیدایش میکنمم وبرایش یک اسم خوب میگذارم.میدانم...میدانم امده تا درمانم کند...خوبم کند...نمیدانم کجاست،اما عاقبت او را خواهم یافت..
+شاید این تویى که شیرین ترین درمان منى!