۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

فقط چون دوستش داشتم! (repost)

  • خاتون ..
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷
  • ۲۰:۵۸
  • ۷ نظر

در تصوراتم من دخترى هستم با همین شکل و شمایل که در دهه هاى اول هزار سیصد در محله ى کوى گلچینان یزد، جایى پسِ بازاچه هاى کوچیک سقف گنبدى، آب انبار و حسینیه ، در کوچه اى بن بست و منتهى به یک خانه باغ خشتى زندگى میکنم. خانه اى با ظاهرى نه چندان متمول اما باطنى که بطن یک زندگى درست و درمان بود. از در خانه که وارد میشدى و از هشتى که میگذشتى، میرسیدى به یک دالان تاریک و دراز که مشرف بود به انبارى و پنجره ى چوبى چهارگوشى که هیچ چیز دیگرى جز آن هویدا نبود. حاج آقا خوش نداشت پاى هر نامحرمى به راحتى به حیاط اندرونى باز بشود به همین دلیل هم معمارى خانه را طورى تعبیه کرده بود که ورود از سمت ضلع شمالیه خانه یعنى جایى که رفت آمد زیادى نبود، باشد. کمى آنطرف تر، باغچه نسبتا کوچکى جا داشت که پر بود از ریحان و شنبلیله و مدخل طاق انگورى بود که سایه بان بهارخواب هم میشد. مطبخ هم، یعنى جایى که تقریبا تمام هم و غم من در آن خلاصه میشد، درست در پشت اتاق نشیمن و نزدیکى حوضچه قرار داشت    


 


No title

  • خاتون ..
  • دوشنبه ۲۸ آبان ۹۷
  • ۲۲:۳۳
  • ۴ نظر

جل الخالق!

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۲۷ آبان ۹۷
  • ۱۲:۲۰
  • ۸ نظر

این چند وقت که خط جدید گرفتم، تقریبا روزى دو نفر بهم زنگ میزدن و میگفتن این شماره ى دوستشون بوده که الان دسته منه و مثل اینکه طرف اصلا اینجا هم زندگى نمیکرده و این شماره فقط براى بیزینسش بوده! دیگه اینقدر این اتفاق تکرار شده بود که میدونستم اگر شماره ى ناشناسى بهم زنگ میزنه احتمالا بازم قراره همین جملات رو تکرار کنه و چون انگلیسى هم نمیتونستن خوب صحبت کنن و متوجه بشن، توضیح دادن اینکه من اخیرا این خط رو خریدم و اینکه این خط دیگه دست ایشون نیست یجورایى برام سخت بود پس ترجیح دادم کلا این شماره ها رو جواب ندم. دیروز که خیلى نگران خواهرم شده بودم و منتظر تماسش بودم، دیدم یه شماره ناشناس با کد انگلیس داره تماس میگیره. پیش خودم گفتم احتمالا خواهرم شارژ گوشیش تموم شده و داره از شماره ى دوستش زنگ میزنه و به همین خاطرم جواب دادم. همون اول که شروع کرد به صحبت کردن متوجه شدم که دوباره یه نفر اشتباه تماس گرفته اما این یکى فرقش این بود که لهجه اش کاملا انگلیسى بود و برام جالب بود یکى از اون سر دنیا زنگ زده و داره دوباره بهم میگه که خانم این شماره دوست منه! ولى در ادامه جالب ترم هم شد..پیش خودم گفتم یه بار براى همیشه توضیح بدم و اینم بره به بقیه اطلاع بده که این خط خیلى وقته که دست منه و منو خلاص کنه از شر این تماس ها. اما همین که این رو گفتم شروع کرد به حرف زدن. اول بهم گفت که لهجت به اونجایى ها نمیخوره، اینجا بودى قبلا؟ و کلى سوال هاى دیگه که من فقط از زیرشون در میرفتم و در تلاش بودم که زودتر به اون مکالمه ى بى دلیل پایان بدم و برم دنبال کارم که یکهو یه حرفى زد که از تعجب دهنم باز موند. شما فکر کن طرف تو انگلیس زندگى میکنه، از اون سر دنیا اشتباها به شما به عنوان شماره دوستش زنگ میزنه، شروع میکنه به تعریف کردن و شما لابه لاى تعریف هاش از اینکه لندن متولد و بزرگ شده و از خانواده اش، خیلى ناگهانى میفهمى که توى این کشور دندشت و توى اینجایى که از نظرت نقطه آخر دنیاس، یکى هست که توى همین دانشگاه تو درس خونده و خودش هم بچه ى یکى از استادات هست! با اینکه خودش هم وقتى این حرف ها رو میزنه خبر نداره که شما هم توى همون دانشگاه درس میخونى.. واکنشتون در اون لحظه چیه؟ نمیدونم چقدر این عجیبه و نمیدونم دقیقا دیشب چه اتفاقى افتاد ولى من الان همچنان هم بابت این قضیه شوکه هستم!

Still in my mind..!

  • خاتون ..
  • شنبه ۲۶ آبان ۹۷
  • ۰۳:۱۴



فى الواقع من عاشق بنفشم

  • خاتون ..
  • يكشنبه ۱۳ آبان ۹۷
  • ۱۹:۴۳
  • ۲ نظر


چنین رقصم آرزوست..!

  • خاتون ..
  • شنبه ۱۲ آبان ۹۷
  • ۱۳:۴۶
  • ۵ نظر

یه کلیپ از یه دختر فلسطینى دیدم که تو یکى از خیابون هاى آلمان وقتى نوازنده ى دوره گرد آهنگ Amelie از Yann Tiersenرو شروع به زدن میکنه وایمیسته و نگاه میکنه. پدرش شروع میکنه به فیلمبردارى ازش و بهش میگه برقص. اولش دختر به دلیل ترس، خجالت یا هرچى امتناع میکنه اما همین که پدرش بهش میگه "یالا بچه،Do it..!"پاشو میکشه عقب، کفش هاشو در میاره و شروع میکنه به رقصیدن و خیلى فوق العاده میرقصه..اون دختر دقیقا منم. اون دختر دقیقا منم که از انجام کارى که دوست داشتم میترسیدم و احتیاج داشتم به یه چیزى از درونم تا به من جرات موندن تو راهم و تسلیم نشدن رو بده، بهم جرات رقصیدن رو بده. اونهم درست وقتى که ازم خواسته شد که زندگى در یک موقعیت عالى، بودن با آدم هاى فوق العاده در یک جاى فوق العاده و همه چیز هایى که شاید آرزوى خیلى هاى دیگه بود رو ازآن خودم کنم به این شرط که از چیزى که مدت ها خواسته و آرزوى خودم بود بگذرم. من نمیتونستم اینکار رو بکنم. من نمیتونستم عذاب نسبت به وجدان خودم و حسرت از اینکه چرا کارى که میخواستم رو نکردم در قبال رفاه این روزهام به جون بخرم. من از راهى که انتخاب کرده بودم میترسیدم اما یه صدایى، یه چیزى باعث شد که به خودم گفتم وقتشه بگذرى از هرچى تو مسیر آرزوهات نیست. از همه ى اون چیزى که از نظر دیگران خوشبختى محسوب میشد دل کندم. زندگى من درست یه فیلم شده بود یکى توش از اون دور دورها میگه " یالا بچه!Do it.." و من فقط منتظر شنیدن همین یک جمله بودم و بدون توجه به نگاه و فکر دیگران، چشمانم رو بستم، دستم رو آوردم بالا و شروع کردم به چرخیدن و رقصیدن و رقصیدن.. من نمیدونم آخر این سناریو چجورى به پایان برسه اما میرقصم تا..تا وقتى که نفس میکشم!

Dreamy winter

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
  • ۱۸:۵۸
  • ۹ نظر


چهره ى دیگه ى دنیاى مجازى..

  • خاتون ..
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷
  • ۱۶:۴۷

چند وقت پیش تصمیم گرفتم اینستاگرام رو حذف کنم. دلیل هاى خیلى زیادى داشت اما مهم ترینش آدمهایى بودند که اونجا فعالیت داشتن. خیلى وقت ها خیلى هاشون رو نمیتونستم درک کنم. انرژى هاى منفیشون، واکنشهاشون، حرف ها و تمسخر هاشون، قضاوت هاشون..بعضى آدمها نمیتونن دلیلى براى حال خوبشون در دنیاى واقعى پیدا کنند براى همین هم به دنیاى مجازى، آدمهاى مجازى و جایى مثل اینستاگرام پناه میارند.به غلط یا درست بودن این قضیه کارى ندارم اما فکر میکنم اگر کسى میاد از حال خوبش، از بودنش با کسى یا چیزى که حالش رو خوب میکنه یا از بودن در جایى که دوستش داره عکس به اشتراک میذاره، دلش میخواد انرژى مثبت اون لحظه اش رو با دیگران شریک بشه و به همون نسبت هم دوست داره که انرژى خوب از دیگران دریافت کنه. بعضى از ماها فکر میکنیم اگر عکسى به اشتراک گذاشته شده و اگر به ما اجازه اظهار نظر داده شده پس ایرادى نداره که هرچى درمورد اون تصویر یا اون حرف به ذهنمون رسید، خوب یا بد رو به زبون بیاریم. ایرادى نداره اگر براش بنویسیم "تو چرا اینقدر زشتى؟ تو چرا اینقدر بد عکسى؟چقدر زشت میخندى، چقدر قیافت بى روحه، چقدر بد حرف میزنى، چه لهجه ى داغونى دارى، چقدر هیکلت بى ریخته، چرا اینقدر بى پولى؟ اینهمه پول رو از کجا میارى؟ چرا دوست پسرت کجه؟ چرا اصلا جایى عکس گرفتى اینجوریه؟و.."

آرزو

  • خاتون ..
  • دوشنبه ۷ آبان ۹۷
  • ۲۲:۵۴

اگر میتونستم الان یک آرزو کنم که برآورده بشه، آرزو میکردم جاى این پرنده میبودم



کیک کشمشى

  • خاتون ..
  • دوشنبه ۷ آبان ۹۷
  • ۱۹:۴۶

مطالبى که فکر میکردم ارزش نگه داشتن رو دارن کپى و سیو کردم.باقیش هم بشه به فداى روزهایى که گذشت و چیزى ازشون نفهمیدم.