۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

تکدى گر کوچک! ( تکرارى)

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۲۳ مرداد ۹۷
  • ۱۳:۵۵
  • ۴ نظر

‎روز بدی بود.آنقدر بد که گمان میبرم خاطرش تا مدت ها در ذهنم ترد و دست نخورده بماند،هرازگاهى مثل دندان عقلى که مدت هاست پوسیده تیر بکشد و ذوق ذوق کند وچند دقیقه بعد، چند لحظه بعد فراموش شود .مثل همه خاطرهاى بد دیگر که باید سرجایشان باشنداما نیستند. یعنى باید درست در هر لحظه و هر روز که از خواب بیدار میشوى، هر روز که لقمه ى پیچیده شده مادرت را در دهان میچپانى، هر روز که در خیابان هاى شلوغ پشت چراغ قرمز فرصت خریدن یک فال از دخترک فال فروش را میکنى و از بابت لطفى که به او کردى تمام وجودت از خوشى له له میزند..هرروز که بخاطر موفقیت هاى کوچکت شیرینى ها درشت و پرو پیمان میگیرى و از بابتش خدایى که تا قبل آن لحظه حتى نامش هم از ذهنت خطور نمیکرد شکر میکنىى، جلوى چشمانت باشند تا مدام پیچ تاب بخورند، تا آنها را دوباره از بالا و پایین و چپ و راست برنداز کنى، تا براى اندک لحظه اى در فکرت جا باز کنند و براى اندک لحظه اى چیزى وراى خواسته هاى کوچک که براى تمام عمردر ذهنت نقشه اش را ریختى ببینى. باید باشند اما نبودند، نیستند





خشم اژدها!

  • خاتون ..
  • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷
  • ۱۴:۰۴
  • ۱ نظر

میگن که آدم لجباز و خیلى یک دنده اى هستم. هنوز خیلیا نمیدونن که من اگر لجبازم، اگر بد اخلاقم، اگر بى توجهم، دلیلش خود اونها هستند! آدمى هستم که براى خوشحالیه خیلى ها، کارهایى میکنم که شاید خیلیا نکنن و از این بابت از خودم راضیم! اما اگر کسى ( نه اینکه از من بخواد) به من بگه فلان کار رو برام انجام بده، قطعا جوابم نه هست. فرقى هم نمیکنه اون فرد کى باشه چون من روى کلمات حساسم، من روى احترام بین کلمات حساسم. وقتى احساس کنم که این خواسته من یعنى چیزى که براى همه مردم جهان یک امر کاملا طبیعى و بدهیه، رعایت و بهش توجه نمیشه، قطعا پاسخم در مقابل خواستشون چیزى نیست که بخوان بشنوند..هرچند که از خاطر ناراحت شدنشون متاسفم اما رسم زندگى من تا بوده همین بوده!

ول کن جهان را!

  • خاتون ..
  • جمعه ۱۹ مرداد ۹۷
  • ۱۷:۰۲
  • ۵ نظر

در تصوراتم من دخترى هستم با همین شکل و شمایل که در دهه هاى اول هزار سیصد در محله ى کوى گلچینان یزد، جایى پسِ بازاچه هاى کوچیک سقف گنبدى، آب انبار و حسینیه، در کوچه اى بن بست و منتهى به یک خانه باغ خشتى زندگى میکنم. خانه اى با ظاهرى نه چندان متمول اما باطنى که بطن یک زندگى درست و درمان بود. از در خانه که وارد میشدى و از هشتى که میگذشتى، میرسیدى به یک دالان تاریک و دراز که مشرف بود به انبارى و پنجره ى چوبى چهارگوشى که هیچ چیز دیگرى جز آن هویدا نبود. حاج آقا خوش نداشت پاى هر نامحرمى به راحتى به حیاط اندرونى باز بشود به همین دلیل هم معمارى خانه را طورى تعبیه کرده بود که ورود از سمت ضلع شمالیه خانه یعنى جایى که رفت آمد زیادى نبود، باشد. کمى آنطرف تر، باغچه نسبتا کوچکى جا داشت که پر بود از ریحان و شنبلیله و مدخل طاق انگورى بود که سایه بان بهارخواب هم میشد. مطبخ هم، یعنى جایى که تقریبا تمام هم و غم من در آن خلاصه میشد، درست در پشت اتاق نشیمن و نزدیکى حوضچه قرار داشت...




خودخواسته یا چى؟!

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷
  • ۲۱:۵۰
  • ۵ نظر

بهش گفتم تحمل تنهایى که خود آدم بخواد خیلى راحت تر از تنهایى که به آدم تحمیل شده باشه.گفت تنهایى خود خواسته و غیر اون وجود نداره. وقتى بهش عادت کنى و یاد بگیرى که چطور از تنهاییت لذت ببرى دیگه فرقى نمیکنه که  خودت باعث اون تنهایى شده باشى یا شخص دیگه اى!

آخه حرفاهاى یه آدم چقدر میتونه خوب باشه..

+ عکس بى ربط.. ( شهر قبلى، خاطره هاى قدیمى)


دیده دریا کنم و صبر به صحرا افکنم..!

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۹ مرداد ۹۷
  • ۰۲:۰۹
  • ۸ نظر

خب من هنوزم فکر میکنم امیدى هست..

یعنى خدا هى میخواد بهم بگه بایستى شکیبایى کنى شکیبا!

حالا دیگه اینکه خوبان دقیقا کیا هستند رو فقط خودش میدونه :)



...

  • خاتون ..
  • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷
  • ۰۱:۵۶
  • ۱۷ نظر

شیطون میگه ببندیم درشو بره پى کارش :))